رمان گنگستر دردسر ساز من
رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐
(پ︪︩ـ꩜︪︩ـارت شـ^᪲ـ︪︩شـم)
چند روزی گذشت. انگار همه چی آروم بود، ولی من میدونستم کای زیرآبی میره. قیافهش هنوز یه جورایی عصبی بود، انگار داشت دنبال یه فرصت میگشت. خودشم نمیدونست دنبال چیه، فقط میدونست باید یه کاری بکنه که من بفهمم هنوز تموم نشده.
زنگ تفریح بود و من سرگرم حرف زدن با اِمی بودم که یهو دیدم کای داره با اون قیافهش میاد سمتم. قلبم یه تپش اضافه کرد. “نه بابا، دوباره شروع شد؟”
اومد نزدیک و یه چیزی رو انداخت توی کیفم. سریع و بدون اینکه چیزی بگه رفت. سریع کیفمو باز کردم ببینم چیه. یه تیکه کاغذ بود که روش نوشته بود: “دفترت رو جا گذاشتی!”
یه لحظه هنگ کردم. دفترم؟ مگه من دفترمو جا گذاشته بودم؟ سر کلاس که رفتم دیدم دفترم سر جاشه، توی کیفم. یعنی نوشتهش دروغ بود. فقط میخواست منو یه لحظه نگران کنه.
یه خنده عصبی از ته دلم اومد. “واقعاً که! فکر کرده خیلی زرنگه!” لپام داشت از حرص داغ میشد. این پسر واقعاً رو مخ بود.
«یه روز عادی صبحگاهی بود… یا حداقل داشت عادی شروع میشد. توی همون همهمه و شلوغی رختکن، داشتم وسایلمو جمع میکردم که آماده بشم برای کلاس بعدی. ناخودآگاه چشمم به یه برگه افتاد که گوشهی کیفم وول میخورد. برداشتمش. روش پر بود از فرمولهای ریاضی که اصلاً مال من نبود! یه نگاه دقیقتر انداختم، اسم “خانم پارک”، معلم ریاضی سختگیر مدرسه، روش خودنمایی میکرد.
یه لحظه نفسم بند اومد. این دیگه چه کوفتی بود؟ مطمئن بودم کار خودشه. کای، اون عوضی! حتماً اینو سر من خراب کرده بود. داشتم سعی میکردم برگه رو قایم کنم که صدای قدمهای آشنایی رو شنیدم. خانم پارک بود! با همون نگاه نافذش که انگار از دیوار رد میشد، وارد رختکن شد.
“بچها،یه لحظه توجه کنید!” صداش توی فضای نیمه خالی رختکن پیچید. “یکی از برگههای خیلی مهم امتحانی گم شده. هر کی هر اطلاعاتی داره، باید همین الان بهم بگه.”
قلبم داشت مثل گنجشکی که توی قفس گیر افتاده باشه، تپتپ میکرد. چشمم خورد به کای که گوشهی سالن وایساده بود و با یه پوزخند محو، داشت صحنه رو تماشا میکرد. معلوم بود که همهچیز زیر سر اونه. حالا باید چه غلطی میکردم؟ چطور ثابت میکردم که من اون برگه رو نذاشتم توی کیفم؟»
همینطور که خانم پارک با جدیت داشت دور و بر رو نگاه میکرد و منتظر جواب بود، صدای آشنای اِمی رو از کنارم شنیدم: “میا، خوبی؟”
یه نگاه بهش انداختم. داشت سعی میکرد عادی رفتار کنه، ولی استرس از چشمهاش معلوم بود. “این… این برگه مال توئه؟” با دست به برگه توی دستم اشاره کرد.
قبل از اینکه بتونم جواب بدم، یا خانم پارک متوجه بشه، اِمی ادامه داد: “بده به من. من… من یه لحظه دیدم افتاد توی کیفت. حتماً موقع برداشتن وسایلت قاطی شده.”
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ایـ︪︩نـم پـ͛آرت شـشᩘــم::🫐💞
لـا͛یکـا پـ꩜ـنـج تᩘـا شྀིྀـد ۳ پـ︪︩آرت مــیـׄ ۪۪ ـꨭ᪤ــزارمــم!!🌟☁️
(پ︪︩ـ꩜︪︩ـارت شـ^᪲ـ︪︩شـم)
چند روزی گذشت. انگار همه چی آروم بود، ولی من میدونستم کای زیرآبی میره. قیافهش هنوز یه جورایی عصبی بود، انگار داشت دنبال یه فرصت میگشت. خودشم نمیدونست دنبال چیه، فقط میدونست باید یه کاری بکنه که من بفهمم هنوز تموم نشده.
زنگ تفریح بود و من سرگرم حرف زدن با اِمی بودم که یهو دیدم کای داره با اون قیافهش میاد سمتم. قلبم یه تپش اضافه کرد. “نه بابا، دوباره شروع شد؟”
اومد نزدیک و یه چیزی رو انداخت توی کیفم. سریع و بدون اینکه چیزی بگه رفت. سریع کیفمو باز کردم ببینم چیه. یه تیکه کاغذ بود که روش نوشته بود: “دفترت رو جا گذاشتی!”
یه لحظه هنگ کردم. دفترم؟ مگه من دفترمو جا گذاشته بودم؟ سر کلاس که رفتم دیدم دفترم سر جاشه، توی کیفم. یعنی نوشتهش دروغ بود. فقط میخواست منو یه لحظه نگران کنه.
یه خنده عصبی از ته دلم اومد. “واقعاً که! فکر کرده خیلی زرنگه!” لپام داشت از حرص داغ میشد. این پسر واقعاً رو مخ بود.
«یه روز عادی صبحگاهی بود… یا حداقل داشت عادی شروع میشد. توی همون همهمه و شلوغی رختکن، داشتم وسایلمو جمع میکردم که آماده بشم برای کلاس بعدی. ناخودآگاه چشمم به یه برگه افتاد که گوشهی کیفم وول میخورد. برداشتمش. روش پر بود از فرمولهای ریاضی که اصلاً مال من نبود! یه نگاه دقیقتر انداختم، اسم “خانم پارک”، معلم ریاضی سختگیر مدرسه، روش خودنمایی میکرد.
یه لحظه نفسم بند اومد. این دیگه چه کوفتی بود؟ مطمئن بودم کار خودشه. کای، اون عوضی! حتماً اینو سر من خراب کرده بود. داشتم سعی میکردم برگه رو قایم کنم که صدای قدمهای آشنایی رو شنیدم. خانم پارک بود! با همون نگاه نافذش که انگار از دیوار رد میشد، وارد رختکن شد.
“بچها،یه لحظه توجه کنید!” صداش توی فضای نیمه خالی رختکن پیچید. “یکی از برگههای خیلی مهم امتحانی گم شده. هر کی هر اطلاعاتی داره، باید همین الان بهم بگه.”
قلبم داشت مثل گنجشکی که توی قفس گیر افتاده باشه، تپتپ میکرد. چشمم خورد به کای که گوشهی سالن وایساده بود و با یه پوزخند محو، داشت صحنه رو تماشا میکرد. معلوم بود که همهچیز زیر سر اونه. حالا باید چه غلطی میکردم؟ چطور ثابت میکردم که من اون برگه رو نذاشتم توی کیفم؟»
همینطور که خانم پارک با جدیت داشت دور و بر رو نگاه میکرد و منتظر جواب بود، صدای آشنای اِمی رو از کنارم شنیدم: “میا، خوبی؟”
یه نگاه بهش انداختم. داشت سعی میکرد عادی رفتار کنه، ولی استرس از چشمهاش معلوم بود. “این… این برگه مال توئه؟” با دست به برگه توی دستم اشاره کرد.
قبل از اینکه بتونم جواب بدم، یا خانم پارک متوجه بشه، اِمی ادامه داد: “بده به من. من… من یه لحظه دیدم افتاد توی کیفت. حتماً موقع برداشتن وسایلت قاطی شده.”
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ایـ︪︩نـم پـ͛آرت شـشᩘــم::🫐💞
لـا͛یکـا پـ꩜ـنـج تᩘـا شྀིྀـد ۳ پـ︪︩آرت مــیـׄ ۪۪ ـꨭ᪤ــزارمــم!!🌟☁️
- ۵۷
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط