ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾ℓ
ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾ℓ
𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1
𝒫𝒶𝓇𝓉:4
نفس ا/ت با ترس بریده بود.
و ناگهان—
تق!
بدنش از روی تخت پرت شد پایین.
درد تیزی توی آرنجش پیچید و با شوک نفسنفس زد.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمه کجاست.
اتاق خودش.
تاریکی.
نور کمرنگ ماه.
و صدای بارون.
دستشو روی سینهش گذاشت.
قلبش وحشیانه میکوبید.
+لعنتی…
هنوز حس لمس اون دستها روی پوستش مونده بود.
اونقدر واقعی که بدنش مورمور میشد.
ا/ت موهاشو کنار زد و خواست دوباره روی تخت بره که یهو چیزی یادش اومد.
کتاب.
آروم سرشو برگردوند سمت میز تحریر.
کتاب هنوز اونجا بود.
همونجایی که مینهو گذاشته بودش.
ولی…
باز بود.
ا/ت اخم کرد.
+لوسی؟
هیچ جوابی نیومد.
آروم از جاش بلند شد و نزدیک میز رفت.
هوای اتاق سرد شده بود.
خیلی سرد.
صفحههای کتاب انگار خودشون تکون خورده بودن تا به یه صفحه خاص برسن.
وسط صفحه فقط یه جمله نوشته شده بود:
«اگر احضارکننده پس از نخستین شب از تخت سقوط کند،
یعنی شیطان لمسش کرده است.»
نفس ا/ت برای لحظهای بند اومد.
چند ثانیه فقط خیره موند.
بعد پوزخند عصبیای زد.
+بسیار خب… خیلی خندهداره.
ولی ته دلش… حس خوبی نداشت.
چشمش پایینتر رفت.
متن ادامه داشت.
«در اولین لمس، شیطان وارد رویا میشود.
در دومین شب… وارد ذهن.
و در سومین شب… صاحب روح خواهد شد.»
باد سردی ناگهانی از پشتش رد شد.
درحالیکه پنجره بسته بود.
ا/ت سریع برگشت عقب.
هیچکس نبود.
ولی این بار مطمئن بود.
اون بو دوباره توی هوا پیچیده بود.
بوی تلخ عطر مردونه و دود.
خیلی نزدیکتر از قبل.
صدای خیلی آرومی کنار گوشش پیچید:
_ هنوزم فکر میکنی واقعی نیستم؟
ا/ت خشکش زد.
همهچیز توی بدنش قفل شد.
اون صدا…
همون صدای خوابش بود.
آروم… خطرناک… عمیق.
ولی وقتی برگشت—
هیچکس اونجا نبود.
فقط سایههای تاریک اتاق.
و بعد…
تق.
چراغ خوابش خودش روشن شد.
نور زرد کمرنگ روی آینه افتاد.
و ا/ت برای یه لحظه کوتاه…
قسم خورد انعکاس یه مرد قدبلند رو پشت سر خودش دیده.
با چشمهای قرمز درخشان.
اما وقتی دوباره نگاه کرد، تصویر ناپدید شده بود.
قلبش تند میزد.
باید میترسید.
باید جیغ میکشید یا لوسی رو صدا میکرد.
ولی عجیبترین قسمت ماجرا این بود که…
ته دلش، حس فرار نداشت.
انگار یه بخش تاریک از وجودش
دلش میخواست دوباره اون صدا رو بشوه...
شرط پارت بعد
۲۰ لایک
۱۰ کامنت
۵ بازنشر
ممنون از حمایتتون🫶🏻👐🏻
𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1
𝒫𝒶𝓇𝓉:4
نفس ا/ت با ترس بریده بود.
و ناگهان—
تق!
بدنش از روی تخت پرت شد پایین.
درد تیزی توی آرنجش پیچید و با شوک نفسنفس زد.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمه کجاست.
اتاق خودش.
تاریکی.
نور کمرنگ ماه.
و صدای بارون.
دستشو روی سینهش گذاشت.
قلبش وحشیانه میکوبید.
+لعنتی…
هنوز حس لمس اون دستها روی پوستش مونده بود.
اونقدر واقعی که بدنش مورمور میشد.
ا/ت موهاشو کنار زد و خواست دوباره روی تخت بره که یهو چیزی یادش اومد.
کتاب.
آروم سرشو برگردوند سمت میز تحریر.
کتاب هنوز اونجا بود.
همونجایی که مینهو گذاشته بودش.
ولی…
باز بود.
ا/ت اخم کرد.
+لوسی؟
هیچ جوابی نیومد.
آروم از جاش بلند شد و نزدیک میز رفت.
هوای اتاق سرد شده بود.
خیلی سرد.
صفحههای کتاب انگار خودشون تکون خورده بودن تا به یه صفحه خاص برسن.
وسط صفحه فقط یه جمله نوشته شده بود:
«اگر احضارکننده پس از نخستین شب از تخت سقوط کند،
یعنی شیطان لمسش کرده است.»
نفس ا/ت برای لحظهای بند اومد.
چند ثانیه فقط خیره موند.
بعد پوزخند عصبیای زد.
+بسیار خب… خیلی خندهداره.
ولی ته دلش… حس خوبی نداشت.
چشمش پایینتر رفت.
متن ادامه داشت.
«در اولین لمس، شیطان وارد رویا میشود.
در دومین شب… وارد ذهن.
و در سومین شب… صاحب روح خواهد شد.»
باد سردی ناگهانی از پشتش رد شد.
درحالیکه پنجره بسته بود.
ا/ت سریع برگشت عقب.
هیچکس نبود.
ولی این بار مطمئن بود.
اون بو دوباره توی هوا پیچیده بود.
بوی تلخ عطر مردونه و دود.
خیلی نزدیکتر از قبل.
صدای خیلی آرومی کنار گوشش پیچید:
_ هنوزم فکر میکنی واقعی نیستم؟
ا/ت خشکش زد.
همهچیز توی بدنش قفل شد.
اون صدا…
همون صدای خوابش بود.
آروم… خطرناک… عمیق.
ولی وقتی برگشت—
هیچکس اونجا نبود.
فقط سایههای تاریک اتاق.
و بعد…
تق.
چراغ خوابش خودش روشن شد.
نور زرد کمرنگ روی آینه افتاد.
و ا/ت برای یه لحظه کوتاه…
قسم خورد انعکاس یه مرد قدبلند رو پشت سر خودش دیده.
با چشمهای قرمز درخشان.
اما وقتی دوباره نگاه کرد، تصویر ناپدید شده بود.
قلبش تند میزد.
باید میترسید.
باید جیغ میکشید یا لوسی رو صدا میکرد.
ولی عجیبترین قسمت ماجرا این بود که…
ته دلش، حس فرار نداشت.
انگار یه بخش تاریک از وجودش
دلش میخواست دوباره اون صدا رو بشوه...
شرط پارت بعد
۲۰ لایک
۱۰ کامنت
۵ بازنشر
ممنون از حمایتتون🫶🏻👐🏻
- ۶۱۵
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط