{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نفسم باش مرا چوڹ تو ڪسی نیست عزیز

نفسم باش مرا چوڹ تو ڪسی نیست عزیز
شهر خالی ست مرا همنفسی نیست عزیز

حافظ از حال مݧ سوخته آگاه تر است
زده ام فالی و فریاد رسی نیست عزیز

نیست حتا پر و بالی ڪہ به سویت بپرم
آسماݧ بی تو مرا جز قفسی نیست عزیز

ڪیمیایی و مݧ خسته مسی ناچیزم
به سر ڪوی توام دسترسی نیست عزیز

قلب بیمار مرا عشق شما درماݧ است
غیر آغوش تو دل را هوسی نیست عزیز
دیدگاه ها (۲)

آمدم پیش دوچشمانت بمیرم نیستیازشفای بوسه‌ات‌حاجت‌بگیرم نیستی...

یک وجب از صورتت تا بوسه هایم مانده بودشرم ناز گونه هایت دست ...

از تو میخوانم برایت تا بمانی در نگاهتا بسازی با روانم با شرو...

به آن اشکی که میدانی به حد مرگ دلتنگمهوای گریه دارم من ، ولی...

نفسم باش مرا چون تو کسی نیست عزیزشهر خالی ست مرا همنفسی نیست...

نفسم باش مرا چون تو کسی نیست عزیزشهر خالی ست مرا همنفسی نیست...

نفسم باش مرا چون تو کسی نیست عزیزشهر خالی ست مرا همنفسی نیست...

نفسم باش مرا چون تو کسی نیست عزیزشهر خالی ست مرا همنفسی نیست...

نفسم باش مرا چون تو کسی نیست عزیزشهر خالی ست مرا همنفسی نیست...

نفسم باش مرا چون تو کسی نیست عزیزشهر خالی ست مرا همنفسی نیست...

نفسم باش مرا چون تو کسی نیست عزیزشهر خالی ست مرا همنفسی نیست...

نفسم باش مرا چون تو کسی نیست عزیزشهر خالی ست مرا همنفسی نیست...

نفسم باش مرا چون تو کسی نیست عزیزشهر خالی ست مرا همنفسی نیست...

نفسم باش مرا چون تو کسی نیست عزیزشهر خالی ست مرا همنفسی نیست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط