رمان گنگستر دردسر ساز من
رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐
(پـ꩜ـارت دهׄـ ۪۪ ـꨭ᪤ـم)
سکوتش سنگینتر از قبل شده بود و با هر قدمش، تنش بيشتري توي هوا حس میشد. وقتي رسید، درست بینمون ایستاد. نه خيلي نزدیک که معذبکننده باشه، ولي اونقدر نزدیک که نتونم نادیدهاش بگیرم. سرش رو کمي خم کرد و با چشمهایی که انگار دنبال جوابي میگشت، اول به جونهو و بعد به من نگاه کرد. یه مکث طولاني کرد، انگار داشت سعي میکرد بفهمه چی میگذره. بعد، با همون صدای خشدار هميشگياش که حالا کمي بمتر و عمیقتر به نظر میرسید،پرسید:«همه چیز...مرتبه؟» نگاهش دوباره روی من ثابت موند. سعي کردم نفس عمیقتری بکشم ولي هوا انگار به سختي توی ریههام جا گرفت. هول زده گفتم:« آره، آره کای همه چیز خوبه.» صدام لرزش خفیفی داشت که کای هم متوجهش شد. سعی کردم با یه لبخند کوچیک، این لرزش رو بپوشونم ولی میدونستم که کای این چیز هارو از دست نمیده. کای یکم به جلو خم شد، انگار داشت منو میسنجید، نگاهش مستقیم توی چشمهای من بود. و برای لحظهای حس کردم دارم تمام افکارم رو میخونه. شک توی چشمای کای موج میزد. «مطمئني؟» کای خيلي آروم پرسید، جوري که انگار داشت، با خودش حرف میزد. بعد، بدون اینکه منتظر جواب بمونه، نفس کوتاهي کشید و گفت:«میا، یه لحظه با من بیا.» کای بدون اینکه به جونهو توجه کنه، چرخید و به سمت در ورودی رفت. من با یه نگاه سریع به جونهو انداختم که داشت، با تعجب بهمون نگاه میکرد. چيزی نگفتم و با قلبي که توی سینهام میکوبید، به دنبال کای رفتم. کای تا انتهاي حیاط، جايي که سایه درختها، بلندتر و تاریکتر بود، رفت و همونجا ایستاد. من با کمی تردید بهش نزدیک شدم. سکوت سنگيني بینمون حاکم بود. کای به سمت درخت تکیه داد و آروم به تنه چوبی و زیرش دست کشید، برگشت و مستقیم به من نگاه کرد. «اون حرفی که جونهو زد… درباره پروژه…» مکث کرد، انگار داشت کلمات مناسب رو پیدا میکرد. «اون چیزهایی که تو میخواستی بهش بگی… یادت رفت، نه؟» نگاه کای نافذ بود. من احساس کردم که انگار دارم توی هوا معلق میزنم. حقیقت داشت. اونقدر درگیر نگرانیهام بودم که فراموش کرده بودم به جونهو بگم اون جزئیات کلیدی رو.
«من…» من شروع کردم، ولی کای حرفش رو قطع کرد.
«میدونم. میدونم که نگران بودی. ولی میا… این سکوت… این پنهانکاری… داره تو رو عذاب میده.» کای قدمی به سمتم برداشت. «فکر میکنی جونهو متوجه نمیشه؟ اون احمق نیست.»
.
.
.
.
بفرمایید فداتون شمم لایکا زیاد شد پنج پارت میزارمم⭐️💞
بوس بهتوننن باییی💕🪷
(پـ꩜ـارت دهׄـ ۪۪ ـꨭ᪤ـم)
سکوتش سنگینتر از قبل شده بود و با هر قدمش، تنش بيشتري توي هوا حس میشد. وقتي رسید، درست بینمون ایستاد. نه خيلي نزدیک که معذبکننده باشه، ولي اونقدر نزدیک که نتونم نادیدهاش بگیرم. سرش رو کمي خم کرد و با چشمهایی که انگار دنبال جوابي میگشت، اول به جونهو و بعد به من نگاه کرد. یه مکث طولاني کرد، انگار داشت سعي میکرد بفهمه چی میگذره. بعد، با همون صدای خشدار هميشگياش که حالا کمي بمتر و عمیقتر به نظر میرسید،پرسید:«همه چیز...مرتبه؟» نگاهش دوباره روی من ثابت موند. سعي کردم نفس عمیقتری بکشم ولي هوا انگار به سختي توی ریههام جا گرفت. هول زده گفتم:« آره، آره کای همه چیز خوبه.» صدام لرزش خفیفی داشت که کای هم متوجهش شد. سعی کردم با یه لبخند کوچیک، این لرزش رو بپوشونم ولی میدونستم که کای این چیز هارو از دست نمیده. کای یکم به جلو خم شد، انگار داشت منو میسنجید، نگاهش مستقیم توی چشمهای من بود. و برای لحظهای حس کردم دارم تمام افکارم رو میخونه. شک توی چشمای کای موج میزد. «مطمئني؟» کای خيلي آروم پرسید، جوري که انگار داشت، با خودش حرف میزد. بعد، بدون اینکه منتظر جواب بمونه، نفس کوتاهي کشید و گفت:«میا، یه لحظه با من بیا.» کای بدون اینکه به جونهو توجه کنه، چرخید و به سمت در ورودی رفت. من با یه نگاه سریع به جونهو انداختم که داشت، با تعجب بهمون نگاه میکرد. چيزی نگفتم و با قلبي که توی سینهام میکوبید، به دنبال کای رفتم. کای تا انتهاي حیاط، جايي که سایه درختها، بلندتر و تاریکتر بود، رفت و همونجا ایستاد. من با کمی تردید بهش نزدیک شدم. سکوت سنگيني بینمون حاکم بود. کای به سمت درخت تکیه داد و آروم به تنه چوبی و زیرش دست کشید، برگشت و مستقیم به من نگاه کرد. «اون حرفی که جونهو زد… درباره پروژه…» مکث کرد، انگار داشت کلمات مناسب رو پیدا میکرد. «اون چیزهایی که تو میخواستی بهش بگی… یادت رفت، نه؟» نگاه کای نافذ بود. من احساس کردم که انگار دارم توی هوا معلق میزنم. حقیقت داشت. اونقدر درگیر نگرانیهام بودم که فراموش کرده بودم به جونهو بگم اون جزئیات کلیدی رو.
«من…» من شروع کردم، ولی کای حرفش رو قطع کرد.
«میدونم. میدونم که نگران بودی. ولی میا… این سکوت… این پنهانکاری… داره تو رو عذاب میده.» کای قدمی به سمتم برداشت. «فکر میکنی جونهو متوجه نمیشه؟ اون احمق نیست.»
.
.
.
.
بفرمایید فداتون شمم لایکا زیاد شد پنج پارت میزارمم⭐️💞
بوس بهتوننن باییی💕🪷
- ۱۹۷
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط