{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

6

6
-بله میدونم...مامان همیشه میگه بین بچه ها و پدرشون باید یه پرده وجود داشته باشه...اما بین ما فک کنم یه دیوار هست...
-و تو همونی هستی که اون دیوار رو شکوندی...
-اگه اینکارو نمیکردم خودم میشکستم...

صدای در ورودی اومد...
نمیدونم از ترس بود یا از چیز دیگه که هر دو از هم فاصله گرفتیم...
-سلاممم
-سلام مامان...
-خسته نباشی لیلا جان
با یه قیافه خسته اومد و نشست روی مبل...
-چه قدررر امروز خسته کننده بود...رباابهههه ربابههه...
خیلی ریلکس گفتم:رفته...
عصبانی شد و گفت:کجا؟؟؟با اجازه کی؟؟؟
-با اجازه ی من...کاراشو کرد منم مرخصش کردم...
-تو خیلی بیخود کردی...غذا هم درست نکرده نه؟؟؟
خیلی ریلکس گفتم:از دیشب غذا مونده...
-تو میگی من غذای مونده بخورم؟؟؟
-خراب که نشده خیلی هم خوبه...
از عصبانیت سرخ شد و گفت:گلبو با من لججج نکن...فردا میدونم اون ربابه رو چیکار کنم...
-مامان کاری باهاش نداشته باش...
دستشو تو هوا تکون داد و گفت:اینم بچت...یه وقت چیزی بهش نگی ها...
-اشکال نداره خانوم شب میریم بیرون...
چشم غره ای رفت و گفت:حوصله ندارم بچه هاتو ببر...

اینو گفت و رفت بالا...

-پوووف مامان از بچه ها هم بدتره...

-کاریش نداشته باش...تو هم برو توی اتاقت تا برم پیشش...

-چشم بابا...

رفتم توی اتاقم...خب چیکار کنم؟

تصمیم گرفتم نقاشی آریو رو تموم کنم...
چند روز دیگه تولدش بود و باید سوپرایزش میکردم...

نمیدونم چند ساعت داشتم روش کار میکردم اما بالاخره تموم شد...نگاش کردم...خیلی خوب شده بود...
فردا باید میرفتم براش یه قاب هم میگرفتم...

صدای در زدن اومد...
"چند لحظه صبر کنید"

سریع زیر تخت قایمش کردم و گفتم:بفرمایید...
گلرو بود...
-سلاممم
-سلام آجی خوبی؟؟
-خبری ازت نبود...
-داشتم نقاشی آریو رو تموم میکردم...
-حالا تموم شد؟؟؟
-آره
-خب به سلامتی حتما ببینش خیلی خوشحال میشه...
-امیدوارم...
-امروز چیشد کار پیدا نکردی؟؟
گلرو همدمم بود پس اشکالی نداشت قضیه رو بهش بگم...

همه چیو بهش گفتم بدون کم و زیاد...

دهنش باز مونده بود...

-راست میگی؟؟؟
سرمو تکون دادم...
-عجب آدمایی پیدا میشن...حالا میخوای چیکار کنی؟؟؟

-چند وقتی نمیخوام دنبال کار بگردم...اصلا زده شدم...

-حالا اگه نشد بیا پیش خودمون دیگه...
-همین کارو باید بکنم...

-بریم پایین؟؟؟
-بریم...
رفتیم پایین...مامان و بابا پیش هم نشسته بودن...
مامان تا منو دید روشو برگردوند...
ای بابا اینم قهر کرده بود...
آخه طاقتم نداشتم یکی باهام قهر باشه...

بابا-بچه ها میزو بچینید تا ما بیایم...

سریع با گلرو رفتیم و میز رو چیدیم...
روی میز غذا بود معلوم بود بابا غذا سفارش داده بود...

-بابااا مامان بیاید شام...

چند لحظه بعد بابا کلافه اومد نشست پشت میز...

-پس مامان؟؟؟
-لج کرده میگه نمیام...

خیلی حالم خوب بود باید این رفتار هارو هم تحمل میکردم...
بلند شدم و رفتم سمت حال...

-مامان؟؟؟
نگام نکرد اما گفتم:مامان من اشتباه کردم...باشه اما توروخدا شبمونو خراب نکنید بیاید شامتون رو بخورید خواهش میکنم...

-مامان؟؟؟
-اگه یه بار دیگه تو کارام دخالت کنی من میدونم با تو ها...

-چشم شما بیاید شامتون رو بخورید...
بلند شد...

رفتم آشپزخونه یه قرص دیگه برداشتم و داشتم میرفتم بالا...
مامان-کجا میری بیا شامتو بخور دیگه

-سیرم،ناهار دیر خوردم...

رفتم و روی تخت نشستم...

کتابی که تازه خریده بودم رو برداشتم و شروع کردم به خوندن...

نیم ساعت گذشت که صدای در اتاق رو شنیدم...
"بفرمایید"
مامان بود با یه سینی از غذا...
خندم گرفت...امروز همه برام غذا میاوردن...

-بیا غذاتو بخور...

-مرسی مامان...

-من که دوست ندارم که با بچم دعوا کنم...
سینی جلوم بود و داشتم با غذام بازی میکردم...

-به کارای من و ربابه کاری نداشته باش من میدونم باهاش چطور برخورد کنم...

-ولی گناه داره...اون به خاطر دخترش امروز دیر اومد...به خاطر اینکه دخترش میخواست فارغ بشه...

-چرا پس نیوردش پیش خودم؟من که گفتم من نوه اشو به دنیا میارم...

-شاید روش نشده...
حسابی تو فکر رفت...
-خب من دیگه میرم تو هم شامتو بخور...

-مرسی

لبخندی زد و رفت...
***
صبح وقتی آریو و گلرو سوار ماشین شدن و از در خارج شدن...رفتم پایین...
مامان داشت وسیله های صبحونه رو میبرد داخل آشپزخونه...بسی تعجب کردم
دیدگاه ها (۱)

7مامان بد نبود،اما میخواست اینجوری جلوه بده...اما صد در صددد...

8لیوانی شربت درست کردم و رفتم توی حیاط...روی چمن زیر سایه در...

5-ربابه خانوم چیکار داری من برات انجام بدم؟؟؟چنگی به گونش زد...

قسمت چهارم ۴هر کدوممون یکی از وسیله هارو از روی میز برداشتیم...

فیک شوگا پارت هشتم مافیای بیرحم دختر لجباز

خودم درست کردم بنظرم خیلی قشنگ شدن💖💖نمیدونم چرا ولی یهو فاز ...

رومان عشق مافیا پارت 15 از زبان ا/تیکم که فکر کردم دیدم چیزی...

کوک شوهر کینه ای Part84

P6 .PRISON MAFIA.

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 122・⁠]⁠ᕗباید چیکار میکردم؟ د...

پارت ۱۴_ اوکی..جیوو سریع از دستشویی اومد بیرون ولی شوگا چسبو...

پارت. ۲۸

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 196♡⁠。⁠)⁩با شیط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط