{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهی اوقات احساس میکنی داری تموم میشی..

گاهی اوقات احساس میکنی داری تموم میشی..
میمیری..
انگار یه اسلحه رو شقیقته و تو نمیدونی کِی قراره شلیک بشه..
یه حس گیجی و گنگی خاصی داری..
از خونه ات میزنی بیرون و نمیدونی کجا بری..
خیابون به خیابون..
کافه به کافه..
یه چی کمه انگار..
مثل این میمونه که پا نداشته باشی و بخوای بری جایی..
یا دست نداشته باشی و بخوای بنویسی..
یا اینکه بهترین منظره هارو نتونی ببینی..
ولی خب همه چی سر جاشه، دستت پاهات چشمات..
اما در عین حال یچی کمه..
یچیز مهمتر انگار نیست!!
میفهمی منو؟؟؟
میدونی چی میگم؟؟
من اسم این حسو میذارم دلتنگی..!!
تو بهش چی میگی..؟؟
دیدگاه ها (۱)

فصل دوم رمان گرفتار تو پارت دوم

تا وقتی هفت نفر کنارم هستن(فصل۲)

سناریو تایجو

White Lotus | Part 15سه روز بعد...امروز آخرین روز تمرین قبل ...

007-آلما ویسکی - پارت ۴۲

#theheartofsea #Twentyfirstpart#Minsung برای بوسه بعدی از هم...

پارت دوم: دردسرِ همیشگیسرم داشت از استرس منفجر می‌شد. دستم ت...

#ددی_من | قسمت دوم: مدیر جدیدهمهمه و سروصدا توی راهروهای دبی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط