دیگر پنجره را باز نمیکند....

دیگر پنجره را باز نمیکند....
گل های شمعدانی را آب نمیدهد...
از سر کوچه با شیطنت
نمیگذرد ...
صدای خنده اش تن
رویاهایم را نمیلرزاند...
اما من هنوز
دو فنجان قهوه میریزم...
هر عصر تمام خیابان را
دوباره,قدم میزنم...
و خسته..
به او فکر میکنم...

#باران_امینی


#عاشقانه #تنهایی #تکست_خاص
دیدگاه ها (۱۷)

💙تو می‌دانی من چقدر ذوق دارم برایپاییز؟ برای خنکای عصرهنگام ...

پرنسس ناخواسته

هوا سرد بود.از آن شب‌هایی که شهر شلوغ بود، اما انگار برای ا/...

💙دلم یک خانه‌ی قدیمی می‌خواهدیک حال و هوایِ سنتی و اصیلخانه‌...

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت ۱۶

In the Embrace of DarknessPART 1صدای آرام موسیقی در کافه پخش...

چند پارتی بازی ممنوع

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌73نینا بی‌حرکت ایستاد.دست‌هاش ناخودآگاه ...

پارت ششم | جای خالیآن روز، لیانا نیامد.جنگکوک اول متوجه نشد....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط