#رمان 🧚♀🌸
#رمان 🧚♀🌸
#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣
#پارت.چهل.و.دو 👒💚
•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•
محکم همدیگه رو بغل کرده بودیم که در اتاق باز شد و متین سراسیمه اومد تو اتاق و گفت :< هی خدایا شما چرا انقد جیغ میکشید میخاین منو سکته بدین؟ >
خودمو انداختم تو بغل متین و گفتم :< واییییی عاشقتم داداشی >
متین با تعجب گفت :< چیشده مگه؟ >
دست از ورجه وورجه برداشتم و از بغلش بیرون اومدم و گفتم :< ینی واقعا نمیدونی چیشده؟ >
متین :< بابا جون به لبم کردی نه نمیدونم چیشده تو بگو >
رفتم پشتش و چشماشو گرفتم و به نبکا اساره کردم که نیکا اومد رو به روی متین وایستاد ،
متین :< دیاناااا این کارا چیه؟ >
دیانا :< به اونش کاری نداشته باش آماده ای؟ >
متین :< یا بسم الله دوباره میخای چیکارم کنی نکنه مث اون دفه یه شونه تخم مرغ رو سرم بشکونی ؟ نه نه من آناده نیستم >
بلند زدم زیر خنده یاد اون خاطره ای متین گفت افتادم و گفتم :< اون که حقت بود داداشی ولی نگرون نباش این بار کاریت نداریم فقط بگو آماده ای یا نه؟ >
متین با لحن با مزه ای گفت :< خدایا به خودت سپردم مواظبم باش ، آمادم >
با نیکا حندیدیم و شمارش معکوس شمردیم :< سه دو یکککککک >
دستامو از رو صورت متین برداشتم که نیکا برگه ی آزمایش بارداریشو رو به متین گرفت و با ذوق گفت :< عشقم داری بابا میشی >
متین با شوک و خوشحالي گفت :< م..من دارم بابا میشم؟ >
نیکا سرشو تکون داد که متین سریع بغلش کرد از پشت به نیکا چشمک زدم و از اتاق رفتم بیرون و رفتم پشت در اتاق بابا و در زدم ،
دیانا :< بابایی بیام داخل؟ >
بابا داوود :< بیا دخترم >
رفتم داخل بابا رو تخت نشسته بود که رفتم رو پاش نشستم و گفتم :< بابا جون مژدگونی بده >
بابا پیشونیمو بوسید و گفت :< اینم مژدگونی قبوله؟ >
دیانا :< چرا که نه این بهترین مژدگونی بود که گرفتم >
لبخند زدم و ادامه دادم :< باباجون داری بابابزرگ میشی >
بابا با خوشحالی نگاهم کرد و گفت :< خدایا شکرت همیشه آرزو داشتم یه روز این خبرو از زبون بکی از بچه هام بشنوم >
دیانا :< البته باید متین میگفت ولی من زودتر اومدم که مژدگونی بگیرم دیگه >
بابا همونجور که میخندید گفت :< پاشو دختر برو بخواب که فردا میخوای بری شرکت خوابت تموم بشه >
از اتاق اومدم بیرون ولی متین و نیکا هنوز تو اتاق من بودن منم که خوابم میومد ناچارا یه پتو و بالشت گرفتم و رو مبل دراز کشیدم و به عمه شدنم فکر میکردم،
این بهترین خبری بود که تو عمرم شنیده بودم میدونستم قطعا امشب بابا و متین و نیکا هم همین حسو دارن ،
با فکر کردن به این چیزا زود تر از اون چیزی که فکرشو میکردم خوابم برد ...
•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•
#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣
#پارت.چهل.و.دو 👒💚
•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•
محکم همدیگه رو بغل کرده بودیم که در اتاق باز شد و متین سراسیمه اومد تو اتاق و گفت :< هی خدایا شما چرا انقد جیغ میکشید میخاین منو سکته بدین؟ >
خودمو انداختم تو بغل متین و گفتم :< واییییی عاشقتم داداشی >
متین با تعجب گفت :< چیشده مگه؟ >
دست از ورجه وورجه برداشتم و از بغلش بیرون اومدم و گفتم :< ینی واقعا نمیدونی چیشده؟ >
متین :< بابا جون به لبم کردی نه نمیدونم چیشده تو بگو >
رفتم پشتش و چشماشو گرفتم و به نبکا اساره کردم که نیکا اومد رو به روی متین وایستاد ،
متین :< دیاناااا این کارا چیه؟ >
دیانا :< به اونش کاری نداشته باش آماده ای؟ >
متین :< یا بسم الله دوباره میخای چیکارم کنی نکنه مث اون دفه یه شونه تخم مرغ رو سرم بشکونی ؟ نه نه من آناده نیستم >
بلند زدم زیر خنده یاد اون خاطره ای متین گفت افتادم و گفتم :< اون که حقت بود داداشی ولی نگرون نباش این بار کاریت نداریم فقط بگو آماده ای یا نه؟ >
متین با لحن با مزه ای گفت :< خدایا به خودت سپردم مواظبم باش ، آمادم >
با نیکا حندیدیم و شمارش معکوس شمردیم :< سه دو یکککککک >
دستامو از رو صورت متین برداشتم که نیکا برگه ی آزمایش بارداریشو رو به متین گرفت و با ذوق گفت :< عشقم داری بابا میشی >
متین با شوک و خوشحالي گفت :< م..من دارم بابا میشم؟ >
نیکا سرشو تکون داد که متین سریع بغلش کرد از پشت به نیکا چشمک زدم و از اتاق رفتم بیرون و رفتم پشت در اتاق بابا و در زدم ،
دیانا :< بابایی بیام داخل؟ >
بابا داوود :< بیا دخترم >
رفتم داخل بابا رو تخت نشسته بود که رفتم رو پاش نشستم و گفتم :< بابا جون مژدگونی بده >
بابا پیشونیمو بوسید و گفت :< اینم مژدگونی قبوله؟ >
دیانا :< چرا که نه این بهترین مژدگونی بود که گرفتم >
لبخند زدم و ادامه دادم :< باباجون داری بابابزرگ میشی >
بابا با خوشحالی نگاهم کرد و گفت :< خدایا شکرت همیشه آرزو داشتم یه روز این خبرو از زبون بکی از بچه هام بشنوم >
دیانا :< البته باید متین میگفت ولی من زودتر اومدم که مژدگونی بگیرم دیگه >
بابا همونجور که میخندید گفت :< پاشو دختر برو بخواب که فردا میخوای بری شرکت خوابت تموم بشه >
از اتاق اومدم بیرون ولی متین و نیکا هنوز تو اتاق من بودن منم که خوابم میومد ناچارا یه پتو و بالشت گرفتم و رو مبل دراز کشیدم و به عمه شدنم فکر میکردم،
این بهترین خبری بود که تو عمرم شنیده بودم میدونستم قطعا امشب بابا و متین و نیکا هم همین حسو دارن ،
با فکر کردن به این چیزا زود تر از اون چیزی که فکرشو میکردم خوابم برد ...
•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•
- ۱۰.۳k
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط