چند روز پیش روی صندلی مترو هدفونم در حال تجاوز به گوشم بو
چند روز پیش روی صندلی مترو هدفونم در حال تجاوز به گوشم بود تا مغزم را حامله کند
با تمام توان ضربه میزد
من که از شدت این ضربه ها نمی توانستم تاب بیاورم چشمانم رابسته بودم
شاید هم از ترس بود،ترس از چشمان حسودم
نمی دانم....
دقایقی گذشت تااینکه هدفون ارضاء شد!
ولی گوش هنوز تشنه بود
نطفه ای در کار نبود
آلت هدفون را از سوراخ گوشم بیرون کشیدم
صدای گریه ی پسر بچه ای در میان خنده های چند همجنس جوان حواسم را به چند صندلی آن طرف تر پرت کرد...
چشمانم باز شد،گوش هایم تیز...
-پولم را بدهید...پول فالم را بدهید...چرا اینطوری میکنید با من؟!
صدای خنده ی سربازها
.
-اذیتم نکنید.......تورو خدا اذیتم نکنید...باید بروم،مگر نگفتید میخواهیم چند فال بخریم؟یا پولش را بدهید یا فالم را....
صدای خنده ی سربازها
.
پیرمردی که رو برویم نشسته رو به سربازها : پسرم اذیتش نکن،فالش را بده برود..گناه دارد،خدا خوشش نمی آید این بچه را اذیت میکنی... پسرک با هق هق:
-تو رو به خدا....من باید بروم خواهرم در این ایستگاه منتظر من است،پول نمی خواهم فالم را بدهید باید پیاده شوم...
صدای خنده سرباز ها
چشمانم سرخ و گرد از شدت عصبانیت،
رگ های شقیقه ام متورم،
انگشت هایم مشت شده به زانویم فشار می آورد،
آب دهانم را قورت میدهم که لب به اعتراض گشایم که ناگهان....
پاکت فال از دست سرباز جلوی پاهای پسر بچه روی زمین افتاد
سکوت همه ی مترو رو را در بر گرفت
پسرک خم شد.پاکت را برداشت،اشک هایش را با آستینش پاک کرد،نگاه عمیقی به سرباز انداخت
در همین حال چشمم به ارگاسم رسیده بود و مایعی تراوش می کرد...گوشم از حال رفته بود.....سرم سنگین شد،گویا نطفه ای در سلول های خاکستری شکل گرفت... قطار ایستاد
پسرک سرش را پایین انداخت و به سوی درب خروجی رفت
بلندگوی مترو : ایــــــستگـــــــــــــــــاه آزادی
با تمام توان ضربه میزد
من که از شدت این ضربه ها نمی توانستم تاب بیاورم چشمانم رابسته بودم
شاید هم از ترس بود،ترس از چشمان حسودم
نمی دانم....
دقایقی گذشت تااینکه هدفون ارضاء شد!
ولی گوش هنوز تشنه بود
نطفه ای در کار نبود
آلت هدفون را از سوراخ گوشم بیرون کشیدم
صدای گریه ی پسر بچه ای در میان خنده های چند همجنس جوان حواسم را به چند صندلی آن طرف تر پرت کرد...
چشمانم باز شد،گوش هایم تیز...
-پولم را بدهید...پول فالم را بدهید...چرا اینطوری میکنید با من؟!
صدای خنده ی سربازها
.
-اذیتم نکنید.......تورو خدا اذیتم نکنید...باید بروم،مگر نگفتید میخواهیم چند فال بخریم؟یا پولش را بدهید یا فالم را....
صدای خنده ی سربازها
.
پیرمردی که رو برویم نشسته رو به سربازها : پسرم اذیتش نکن،فالش را بده برود..گناه دارد،خدا خوشش نمی آید این بچه را اذیت میکنی... پسرک با هق هق:
-تو رو به خدا....من باید بروم خواهرم در این ایستگاه منتظر من است،پول نمی خواهم فالم را بدهید باید پیاده شوم...
صدای خنده سرباز ها
چشمانم سرخ و گرد از شدت عصبانیت،
رگ های شقیقه ام متورم،
انگشت هایم مشت شده به زانویم فشار می آورد،
آب دهانم را قورت میدهم که لب به اعتراض گشایم که ناگهان....
پاکت فال از دست سرباز جلوی پاهای پسر بچه روی زمین افتاد
سکوت همه ی مترو رو را در بر گرفت
پسرک خم شد.پاکت را برداشت،اشک هایش را با آستینش پاک کرد،نگاه عمیقی به سرباز انداخت
در همین حال چشمم به ارگاسم رسیده بود و مایعی تراوش می کرد...گوشم از حال رفته بود.....سرم سنگین شد،گویا نطفه ای در سلول های خاکستری شکل گرفت... قطار ایستاد
پسرک سرش را پایین انداخت و به سوی درب خروجی رفت
بلندگوی مترو : ایــــــستگـــــــــــــــــاه آزادی
- ۲.۶k
- ۲۰ خرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط