{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩 / تاوان حقیقت

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩 / تاوان حقیقت
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟐𝟕


────────────────────

تیر کشیدن سر او باعث شد از خواب کوتاه مدتش بیدار بشه و با چشمانی که تار میدید اطرافش رو نگاهی بندازه..
هنگامی که پلک هاش رو از هم باز کرد با اتاقی شباهت زیادی به سیاهچاله داشت مواجه شد و تنها لامپ کوچیک بالا سر هانا بود که نورش در اتاق میرقصید.
هانا با حالی بد سعی داشت موقعیتی که در توش قرار داشت رو انالیز بکنه و دقیقا بفهمه اینجا چه فا*کی وجود داره..
دختر در گوشه اتاق یک طناب ، سطل اهنی دید..
کلا تو این اتاق که فرقی با غار نمیکرد ۵ تا چیز وجود داشت.
یک صندلی که خودش روش نشسته بود و یک میز صندلی دیگه که پیش روش بودن...

- عالی شد !

زیر لب به وضعیت بسیار عالی که داشت  فحش میداد و خودش رو سرزنش میکرد که چرا چند ساعت پیش مثل احمقا کارش رو انجام میداد !
هرچند هانا سعی میکرد اونموقعی که دقیقا تو بغل مرد بود رو نادیده بگیره و از حافظه اش پاک کنه..
چون محض رضای گاد هروقت اونموقع رو به یاد میاورد میخواست مثل کره اب بشه بره تو زمین !
هانا به این فکر میکرد که چطور با این ۵ تا وسیله از این اینجا فرار کنه و به نامجون فیلم هایی که داخل فلش بود رو نشون بده !
با به یاد اوردن چاقویی که در جیب داشت از ته دلش خوشحال شد و با دستانی که توسط طناب اسیر شده بودن سعی میکرد چاقو رو از جیب کوچیک لباسش بیرون بیاره !
با حس یک وسیله مستطیل شکل توی جیبش پوزخندی زد و چاقو رو با دو تا دستاش گرفت و بازش کرد . ( دیدید یسری چاقو ها هستن باز بسته میشه نمیدونم چجوری براتون توضیحش بدم تو گوگل سرچ کنید براتون میاره. )
هانا دقیقه ها با دستایی که بر اثر چاقو زخم شده بودن تمام سعیش رو میکرد تا طناب کلفتی که بین دست هاش گره خورده بود رو پاره کنه.
بعد از حدود ده دقیقه طناب در این جنگ شکست خورد و روی زمین فرود اومد و هانا با خوشحالی دستاش رو جلو اورد و ماساژش داد .
هانا که درد دستش خوب شده بود با احتیاط بدون هیچ سر صدا از رو صندلی اهنی زنگ زده بلند شد و به سمت سطل اهنی رفت که گوشه اتاق برای خودش ایستاده بود !
هانا به دسته سطل چنگ انداخت و دید به اندازه ای نازک هست که بتونه باهاش قفل در رو باز کنه خوشحال شد و با تمام زورش دسته رو از سطل جدا کرد.
بعد از جدا کردنش دسته اهنی نازک رو مثل یک چوب از وسط خمش کرد و صدای شکستنش توی اتاق اکو شد .
هانا طناب هایی که روز زمین مثل یک جسم بیهوش افتاده بودن رو برداشت و قسمت پاره شده اش رو با دستش پوشوند و به سر جای قبلیش برگشت و با صدایی ناله مانند شروع به بازیگری داخل درامای داخل زندگیش کرد :

- اهه ، کسی بیرون نیست ؟ من حالم بده به اب نیاز دارم..

بعد از چند ثانیه صدای یک بادیگارد رو شنید :

- چیه ؟

هانا با حالتی گریه و ناله حرف زد :

- اقا تروخدا یه اب برای من بیار من حالم ب..بده !

- باشه حالا خودتو نکش..

و اون بادیگارد از طریق اسانسور رفت تا برای زندانی رئیسش اب بیاره !
هانا با پوزخند عمیقی اروم از جاش بلند شد و دو تیکه اهن که تو دست بود شروع به باز کردن قفل در کرد..
پس از ۲ دقیقه قفل در باز شد و هانا در رو باز کرد و میخواست با احتیاط از اونجا خارج بشه که با چیزی که دید سر جاش خشک شد...
بادیگارد تفنگ به دست با پوزخندی از تمسخر به هانا خیره شد بود و با دندون لبش رو گرفته بود تا یوقت وسط راهرو قهقهه نزنه ..
هانا هم مثل بادیگارد خندید و نزدیک بادیگارد اومد...
بادیگارد هم دیگه نتونست تحمل کنه و شروع به قهقهه زدن کرد هانا هم مثل بادیگارد خندید و ناگهان تفنگ داخل دست بادیگارد رو از دستش کشید و توی سرش کوبید که بادیگارد مثل کیسه آرد روی زمین پهن شد و به خواب کوتاه مدت رفت هانا که لبخندش از روی صورتش محو شده بود خطاب به بادیگارد بیهوش گفت :

- احمق !

هانا تفنگ رو توی چیبش گذاشت شاید وسط فرارش لازمش میشد..
هانا به سمت پله ها رفت و اروم اروم پله های مشکی رنگ رو پشت سرش گذاشت.
بادیگارد زود باور با لیوان اب به دست از اسانسور خارج شد و تا جسم بیهوش همکارش رو دید لیوان مثل ماهی از دستش سر خورد و روی زمین به ۱۰۰۰ تیکه تقسیم شد..
بادیگارد بدون تلف کردن وقت سمت مایکل رفت و در حالی که تو صورت طرف سیلی میزد تا بلند بشه از طریق بی سیم به یکی اطلاع داد :

- از ویلیام به گرگ سیاه رئیس دختره فرار کرده و چون من تو اسانسور بودم به احتمال زیاد از پله ها استفاده کرده !

- اوکی !

- از ویلیام به گرگ سیاه رئیس نمیخواید چند نفر رو بفرستین دنبالش ؟

- نه بزار بیاد بیرون ببینه با کاری که کرده چه گندی زده !

شرط : ۵۰ تا لایک و ۷۰ تا کامنت

#رمان #فیک #فیکشن #داستان #تهیونگ #جونگکوک #جیمین #جیهوپ #شوگا #جین #نامجون #تاوان_حقیقت
دیدگاه ها (۵۷)

لطفا هرکی داستان رو میخونه یه چیزی یا حتا یک نقطه تو کامنتا ...

درخواستی *

https://wisgoon.com/xiunoمایل به حمایت کردن ؟♥️

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟭𝟲- چطوره بجاش دوتایی ...

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟭𝟱هانا سرشو تکون داد و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط