با کراوات، به دیدار خدا رفتم و شد
با کراوات، به دیدار خدا رفتم و شد
بر خلاف جهت اهل ریا، رفتم و شد
ریش خود را ز ادب، صاف نمودم با تیغ
همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد
من حروف عربی را که ندارم در یاد...
ننمودم ز ته حلق، ادا، رفتم و شد
هرگز از قاسم و جبار نگفتم سخنی
گفتم از صلح و صفا، مهر و وفا رفتم و شد
همچو واعظ، نه عصا داشتم و نه نعلین
سرخوش و بی خبر و بی سر و پا رفتم و شد
مدعی گفت:چرا رفتی و چون رفتی و کی؟
من دلباخته، بی چون وچرا رفتم و شد
تو سرت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست
من به خود آمدم و رقص کنان رفتم و شد.
بر خلاف جهت اهل ریا، رفتم و شد
ریش خود را ز ادب، صاف نمودم با تیغ
همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد
من حروف عربی را که ندارم در یاد...
ننمودم ز ته حلق، ادا، رفتم و شد
هرگز از قاسم و جبار نگفتم سخنی
گفتم از صلح و صفا، مهر و وفا رفتم و شد
همچو واعظ، نه عصا داشتم و نه نعلین
سرخوش و بی خبر و بی سر و پا رفتم و شد
مدعی گفت:چرا رفتی و چون رفتی و کی؟
من دلباخته، بی چون وچرا رفتم و شد
تو سرت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست
من به خود آمدم و رقص کنان رفتم و شد.
- ۳.۰k
- ۱۱ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط