مادر و پدرش ترسیده از پله ها پایین اومدن و با دیدن پسر شون ...
𝑀𝑒 𝑝𝑎𝑧 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 17
مادر و پدرش ترسیده از پله ها پایین اومدن و با دیدن پسر شون بعد از یک سال از شدت تعجب و شوک خشک شون زد
-با امگای من چیکار کردی؟!! کجاست؟
مادرش جلو رفت صورت پسرش رو قاب گرفت و در حالی که قطره های اشک روی صورتش جاری بودن گفت
-جونگ کوک تو..تو زندگی عزیز دلم...
-تهیونگ و پسرم کجان مامان؟
-اونو پدر کله شقت باید توضیح بده! فعلا بیا بشین عزیزم
با دست هاش جونگ کوک رو هدایت کرد تا روی مبل بشینه وقتی که نشست صدایی که از پشت سرش اومد باعث شد باز بلند بشه و به سمت منبع صدا بچرخه
-ماما..
پسر کوچولویی با بلوز شلوار مشکی در حالی که چشم هاشو می مالوند روی پله ها ایستاده بود و مادربزرگش که فکر می کرد مامانشه رو صدا می زد.
لحظه ای قلب جونگ کوک از شدت کیوتی مچاله شد انگار یه نسخه کوچیک شده ترکیبی از خودش و تهیونگ بود چشمایی مثل چشم های خودش و پوست روشن به نظر نرمی که داشت فقط اینا رو ازش به ارث برده بود و بینی کوچیکو خوش تراش،خال کنار چشمش،لب هاش و موهای فندوقیش مثل تهیونگ..باید اعتراف می کرد بیشتر به تهیونگ رفته ولی خوشحال بود و انقدر احساس شادی وجودش رو فرا گرفته بود که باعث شد قطره اشکی از گوشه چشمش فرار کنه و روی زمین بچکه.
مادرش جلو رفت و پسر رو در بغل گرفت
-جون هویا بیدار شدی؟ بیا بریم بخوابیم!
خواست بغلش کنه و برش گردونه توی اتاق اما پسرک در رفت مثل پنگوئن ها دوید و چسبید به پای پدر واقعیش و شروع کرد به بو کشیدن.
جونگ کوک خم شد و بغلش کرد پسر هم سرش رو توی گردنش پدرش فرو برد و رایحه قهوش رو بو کشید
20 دقیقه ای طول کشید تا پسرکش به خواب بره تا بزارتش توی اتاق..حس خیلی زیبا و متفاوتی رو احساس می کرد اینکه اون موجود کوچولو نرم و سبک با بغل کردنش و رایحش آروم می شد و یه جورایی براش نقش نقطه امن رو داشت جالب بود درست مثل تهیونگ:)
اون برای تهیونگ هم همین ویژگی ها رو داشت فقط یکم جثه بزرگ تری داشت!
-تهیونگ کجاست؟
با لحن عصبی ای از پدرش پرسید و در انتظار جواب روی مبل نشست
-شیش ماه بود که همش دم در می شست و جون هو رو میخواست خیلی...
-جون هو دیگه چه کوفتیه مطمئنم تهیونگ این اسم رو انتخاب نکرده! اسم بچه ما ایانه اینو به خاطر بسپرید
-هر چی..خیلی اذیت می کرد پس دیروز سپردم وقتی اومد بیهوشش کنن و با اولین کشتی برده ها بفرستنش روسیه الان دیگه باید نزدیک بندر شده باشن
-چیکار کردید!!!!! مگه این گزینه رو من از باند حذف نکرده بودم؟!!! گفتم دیگه حق قاچاق انسان ندارن
برعکس جونگ کوک که از میزان بالای فشار و عصبانیت رگ های پیشونیش بیرون زده بودن پدرش خیلی ریلکس نشسته بود و آروم حرف میزد انگار که داره یک اتفاق ساده رو توضیح میده
-خب بعد از اینکه تو مردی یعنی فکر کردیم که تو مردی من باند رو به دست گرفتم و این گزینه رو باز اضافه کردم
-فقط از الهه ماه بخواه بلایی سر امگام نیومده باشه!
از پله ها بالا رفت پسر غرق در خواب و بی خبر از همه چیزش رو بغل کرد و بی هیچ حرفی سریع سوار ماشین شد
اول باید ایان رو به یونگی می سپرد تا بعد با خیال راحت بره دنبال امگاش و برش گردونه..
ایان رو داد بغل جیمین
-تهیونگ رو با کشتی قاچاق انسان فرستادن روسیه باید برم دنبالش قبل از اینکه دست او آلفای هول پست فطرت بیوفته مواظب ایان باشید به هیچ عنوان نباید بزارید دست پدرم بهش برسه ترجیحا برید ویلای مخفی همین الانم دیر شده خداحافظ
در رو بست و به سمت ماشینش دوید
جیمین نگاهی به بچه خواب توی بغلش انداخت
-احمق نمیگه الان این ممکنه پیش ما غریبی بکنه؟!! اگه گریش گرفت چیکار کنیم یونگی؟
-تو که همیشه دلت بچه می خواست خب اینم بچه حالا ازش نگهداری کن
-یااا مین یونگی وظیفه من بچه داری نیست باید کمکم کنی فهمیدی؟! الآنم چندتا لباس و خوراکی بردار بزار توی کوله پشتی آل استار سفیدم باید هر چه زودتر بریم ویلای مخفی
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
خب دوستان پارت های ذخیرم تموم شد یعنی دیگه ننوشتم هیچی دیگه باید هر روز یه پارتو بنویسم🥲
به جاش یه مینی فیک رو امروز شروع کردم شاید بتونم اونو همراه این آپ کنم...بکنم؟
مادر و پدرش ترسیده از پله ها پایین اومدن و با دیدن پسر شون بعد از یک سال از شدت تعجب و شوک خشک شون زد
-با امگای من چیکار کردی؟!! کجاست؟
مادرش جلو رفت صورت پسرش رو قاب گرفت و در حالی که قطره های اشک روی صورتش جاری بودن گفت
-جونگ کوک تو..تو زندگی عزیز دلم...
-تهیونگ و پسرم کجان مامان؟
-اونو پدر کله شقت باید توضیح بده! فعلا بیا بشین عزیزم
با دست هاش جونگ کوک رو هدایت کرد تا روی مبل بشینه وقتی که نشست صدایی که از پشت سرش اومد باعث شد باز بلند بشه و به سمت منبع صدا بچرخه
-ماما..
پسر کوچولویی با بلوز شلوار مشکی در حالی که چشم هاشو می مالوند روی پله ها ایستاده بود و مادربزرگش که فکر می کرد مامانشه رو صدا می زد.
لحظه ای قلب جونگ کوک از شدت کیوتی مچاله شد انگار یه نسخه کوچیک شده ترکیبی از خودش و تهیونگ بود چشمایی مثل چشم های خودش و پوست روشن به نظر نرمی که داشت فقط اینا رو ازش به ارث برده بود و بینی کوچیکو خوش تراش،خال کنار چشمش،لب هاش و موهای فندوقیش مثل تهیونگ..باید اعتراف می کرد بیشتر به تهیونگ رفته ولی خوشحال بود و انقدر احساس شادی وجودش رو فرا گرفته بود که باعث شد قطره اشکی از گوشه چشمش فرار کنه و روی زمین بچکه.
مادرش جلو رفت و پسر رو در بغل گرفت
-جون هویا بیدار شدی؟ بیا بریم بخوابیم!
خواست بغلش کنه و برش گردونه توی اتاق اما پسرک در رفت مثل پنگوئن ها دوید و چسبید به پای پدر واقعیش و شروع کرد به بو کشیدن.
جونگ کوک خم شد و بغلش کرد پسر هم سرش رو توی گردنش پدرش فرو برد و رایحه قهوش رو بو کشید
20 دقیقه ای طول کشید تا پسرکش به خواب بره تا بزارتش توی اتاق..حس خیلی زیبا و متفاوتی رو احساس می کرد اینکه اون موجود کوچولو نرم و سبک با بغل کردنش و رایحش آروم می شد و یه جورایی براش نقش نقطه امن رو داشت جالب بود درست مثل تهیونگ:)
اون برای تهیونگ هم همین ویژگی ها رو داشت فقط یکم جثه بزرگ تری داشت!
-تهیونگ کجاست؟
با لحن عصبی ای از پدرش پرسید و در انتظار جواب روی مبل نشست
-شیش ماه بود که همش دم در می شست و جون هو رو میخواست خیلی...
-جون هو دیگه چه کوفتیه مطمئنم تهیونگ این اسم رو انتخاب نکرده! اسم بچه ما ایانه اینو به خاطر بسپرید
-هر چی..خیلی اذیت می کرد پس دیروز سپردم وقتی اومد بیهوشش کنن و با اولین کشتی برده ها بفرستنش روسیه الان دیگه باید نزدیک بندر شده باشن
-چیکار کردید!!!!! مگه این گزینه رو من از باند حذف نکرده بودم؟!!! گفتم دیگه حق قاچاق انسان ندارن
برعکس جونگ کوک که از میزان بالای فشار و عصبانیت رگ های پیشونیش بیرون زده بودن پدرش خیلی ریلکس نشسته بود و آروم حرف میزد انگار که داره یک اتفاق ساده رو توضیح میده
-خب بعد از اینکه تو مردی یعنی فکر کردیم که تو مردی من باند رو به دست گرفتم و این گزینه رو باز اضافه کردم
-فقط از الهه ماه بخواه بلایی سر امگام نیومده باشه!
از پله ها بالا رفت پسر غرق در خواب و بی خبر از همه چیزش رو بغل کرد و بی هیچ حرفی سریع سوار ماشین شد
اول باید ایان رو به یونگی می سپرد تا بعد با خیال راحت بره دنبال امگاش و برش گردونه..
ایان رو داد بغل جیمین
-تهیونگ رو با کشتی قاچاق انسان فرستادن روسیه باید برم دنبالش قبل از اینکه دست او آلفای هول پست فطرت بیوفته مواظب ایان باشید به هیچ عنوان نباید بزارید دست پدرم بهش برسه ترجیحا برید ویلای مخفی همین الانم دیر شده خداحافظ
در رو بست و به سمت ماشینش دوید
جیمین نگاهی به بچه خواب توی بغلش انداخت
-احمق نمیگه الان این ممکنه پیش ما غریبی بکنه؟!! اگه گریش گرفت چیکار کنیم یونگی؟
-تو که همیشه دلت بچه می خواست خب اینم بچه حالا ازش نگهداری کن
-یااا مین یونگی وظیفه من بچه داری نیست باید کمکم کنی فهمیدی؟! الآنم چندتا لباس و خوراکی بردار بزار توی کوله پشتی آل استار سفیدم باید هر چه زودتر بریم ویلای مخفی
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
خب دوستان پارت های ذخیرم تموم شد یعنی دیگه ننوشتم هیچی دیگه باید هر روز یه پارتو بنویسم🥲
به جاش یه مینی فیک رو امروز شروع کردم شاید بتونم اونو همراه این آپ کنم...بکنم؟
- ۱۰.۸k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط