5
5
-ربابه خانوم چیکار داری من برات انجام بدم؟؟؟
چنگی به گونش زد و گفت:واای خانوم خدا مرگم بده...شما چرا؟؟؟
-خدا نکنه برا چی؟؟؟؟خو میخوام کمکت کنم...
-نه خانوم دستتون درد نکنه...
-ای بابا تعارف نکن...بعدشم نترس به مامان نمیگم...
-نه خانوم آخه ش....
نذاشتم حرفشو بزنه گفتم:من میرم توی آشپزخونه یه کاری واسه خودم پیدا میکنم...
وارد آشپزخونه شدم دیدم ظرفا شسته شدست...
یه دستمال برداشتم تا ظرف های شسته شده رو باهاش خشک کنم...
ربابه اومد توی آشپزخونه-زحمتتون میشه خانوم...
-این حرفا چیه خب خونه ی منم هست اینجا دیگه...
ادامه دادم:تعجب میکنم ما دیشب 7 نفر آدم بودیما اما چرا اینقدررررر ظرف؟؟؟
به ظرفا اشاره کردم...
خندید و گفت:آدمای پولدار عاشق بریز و بپاشن...ناراحت نشینا خانوم اما با اینکه مهموناتون 2نفر بودن اما لیلا خانوم بازم انگار برای 100نفر تهیه دیده بوده...
-آره راست میگی این ظرفا برای مهمونی که کلا 7تا آدم بودن نیست...کلی غذا و دسر و چرت و پرت بود...مامان خیلی اسراف میکنه...
-آدم تا وقتی محتاج نباشه این چیزارو نمیبینه...تقصیر مادرتون نیست...اینجوری بزرگ شده...
-آره راست میگی...
-راستی گلبو خانوم جون کار چیشد پیدا کردی؟؟؟
باز دوباره یاد اون قضیه افتادم سرم تیر کشید و گفتم:نه هنوز...فعلا دیگه نمیگردم...
همون موقع آخرین ظرف رو هم پاک کردم و گفتم:اینم از این...
-دستتون درد نکنه خانم خیر ببینید...
سرم خیلی درد میکرد دیگه طاقت نداشتم...رفتم از توی جاقرصی مسکنی برداشتم و خوردم...
-ربابه از دخترت چه خبر؟؟؟
-جسارت نباشه امروز رفت برای زایمان...
-پس تو چرا اینجایی؟؟؟
-صبح دردش گرفت بردنش منم به خاطر این دیر اومدم...
-خب زودتر میگفتی حالا هم سریع وسایلتو جمع کن برو
-نه خانم...
-میدونم دلت اونجاست پس برو...
انگار که حرف دلش رو زده باشم...بلند شد و گفت:خدا خیرتون بده خانم...
داشت میرفت بیرون که گفتم:یه دقیقه صبر کن...
رفتم توی اتاق و از توی کمدم 7،8تا تراول صدتومنی برداشتم و اومدم پایین...
-ربابه خانوم اینارو بگیر لازمت میشه...
-اما گلبو خانم من چند روز دیگه حقوق میگیرم...
-این حقوق نیستش کادو من به نوه گلته...پس بگیرش...
-نه خانوم نمیتونم قبول کنم...
-ااااا ربابه مگه کادو رو پس میفرستن؟؟بگیر ببینم...
با خجالت پولو ازم گرفت...
گفتم:حالا شد،بعدشم تو بعد از ظهر رفتی هاااا اونم با اصرار من...یه وقت لو ندی ها...
-چشم خانوم...
-حالا به سلامت
-خیر از جوونیت ببینی...
وقتی از خونه رفت بیرون،بی رمق روی مبل نشستم...به کل امروزم خراب شد...
سرم داشت میترکید از درد...
تصمیم گرفتم بدون خوردن ناهار برم بخوابم...
رفتم بالا...سرمو گذاشتم روی بالش و چشمامو بستم...
کم کم خواب به چشمام غلبه کرد و خوابیدم...
***
وقتی بیدار شدم ساعت 5 بود...
بلند شدم،هنوزم سرم درد میکرد...
این سردرد لعنتی دیگه چی از من میخواست...
موهامو با یه کش پشت سرم جمع کردم...
وقتی درو باز کردم و نور به چشمام خورد بدتر شدم...
به زور خودمو رسوندم پایین...
خدایی شد که از پله ها نیوفتادم...
-سلام بابا خسته نباشید...
روزنامه رو تا کرد و گفت:چیشدی بابا؟
-از صبح سرم درد میکنه...
-بیا پیشم ببینم...
کنارش نشستم،مطمئنا اگه مامان بود یه چیزی بهم میگفت پس تا نیومده با خیال راحت پیش بابا میشینم...
-چرا اینجوری شدی؟
-نمیدونم صبح رسیدم سرم درد گرفت یه قرص خوردم خوابیدم...مامان نیس؟
-نه...
-شاید به خاطر همونه...
اینو گفت و بلند شد و رفت تو آشپزخونه...
5دقیقه بعد با یه سینی اومد پیشم...
بابا برام غذا آورده بود...
وقتی بوی غذا بهم خورد فهمیدم چه قدر گرسنم بوده...
-بابا چرا شما زحمت کشیدید...
لبخند زیبایی زد و گفت:راحت باش باهام...
از غذایی که بابا داغ کرده بود نمیشد گذشت...تقریبا همشو خوردم...
-ممنون دستتون درد نکنه...
-دخترم خوب شدی یا ببرمت دکتر؟؟
-نه بابایی خوبم...
ظرفا رو بردم و گذاشتم توی ماشین ظرفشویی و برگشتم پیش بابا...
دلم آغوش پدرانه بابارو میخواست...دلم واسه خودم سوخت...
نشستم کنارش،خودمو نزدیکش میکردم...
-بابا؟
از بالای عینک مطالعش نگام کرد:جانم؟
-بغلم میکنی؟؟
نگام کرد و بعد از چند لحظه عینکشو در آورد و به خودش نزدیکم کرد...انگار حرف دل اونم بود...
چشمامو بستم و خودمو تو بغل بابا جا دادم...
-چند وقتی بود بغلتون نکرده بودم...
-خودت که اخلاق مامانتو میدونی...نمیدونی؟
-ربابه خانوم چیکار داری من برات انجام بدم؟؟؟
چنگی به گونش زد و گفت:واای خانوم خدا مرگم بده...شما چرا؟؟؟
-خدا نکنه برا چی؟؟؟؟خو میخوام کمکت کنم...
-نه خانوم دستتون درد نکنه...
-ای بابا تعارف نکن...بعدشم نترس به مامان نمیگم...
-نه خانوم آخه ش....
نذاشتم حرفشو بزنه گفتم:من میرم توی آشپزخونه یه کاری واسه خودم پیدا میکنم...
وارد آشپزخونه شدم دیدم ظرفا شسته شدست...
یه دستمال برداشتم تا ظرف های شسته شده رو باهاش خشک کنم...
ربابه اومد توی آشپزخونه-زحمتتون میشه خانوم...
-این حرفا چیه خب خونه ی منم هست اینجا دیگه...
ادامه دادم:تعجب میکنم ما دیشب 7 نفر آدم بودیما اما چرا اینقدررررر ظرف؟؟؟
به ظرفا اشاره کردم...
خندید و گفت:آدمای پولدار عاشق بریز و بپاشن...ناراحت نشینا خانوم اما با اینکه مهموناتون 2نفر بودن اما لیلا خانوم بازم انگار برای 100نفر تهیه دیده بوده...
-آره راست میگی این ظرفا برای مهمونی که کلا 7تا آدم بودن نیست...کلی غذا و دسر و چرت و پرت بود...مامان خیلی اسراف میکنه...
-آدم تا وقتی محتاج نباشه این چیزارو نمیبینه...تقصیر مادرتون نیست...اینجوری بزرگ شده...
-آره راست میگی...
-راستی گلبو خانوم جون کار چیشد پیدا کردی؟؟؟
باز دوباره یاد اون قضیه افتادم سرم تیر کشید و گفتم:نه هنوز...فعلا دیگه نمیگردم...
همون موقع آخرین ظرف رو هم پاک کردم و گفتم:اینم از این...
-دستتون درد نکنه خانم خیر ببینید...
سرم خیلی درد میکرد دیگه طاقت نداشتم...رفتم از توی جاقرصی مسکنی برداشتم و خوردم...
-ربابه از دخترت چه خبر؟؟؟
-جسارت نباشه امروز رفت برای زایمان...
-پس تو چرا اینجایی؟؟؟
-صبح دردش گرفت بردنش منم به خاطر این دیر اومدم...
-خب زودتر میگفتی حالا هم سریع وسایلتو جمع کن برو
-نه خانم...
-میدونم دلت اونجاست پس برو...
انگار که حرف دلش رو زده باشم...بلند شد و گفت:خدا خیرتون بده خانم...
داشت میرفت بیرون که گفتم:یه دقیقه صبر کن...
رفتم توی اتاق و از توی کمدم 7،8تا تراول صدتومنی برداشتم و اومدم پایین...
-ربابه خانوم اینارو بگیر لازمت میشه...
-اما گلبو خانم من چند روز دیگه حقوق میگیرم...
-این حقوق نیستش کادو من به نوه گلته...پس بگیرش...
-نه خانوم نمیتونم قبول کنم...
-ااااا ربابه مگه کادو رو پس میفرستن؟؟بگیر ببینم...
با خجالت پولو ازم گرفت...
گفتم:حالا شد،بعدشم تو بعد از ظهر رفتی هاااا اونم با اصرار من...یه وقت لو ندی ها...
-چشم خانوم...
-حالا به سلامت
-خیر از جوونیت ببینی...
وقتی از خونه رفت بیرون،بی رمق روی مبل نشستم...به کل امروزم خراب شد...
سرم داشت میترکید از درد...
تصمیم گرفتم بدون خوردن ناهار برم بخوابم...
رفتم بالا...سرمو گذاشتم روی بالش و چشمامو بستم...
کم کم خواب به چشمام غلبه کرد و خوابیدم...
***
وقتی بیدار شدم ساعت 5 بود...
بلند شدم،هنوزم سرم درد میکرد...
این سردرد لعنتی دیگه چی از من میخواست...
موهامو با یه کش پشت سرم جمع کردم...
وقتی درو باز کردم و نور به چشمام خورد بدتر شدم...
به زور خودمو رسوندم پایین...
خدایی شد که از پله ها نیوفتادم...
-سلام بابا خسته نباشید...
روزنامه رو تا کرد و گفت:چیشدی بابا؟
-از صبح سرم درد میکنه...
-بیا پیشم ببینم...
کنارش نشستم،مطمئنا اگه مامان بود یه چیزی بهم میگفت پس تا نیومده با خیال راحت پیش بابا میشینم...
-چرا اینجوری شدی؟
-نمیدونم صبح رسیدم سرم درد گرفت یه قرص خوردم خوابیدم...مامان نیس؟
-نه...
-شاید به خاطر همونه...
اینو گفت و بلند شد و رفت تو آشپزخونه...
5دقیقه بعد با یه سینی اومد پیشم...
بابا برام غذا آورده بود...
وقتی بوی غذا بهم خورد فهمیدم چه قدر گرسنم بوده...
-بابا چرا شما زحمت کشیدید...
لبخند زیبایی زد و گفت:راحت باش باهام...
از غذایی که بابا داغ کرده بود نمیشد گذشت...تقریبا همشو خوردم...
-ممنون دستتون درد نکنه...
-دخترم خوب شدی یا ببرمت دکتر؟؟
-نه بابایی خوبم...
ظرفا رو بردم و گذاشتم توی ماشین ظرفشویی و برگشتم پیش بابا...
دلم آغوش پدرانه بابارو میخواست...دلم واسه خودم سوخت...
نشستم کنارش،خودمو نزدیکش میکردم...
-بابا؟
از بالای عینک مطالعش نگام کرد:جانم؟
-بغلم میکنی؟؟
نگام کرد و بعد از چند لحظه عینکشو در آورد و به خودش نزدیکم کرد...انگار حرف دل اونم بود...
چشمامو بستم و خودمو تو بغل بابا جا دادم...
-چند وقتی بود بغلتون نکرده بودم...
-خودت که اخلاق مامانتو میدونی...نمیدونی؟
- ۱۰.۵k
- ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط