آمدی جانم به قربانت صفا آورده ای

آمدی جانم به قربانت صفا آورده ای
درد بی درمان قلبم را دوا آورده ای

دور از روی چوماهت خانه غم بود دل
غمگسارم گشتی و با خود شفا آورده ای

با خودم گفتم اگر آیی سخن ها گویمت
چون بگویم چون لبی پر مدعا آورده ای

روز و شبها را به امید لقایت بوده ام
وعده ها دادی مرا حالا وفا آورده ای

با خودم گفتم ملک ایام هجران شد تمام
آمدی خوش آمدی جانی مرا آورده ای
شعروشراب
دیدگاه ها (۲)

چه غریبانه نشستم سر راهت که بـیاییچه غریبانه غریبانه نوشتم ک...

روسری سر کردنت دل را هوایی می کندگیسوانت در اسارت خودنمایی م...

#جان دل می شود این روزها کمی بیشتر #مال —من باشی#جان دل می ش...

باید بدهی لذت یک شور دوبارهیک بوسه ی تر از لب انگور دوبارهتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط