Investing with family سرمایه گزاری با خانواده
Investing with family | سرمایه گزاری با خانواده
Part four
سئول ، شرکت سونگ وان ، 14 ژوئن
_ تلویزیون های میراتک با تبلیغ خودش و اولین تیزر سریال ملکه و من، به کارگردانی آقای کیم، زیر نظر شرکت سونگ وان؛ موفق شده بیشترین فروش رو در کمترین مدت داشته باشه.
آقای هان کنار من ایستاده و برای کارکنان شرکت صحبت میکند.
_ این نه تنها برای ما بلکه برای این فیلم مخاطب های زیادی جذب کرده ؛ سود خالص تا به امروز ۲۰ میلیون وون بوده که یعنی ۱۰٪ از درآمد. اگر هزینه های پیش بینی نشده کمپین های تبلیغاتی نبود سود چندین درصد افزایش داشت. اما با این حال ما میتونیم بخش عمده ای از سرمایه ای که برای پروژه کالا های دیجیتال رو جبران کنه.
[به سمتم میچرخد و ادامه میدهد] _ ما این رو مدیون آقای یانگ هستیم.
لبخند میزنم.
_ البته این بدون شما شدنی نبود.
صدای دست زدن آن ها بلند میشود.
مردی با ظاهر مرتب جلو می آید. از بخش توسعه.
_ حتما این خبر رو به آقای یانگ شی وول برسونید.
_ البته ، به مناسبت فروش خوبمون استراحت کنید؛ من میرم و این خبر رو به پدربزرگ میرسونم.
صدای هیاهوی کارمندان دوباره به گوش میرسد.
سرای برای هیون وو تکان میدهم.
از در خروجی شرکت بیرون میرم.
قرارداد های فروش را محکم در دستم میگیرم. به سمت ماشین میرم.
و تنها چیزی که میبینم تبلیغ های میراتک روی دیوار های خیابان هاست.
___
خانه یانگ شی وول ، عصر
در را باز میکنم؛ خانه ساکت تر از آن چیزی است که انتطار داشتم.
باد آرام از پنجره بیرون میخزد و با پرده حریر سفید بازی میکند.
صدای قدم هایم روی کفپوش خانه در راهرو میپیچد.
از پله ها بالا میرم.
انگار با هر قدم بار سنگینی روی شانه هایم گذاشته میشود.
ماهیچه های فکم منقبض میشود.
نفس عمیقی میکشم.
_ پدربزرگ؟
به اتاقش میرسم. در نیمه باز است. وکیل چو آن جا ایستاده، سرش پایین است.
در کنارش کسی است که هرگز فکر نمیکردم اینطور ببینمش.
دایی بزرگم ، یانگ سانگ یی. با موهایی آشفته. کرواتش شل شده.
همراه همسرش ، زن دایی جه مین.
دستش را در موهایش فرو میکند.
و من تنها کسی هستم که لرزش کوتاه دستش را میبینم.
Part four
سئول ، شرکت سونگ وان ، 14 ژوئن
_ تلویزیون های میراتک با تبلیغ خودش و اولین تیزر سریال ملکه و من، به کارگردانی آقای کیم، زیر نظر شرکت سونگ وان؛ موفق شده بیشترین فروش رو در کمترین مدت داشته باشه.
آقای هان کنار من ایستاده و برای کارکنان شرکت صحبت میکند.
_ این نه تنها برای ما بلکه برای این فیلم مخاطب های زیادی جذب کرده ؛ سود خالص تا به امروز ۲۰ میلیون وون بوده که یعنی ۱۰٪ از درآمد. اگر هزینه های پیش بینی نشده کمپین های تبلیغاتی نبود سود چندین درصد افزایش داشت. اما با این حال ما میتونیم بخش عمده ای از سرمایه ای که برای پروژه کالا های دیجیتال رو جبران کنه.
[به سمتم میچرخد و ادامه میدهد] _ ما این رو مدیون آقای یانگ هستیم.
لبخند میزنم.
_ البته این بدون شما شدنی نبود.
صدای دست زدن آن ها بلند میشود.
مردی با ظاهر مرتب جلو می آید. از بخش توسعه.
_ حتما این خبر رو به آقای یانگ شی وول برسونید.
_ البته ، به مناسبت فروش خوبمون استراحت کنید؛ من میرم و این خبر رو به پدربزرگ میرسونم.
صدای هیاهوی کارمندان دوباره به گوش میرسد.
سرای برای هیون وو تکان میدهم.
از در خروجی شرکت بیرون میرم.
قرارداد های فروش را محکم در دستم میگیرم. به سمت ماشین میرم.
و تنها چیزی که میبینم تبلیغ های میراتک روی دیوار های خیابان هاست.
___
خانه یانگ شی وول ، عصر
در را باز میکنم؛ خانه ساکت تر از آن چیزی است که انتطار داشتم.
باد آرام از پنجره بیرون میخزد و با پرده حریر سفید بازی میکند.
صدای قدم هایم روی کفپوش خانه در راهرو میپیچد.
از پله ها بالا میرم.
انگار با هر قدم بار سنگینی روی شانه هایم گذاشته میشود.
ماهیچه های فکم منقبض میشود.
نفس عمیقی میکشم.
_ پدربزرگ؟
به اتاقش میرسم. در نیمه باز است. وکیل چو آن جا ایستاده، سرش پایین است.
در کنارش کسی است که هرگز فکر نمیکردم اینطور ببینمش.
دایی بزرگم ، یانگ سانگ یی. با موهایی آشفته. کرواتش شل شده.
همراه همسرش ، زن دایی جه مین.
دستش را در موهایش فرو میکند.
و من تنها کسی هستم که لرزش کوتاه دستش را میبینم.
- ۲.۰k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط