8
8
لیوانی شربت درست کردم و رفتم توی حیاط...
روی چمن زیر سایه درخت نشستم و شربتمو جرعه جرعه خوردم...
هوا با اینکه گرم بود اما زیر سایه درخت تقریبا خنک بود...دراز کشیدم روی چمن ها...
چه صحنه ای بود...یه عکاس کم بود که ازم عکس بگیره...
حیف که هیچ کدوم از اعضای خانوادم ذوق هنری نداشتن...
عوضش من تا یه صحنه زیبا میبینم ازش عکس میگیرم...
عقیدم این بود که آدم باید زیبایی هایی که دور و برش هست رو ازش عکس بگیره تا اگه اونجا دیگه نرفت عکسا باشه تا یادش باشه روزی اینجا رفته این زیبایی هارو به چشم دیده...
عکس بهترین وسیله برای مرور گذشته و خاطره های خوبه گذشته بود...
به خاطر همین بود که هر وقت مسافرت یا یه مکان دیدنی میرفتم دوربینم جز جدانشدنی بود و یار همیشه همراهم...
داشت ظهر میشد...خورشید وسط آسمون بود و هوا گرم شد...
رفتم داخل و سریع کولر رو روشن کردم...
روی کاناپه دراز کشیدم و TV رو روشن کردم...
مواردی رو که ضبط کرده بودم آوردم...
کلاه قرمزی رو پلی کردم♡♡
این قسمت رو خیلی دوست داشتم...اگه هزار دفعه هم میدیدم بازم خنده هام جوری بود که انگار دفعه اوله دارم میبینم...
بیست دقیقه ای داشتم نگاه میکردم که صدای زنگ تلفن اومد...
اههههه به اجبار بلند شدم و همونجوری داشتم دیالوگ هاشونو میگفتم:اگر در در بند در ماند در ماند...
باخنده تلفن رو برداشتم:الو؟؟
-سلام گلبوو خانوممم چطوری؟؟؟
-سلام محنا جونم خوبی؟؟؟
-ممنون عزیزم چیکار میکنی؟؟؟
-هیچی بیکارم...
-اون که خیلی وقته...خب امروزم بیکاری؟؟؟
-اوهوم
-بریم خرید...؟؟
-به چه مناسبت؟؟؟
-پنجشنبه جشن تولد اون داداش خرس گندته ها...
اینو گفت و قاه قاه خندید...
-مررررض بیشعورر...
-خب حالا میای؟؟؟
-آره اتفاقا میخواستم برم...
-خب پس یه تک پا باید بیای دم خونمون دنبال من...
-آخه تنبل خو خودت بیا دیگهههه...
-جوننن محنا بیا دیگهههه...
-باشه ساعت 4دم خونتونم...
-دمت گرم...
-خب سلام برسون به زن دایی...
-قفونت چشم...ادافظ
-خدافظ
تلفن رو قطع کردم و رفتم سمت کاناپه...
محنا دختر دایی خل و چلم بود که اندازه ی گلرو دوسش داشتم...
پلی رو زدم و همراه با جیگر گفتم:جیگرممممم جیگرممممم جیگرممممم...
وقتی تموم شد رفتم سمت آشپزخونه و زرشک پلو با مرغی که از دیشب مونده بود رو گذاشتم توی ماکروفر تا داغ شه...
بعد از داغ شدن گذاشتم روی میز و شروع کردم به خوردن...
در همون حال تلفن رو برداشتم و به گلرو زنگ زدم...
-سلام آبجی
-سلام عزیزم مزاحم نشدم که؟؟؟
-نه بابا جونم؟؟؟
-با محنا میخوایم بریم خرید...میای؟؟؟
-کی؟؟؟
-گفتم ساعت 4 که تو هم تا اون موقع رسیده باشی...
-باشه اگه خسته نبودم میام...
-باشه
-مرسی که گفتی...
-فدای تو...
-کاری نداری؟؟؟
-نه قربونت برم خدافظ
-خدافظ
بعد از خوردن ناهارم رفتم همونجا روی کاناپه دراز کشیدم و ساعتو برای ساعت 3تنظیم کردم...
***
بعد از بیدار شدنم سریع رفتم تا آماده بشم...به شدت روی آن تایم بودن حساس بودم...
موهامو شونه کردم...تاپ مشکی ای پوشیدم با ساپورت مشکی...
مانتو جلو باز سفید رو هم پوشیدم
تنها آرایشم ریمل و رژ لب سرخ آبی بود...
خوب شدم...
موهامو بدون اینکه ببندم فرق باز کردم و شال رو آزاده سرم کردم...
کفشای عروسیکی مشکیمو پوشیدم و کیف دستیمو برداشتم و رفتم پایین...
ساعتو نگاه کردم 3:30 دقیقه بود...همیشه همین موقع بابا اینا پیداشون میشد...
صدای در اومد...نگفتم؟؟؟؟
رفتم بیرون...اول بابا وارد حیاط شد و با اختلاف چند لحظه آریو هم وارد شد و ماشینشو پشت ماشین بابا پارک کرد...
-سلاممم خسته نباشید...
بابا-سلامت باشی...
آریو-کجا میری گلبو؟؟؟؟
-با محنا قراره برم خرید...
رو به گلبو گفتم نمیای؟؟؟؟
-چرا...چرا
اینو گفت و سریع رفت داخل...
بلند گفتم:گلرووو زود باش هاااا
-باشههه...
-آریو؟؟؟
-هوممممم؟؟؟؟
-برای چند ساعت میای ماشینامونو عوض کنیم؟؟؟
بدون درنگ سوییچ رو گرفت طرفم...
-مرسیییی حواسم بهش هست...خشم روش نمی افته...
-افتادم فدا سرتتتتتتتت...
-مرسی...
لبخندی زد و رفت داخل...
پنج دقیقه بعد گلرو اومد...
سوار ماشین آریو شدیم...
درو با ریموت باز کردم و راه افتادیم دنبال محنا...
جلوی درخونشون دوتا بوق زدیم...
ساعتو نگاه کردم 4:00
بعد از تقریبا یه دقیقه درو باز کرد و اومد سوار شد...
سوتی زد و گفت:سلااااام بر خانوم های جنسیس سوار...
خندیدم و گفتم:سلام بر خانوم خل و چل...مال خودم نیست که عاریه است...!!!
-میدونم مال اون داداش خرس گندتونه...خب خوبید بچه ها؟؟؟
گلرو عصبی شد و گفت:داداش خودت خرس گندست بیشعورررر...
لیوانی شربت درست کردم و رفتم توی حیاط...
روی چمن زیر سایه درخت نشستم و شربتمو جرعه جرعه خوردم...
هوا با اینکه گرم بود اما زیر سایه درخت تقریبا خنک بود...دراز کشیدم روی چمن ها...
چه صحنه ای بود...یه عکاس کم بود که ازم عکس بگیره...
حیف که هیچ کدوم از اعضای خانوادم ذوق هنری نداشتن...
عوضش من تا یه صحنه زیبا میبینم ازش عکس میگیرم...
عقیدم این بود که آدم باید زیبایی هایی که دور و برش هست رو ازش عکس بگیره تا اگه اونجا دیگه نرفت عکسا باشه تا یادش باشه روزی اینجا رفته این زیبایی هارو به چشم دیده...
عکس بهترین وسیله برای مرور گذشته و خاطره های خوبه گذشته بود...
به خاطر همین بود که هر وقت مسافرت یا یه مکان دیدنی میرفتم دوربینم جز جدانشدنی بود و یار همیشه همراهم...
داشت ظهر میشد...خورشید وسط آسمون بود و هوا گرم شد...
رفتم داخل و سریع کولر رو روشن کردم...
روی کاناپه دراز کشیدم و TV رو روشن کردم...
مواردی رو که ضبط کرده بودم آوردم...
کلاه قرمزی رو پلی کردم♡♡
این قسمت رو خیلی دوست داشتم...اگه هزار دفعه هم میدیدم بازم خنده هام جوری بود که انگار دفعه اوله دارم میبینم...
بیست دقیقه ای داشتم نگاه میکردم که صدای زنگ تلفن اومد...
اههههه به اجبار بلند شدم و همونجوری داشتم دیالوگ هاشونو میگفتم:اگر در در بند در ماند در ماند...
باخنده تلفن رو برداشتم:الو؟؟
-سلام گلبوو خانوممم چطوری؟؟؟
-سلام محنا جونم خوبی؟؟؟
-ممنون عزیزم چیکار میکنی؟؟؟
-هیچی بیکارم...
-اون که خیلی وقته...خب امروزم بیکاری؟؟؟
-اوهوم
-بریم خرید...؟؟
-به چه مناسبت؟؟؟
-پنجشنبه جشن تولد اون داداش خرس گندته ها...
اینو گفت و قاه قاه خندید...
-مررررض بیشعورر...
-خب حالا میای؟؟؟
-آره اتفاقا میخواستم برم...
-خب پس یه تک پا باید بیای دم خونمون دنبال من...
-آخه تنبل خو خودت بیا دیگهههه...
-جوننن محنا بیا دیگهههه...
-باشه ساعت 4دم خونتونم...
-دمت گرم...
-خب سلام برسون به زن دایی...
-قفونت چشم...ادافظ
-خدافظ
تلفن رو قطع کردم و رفتم سمت کاناپه...
محنا دختر دایی خل و چلم بود که اندازه ی گلرو دوسش داشتم...
پلی رو زدم و همراه با جیگر گفتم:جیگرممممم جیگرممممم جیگرممممم...
وقتی تموم شد رفتم سمت آشپزخونه و زرشک پلو با مرغی که از دیشب مونده بود رو گذاشتم توی ماکروفر تا داغ شه...
بعد از داغ شدن گذاشتم روی میز و شروع کردم به خوردن...
در همون حال تلفن رو برداشتم و به گلرو زنگ زدم...
-سلام آبجی
-سلام عزیزم مزاحم نشدم که؟؟؟
-نه بابا جونم؟؟؟
-با محنا میخوایم بریم خرید...میای؟؟؟
-کی؟؟؟
-گفتم ساعت 4 که تو هم تا اون موقع رسیده باشی...
-باشه اگه خسته نبودم میام...
-باشه
-مرسی که گفتی...
-فدای تو...
-کاری نداری؟؟؟
-نه قربونت برم خدافظ
-خدافظ
بعد از خوردن ناهارم رفتم همونجا روی کاناپه دراز کشیدم و ساعتو برای ساعت 3تنظیم کردم...
***
بعد از بیدار شدنم سریع رفتم تا آماده بشم...به شدت روی آن تایم بودن حساس بودم...
موهامو شونه کردم...تاپ مشکی ای پوشیدم با ساپورت مشکی...
مانتو جلو باز سفید رو هم پوشیدم
تنها آرایشم ریمل و رژ لب سرخ آبی بود...
خوب شدم...
موهامو بدون اینکه ببندم فرق باز کردم و شال رو آزاده سرم کردم...
کفشای عروسیکی مشکیمو پوشیدم و کیف دستیمو برداشتم و رفتم پایین...
ساعتو نگاه کردم 3:30 دقیقه بود...همیشه همین موقع بابا اینا پیداشون میشد...
صدای در اومد...نگفتم؟؟؟؟
رفتم بیرون...اول بابا وارد حیاط شد و با اختلاف چند لحظه آریو هم وارد شد و ماشینشو پشت ماشین بابا پارک کرد...
-سلاممم خسته نباشید...
بابا-سلامت باشی...
آریو-کجا میری گلبو؟؟؟؟
-با محنا قراره برم خرید...
رو به گلبو گفتم نمیای؟؟؟؟
-چرا...چرا
اینو گفت و سریع رفت داخل...
بلند گفتم:گلرووو زود باش هاااا
-باشههه...
-آریو؟؟؟
-هوممممم؟؟؟؟
-برای چند ساعت میای ماشینامونو عوض کنیم؟؟؟
بدون درنگ سوییچ رو گرفت طرفم...
-مرسیییی حواسم بهش هست...خشم روش نمی افته...
-افتادم فدا سرتتتتتتتت...
-مرسی...
لبخندی زد و رفت داخل...
پنج دقیقه بعد گلرو اومد...
سوار ماشین آریو شدیم...
درو با ریموت باز کردم و راه افتادیم دنبال محنا...
جلوی درخونشون دوتا بوق زدیم...
ساعتو نگاه کردم 4:00
بعد از تقریبا یه دقیقه درو باز کرد و اومد سوار شد...
سوتی زد و گفت:سلااااام بر خانوم های جنسیس سوار...
خندیدم و گفتم:سلام بر خانوم خل و چل...مال خودم نیست که عاریه است...!!!
-میدونم مال اون داداش خرس گندتونه...خب خوبید بچه ها؟؟؟
گلرو عصبی شد و گفت:داداش خودت خرس گندست بیشعورررر...
- ۵.۲k
- ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط