عشق در تاریکی ۵۰.
عشق در تاریکی ۵۰.
روم خیمه زد و لباشو گذاشت رو لبام شروع کرد به مکیدن زر ناق زدم اگه بگم خوشم نیومده بود دستمو دور گردنش حلقه کردم ک دستش رفت زیر تیشرتم و کمرم رو تا شونم نوازش میکرد میخاست سوتینم باز کنه ک از شونش گرفتم و هلش دادم
+ وایستا ( نفس نفس )
_ چیشد؟( خمار )
+ من......خب راستش من پریودم ( لپاش گل مینداره )
کوک عین چی زل زده بود بهم معلوم بود تعحب کرده
+ چرا اونطوری نگاه میکنی؟
_ تو الان باید بهم بگی؟
+ خب مگه فرصت دادی بگم؟
_ لعنت ......
از روم بلند شد و کنارم خدشو روتخت انداخت
_ الان اینو چیکار کنم ؟ ( اشاره به پایین تنه اش 🫣 )
+ هییییییی کوککک
_ راست میگم خو واا
+ من چه میدونم
_ باید برم حموم
از جاش بلند شد و تیشرتش در آورد
+ یعنی میخای جیز کنی؟ ( خجالتی و آروم )
_ (😂) نه اهل ساک زدن نیستم
سریع نگاهش کردم بالشت برداشتم و پرت کردم ولی کوک قبلش رفته بود تو و در حموم رو بسته بود پسره الاغ خدمم خندم گرفته بود گفتم تا حمومش تموم میشه یه دوکبوکی تند درست کنم وااای خیلی گرسنمه بلند شدم و لباسمو با یه لباس راحتی تاپ شلوارک کیوت عوض کردم و رفتم سمت اشپزخونه و شروع کردم به درست کردن دوکبوکی
<< ویو کوک حموم اب سرد گرفتم امدم بیرون شلوارم رو پوشیدم خیلی گرم بود پس تیشرت نپوشیدم بوی غذا میومد و صدای زمزمه ات رفتم پایین و دیدم غرق درست کردن غذا بود و با صدای بهشتیش داشت آهنگ زمزمه میکرد یه جوری غرق بود ک اصلا متوجه من نشد آروم رفتم و از پشت کمرش روگرفتم و چسپوندمش به خدم ک
+ هیییییییییی
_ هیشش کرم کردی
+ وای قلبم وایستاد
_ چی داری درست میکنی سر آشپز؟
+ دوکبوکی دوست داری؟
_ عاشقتم یعنی چیزه عاشقشم
+ خوبه ولم کن ک سسش سوخت
_ نمیخاام
سرمو گذاشتم رو شونش
+ وااا یعنی چی بچه نشو دیگه غذام سوخت
_...
+ کوووووک
_ خیلی خب وا کر شدم
ولش کردم و خدم رفتم نشستم رو صندلی میز غذا خوری و داشتم بهش نگاه میکردم چقدر با دقت و قشنگ داشت کار میکرد محوش شده بودم محو حرکات ریز و دخترانش خیلی زیباست توی همین فکرا بودم ک با صداش از افکارم در امدم
+ کوووووک مردی؟
_ ها نه چی شده؟
+ سه ساعته دارم صدات میکنم پاشو یکم کمک کن
_ عااا باشه ببخشید حواسم نبود
بلند شدمو باهم میز روچیدیم و نشستیم پشت میز و شروع کردیم به خوردن واقعا خیلی خوشمزه شده بود دستپختش حرف نداره بهترین دختری هست ک تو عمرم دیدم
+ چطور شده؟
_ عالی شده ولی توخشمزه تری
+ هییی منحرف میشعور
خندیدم و ادامه دادم به خوردن غذا...
روم خیمه زد و لباشو گذاشت رو لبام شروع کرد به مکیدن زر ناق زدم اگه بگم خوشم نیومده بود دستمو دور گردنش حلقه کردم ک دستش رفت زیر تیشرتم و کمرم رو تا شونم نوازش میکرد میخاست سوتینم باز کنه ک از شونش گرفتم و هلش دادم
+ وایستا ( نفس نفس )
_ چیشد؟( خمار )
+ من......خب راستش من پریودم ( لپاش گل مینداره )
کوک عین چی زل زده بود بهم معلوم بود تعحب کرده
+ چرا اونطوری نگاه میکنی؟
_ تو الان باید بهم بگی؟
+ خب مگه فرصت دادی بگم؟
_ لعنت ......
از روم بلند شد و کنارم خدشو روتخت انداخت
_ الان اینو چیکار کنم ؟ ( اشاره به پایین تنه اش 🫣 )
+ هییییییی کوککک
_ راست میگم خو واا
+ من چه میدونم
_ باید برم حموم
از جاش بلند شد و تیشرتش در آورد
+ یعنی میخای جیز کنی؟ ( خجالتی و آروم )
_ (😂) نه اهل ساک زدن نیستم
سریع نگاهش کردم بالشت برداشتم و پرت کردم ولی کوک قبلش رفته بود تو و در حموم رو بسته بود پسره الاغ خدمم خندم گرفته بود گفتم تا حمومش تموم میشه یه دوکبوکی تند درست کنم وااای خیلی گرسنمه بلند شدم و لباسمو با یه لباس راحتی تاپ شلوارک کیوت عوض کردم و رفتم سمت اشپزخونه و شروع کردم به درست کردن دوکبوکی
<< ویو کوک حموم اب سرد گرفتم امدم بیرون شلوارم رو پوشیدم خیلی گرم بود پس تیشرت نپوشیدم بوی غذا میومد و صدای زمزمه ات رفتم پایین و دیدم غرق درست کردن غذا بود و با صدای بهشتیش داشت آهنگ زمزمه میکرد یه جوری غرق بود ک اصلا متوجه من نشد آروم رفتم و از پشت کمرش روگرفتم و چسپوندمش به خدم ک
+ هیییییییییی
_ هیشش کرم کردی
+ وای قلبم وایستاد
_ چی داری درست میکنی سر آشپز؟
+ دوکبوکی دوست داری؟
_ عاشقتم یعنی چیزه عاشقشم
+ خوبه ولم کن ک سسش سوخت
_ نمیخاام
سرمو گذاشتم رو شونش
+ وااا یعنی چی بچه نشو دیگه غذام سوخت
_...
+ کوووووک
_ خیلی خب وا کر شدم
ولش کردم و خدم رفتم نشستم رو صندلی میز غذا خوری و داشتم بهش نگاه میکردم چقدر با دقت و قشنگ داشت کار میکرد محوش شده بودم محو حرکات ریز و دخترانش خیلی زیباست توی همین فکرا بودم ک با صداش از افکارم در امدم
+ کوووووک مردی؟
_ ها نه چی شده؟
+ سه ساعته دارم صدات میکنم پاشو یکم کمک کن
_ عااا باشه ببخشید حواسم نبود
بلند شدمو باهم میز روچیدیم و نشستیم پشت میز و شروع کردیم به خوردن واقعا خیلی خوشمزه شده بود دستپختش حرف نداره بهترین دختری هست ک تو عمرم دیدم
+ چطور شده؟
_ عالی شده ولی توخشمزه تری
+ هییی منحرف میشعور
خندیدم و ادامه دادم به خوردن غذا...
- ۱۷۹
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط