بهم خبر دادن که تهیونگ رفته تیمارستان خیلی ناراحت شدم اما
بهم خبر دادن که تهیونگ رفته تیمارستان خیلی ناراحت شدم اما از یه طرفهم میگفتم که شاید وختی برگشت حالش خوب ترشه بعده ۲ هیچ خبری ازش نداشتم تا اینی که یکی از صمیمی ترین روستام من رو به پارتی دعوت کرد اونجا بعده مدت ها ته رو دیدم،،،باور کن وختی تورو کنارش دیدم خیلی خوش حال شدم با خودم گفتم خوبه که الان حالش خوبه
که دیدم تهیونگ قبلن برگشته وختی تورو زد خیلی ترسیدم که بعدش برات چه اتفاقی می افته
خیلی دمبالت گشتم که این حرف هارو بهت بگم باورکن من هیج وخت به رابطه تون حسودی نکردم
بعده شنیدن اون حرف ها گریت گرفت و بی صدا گریه میکردی
_م..ن واقعن ازت ممنوم الیس هق خیلی زیاد
♡خاهش میکنم
از کافه رفتی بیرون حالت اصلن خوب نبود
یادت رفته بود باید بری خونه ی خالت برای همین، همین جوری وارده خونه شدی
که بادیدنش خشکت زد...
پارت ۱۵
که دیدم تهیونگ قبلن برگشته وختی تورو زد خیلی ترسیدم که بعدش برات چه اتفاقی می افته
خیلی دمبالت گشتم که این حرف هارو بهت بگم باورکن من هیج وخت به رابطه تون حسودی نکردم
بعده شنیدن اون حرف ها گریت گرفت و بی صدا گریه میکردی
_م..ن واقعن ازت ممنوم الیس هق خیلی زیاد
♡خاهش میکنم
از کافه رفتی بیرون حالت اصلن خوب نبود
یادت رفته بود باید بری خونه ی خالت برای همین، همین جوری وارده خونه شدی
که بادیدنش خشکت زد...
پارت ۱۵
۸.۹k
۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۳)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.