p35
#خواندن_فیک_بدون_لایک_کامنت_حرام_است😂❤️
فَکَم رو از رو زمین جمع کردم و باهاشون احول پرسی کردم.
چند لحظه بعد همه به سمت پذیرایی رفتن
هی خدا خدا میکردم که تهیونگ نیاد پایین..
اگه میومد پایین و این پسره رو میدید اونوقت...اونوقت...حتما ی بلایی یا سر من یا سر این پسره میاورد.
روی مبل نشسته بودم و مظطرب پامو تکون میدادم.
همه مشغول حرف زدن بودن.
کای که کنارم نشسته بود متوجه استرسم شده بود.
دستش رو روی پام که تکون میدادم گذاشت و گفت:
•اروم باش یوحا چرا یهو استرس گرفتی؟
+راستش خودمم نمیدونم!
•نفس عمیق بکش و نگران نباش!
لبخندی بهش زدم.
زیر نگاه تدی داشتم ذوق میشدم!مردک بی حیا!
^اقا انگار یادت رفته برای چی اومدیم اینجا
همه توجهشون به مادر تدی پرت شد که خطاب به پدر تدی میگفت
پدر تدی با خنده گفت
¢یادم نرفته بود داشتم مقدمه چینی میکردم
مادر و پدرش و حتی خواهرش که به نظر ادمای خوبی میومدن...اما این پسرشون به کی رفته؟
مادر تدی شروع کرد سوال پرسیدن درمورد من ...مثل رستم و اینکه به کارم ادامه میدم یانه...حتی از مامان بابا هم پرسید و مامان بزرگ با حوصله کامل جوابش رو میداد.
•میگم یوحا
دوباره به طرف کای برگشتم
+بله؟
•این پسره ی جوریه!
+چجوریه؟
•نمیدونم اما خس خوبی نسبت بهش ندارم.
+راستش منم همینطور
•خداکنه زودتر برن.
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم.
حدود ی ساعت بعد پدر بزرگ همه رو به صرف شام دعوت کرد.
همه سر میز نشستن
خداکنه زودتر برن....من نگرانم...نگرانم ی وقت تهیونگ بیاد پایین!
به زور چند لقمه خوردم،حتی غذا هم به دهنم تلخ میومد.
غذا خوردنشون که تموم شد دوباره نشستن تو پذیرایی
نگاهی به ساعت کردم۱۱:۳۰نمیخوان برن؟
فکرر کنم شب هم میخواد بمونن!
¢خب رفیق قدیمی ما دیگه میریم فقط ی چیزی
هممون نگاهمون رو به بابای تدی دادیم
¥ادامه بده
¢راستش امشب که نشد این دوتا جوون باهم حرف بزنن،اگه اجازه بدی ی قرار بین خودشون بزارن و بیشتر اشنا بشن.
¥منکه حرفی ندارم..نظر تو چیه دخترم؟
هول شده گفتم
+نه...یعنی چیزه...باشه!
همشون به طرف در خروجی حرکت کردن که پسره سمتم اومد
°این شماره منه فردا باهام ی قرار برای اشنایی بزار
لبخند زورکی زدم و کارتشو گرفت
بن الاخره رفتن!
اومدم پامو روی پله ها بزارم که پدر بزرگ گفت
¥یوحا
+جانم؟
¥عزیزم این زندگیه خودته .... تصمیمش با توعه اما بدون ما همیشه پشتتیم
+ممنونم پدر بزرگ
بدون منتظر موندن از پله ها بالا رفتم و وارد راهرو شدم.
ییزی عجیب بود اونم اینکه تهیونگ از صبح پیداش نیست.
نکنه حالش خوب نیست.
نگرانم...اما چجوری بفهمم!...نمیتونم که برم اتاقش!
یعنی تاحالا نرفتم...یهویی برم بگم چی؟
اووف حالا چیکار کنم؟؟...همین ی بار که عیبی نداره.
برم ببینم چی میشه.
کفشامو از پام در اوردم و پاورچین پاورچین به سمت اتاقش رفتم.
اروم در اتاقش رو باز کردم.
اتاقش زیادی تاریک بود....تنها با نوری که از پنجره اتاقش میومد میشد دید
این کجا غیبش زده تو اتاقشم که نیست!؟
جلو تر رفتم و کنار تختش ایستادم
حتما خونه نیست...رفته جایی!
_بهت در زدن یاد ندادن؟
از ترس زهرم ترکید!برگشتم طرفش که تو ی سانتی متری بدنم بود،از ترس روی تخت افتادم.
مثل جن یهو ظاهر میشه!
خدمو نباختم و با تخسی گفتم
+چرا بلدم ولی چیکار کنم مرض تو به منم سرایت کرده!
پوزخند صدا داری زد و به طرفم اومد...
اینقدر نزدیک شد که حالا دقیقا رو°م بود!
_ببینم مجلس خواستگاریت چطور پیش رفت؟؟خوب بود؟؟داماد به دلت نشست؟
جایی برای فرار نداشتم پس با بلبل زبونی گفتم
+اره جات خالی خیلی خوب بود.
یهو لحنش عوض شد و از رو°م کنار رفت و دقیقا کنارم نشست و با حالت سردی گفت
_نگفتی کاری داشتی اومدی ؟!
از جام بلند شدم ایستادم.
+نه....ولی...
_اگه کاری نداری پس برو بیرون!!
_____________
غلط املایی بود معذرت🎀
لایک:۳۰
کامنت:۳۰
فَکَم رو از رو زمین جمع کردم و باهاشون احول پرسی کردم.
چند لحظه بعد همه به سمت پذیرایی رفتن
هی خدا خدا میکردم که تهیونگ نیاد پایین..
اگه میومد پایین و این پسره رو میدید اونوقت...اونوقت...حتما ی بلایی یا سر من یا سر این پسره میاورد.
روی مبل نشسته بودم و مظطرب پامو تکون میدادم.
همه مشغول حرف زدن بودن.
کای که کنارم نشسته بود متوجه استرسم شده بود.
دستش رو روی پام که تکون میدادم گذاشت و گفت:
•اروم باش یوحا چرا یهو استرس گرفتی؟
+راستش خودمم نمیدونم!
•نفس عمیق بکش و نگران نباش!
لبخندی بهش زدم.
زیر نگاه تدی داشتم ذوق میشدم!مردک بی حیا!
^اقا انگار یادت رفته برای چی اومدیم اینجا
همه توجهشون به مادر تدی پرت شد که خطاب به پدر تدی میگفت
پدر تدی با خنده گفت
¢یادم نرفته بود داشتم مقدمه چینی میکردم
مادر و پدرش و حتی خواهرش که به نظر ادمای خوبی میومدن...اما این پسرشون به کی رفته؟
مادر تدی شروع کرد سوال پرسیدن درمورد من ...مثل رستم و اینکه به کارم ادامه میدم یانه...حتی از مامان بابا هم پرسید و مامان بزرگ با حوصله کامل جوابش رو میداد.
•میگم یوحا
دوباره به طرف کای برگشتم
+بله؟
•این پسره ی جوریه!
+چجوریه؟
•نمیدونم اما خس خوبی نسبت بهش ندارم.
+راستش منم همینطور
•خداکنه زودتر برن.
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم.
حدود ی ساعت بعد پدر بزرگ همه رو به صرف شام دعوت کرد.
همه سر میز نشستن
خداکنه زودتر برن....من نگرانم...نگرانم ی وقت تهیونگ بیاد پایین!
به زور چند لقمه خوردم،حتی غذا هم به دهنم تلخ میومد.
غذا خوردنشون که تموم شد دوباره نشستن تو پذیرایی
نگاهی به ساعت کردم۱۱:۳۰نمیخوان برن؟
فکرر کنم شب هم میخواد بمونن!
¢خب رفیق قدیمی ما دیگه میریم فقط ی چیزی
هممون نگاهمون رو به بابای تدی دادیم
¥ادامه بده
¢راستش امشب که نشد این دوتا جوون باهم حرف بزنن،اگه اجازه بدی ی قرار بین خودشون بزارن و بیشتر اشنا بشن.
¥منکه حرفی ندارم..نظر تو چیه دخترم؟
هول شده گفتم
+نه...یعنی چیزه...باشه!
همشون به طرف در خروجی حرکت کردن که پسره سمتم اومد
°این شماره منه فردا باهام ی قرار برای اشنایی بزار
لبخند زورکی زدم و کارتشو گرفت
بن الاخره رفتن!
اومدم پامو روی پله ها بزارم که پدر بزرگ گفت
¥یوحا
+جانم؟
¥عزیزم این زندگیه خودته .... تصمیمش با توعه اما بدون ما همیشه پشتتیم
+ممنونم پدر بزرگ
بدون منتظر موندن از پله ها بالا رفتم و وارد راهرو شدم.
ییزی عجیب بود اونم اینکه تهیونگ از صبح پیداش نیست.
نکنه حالش خوب نیست.
نگرانم...اما چجوری بفهمم!...نمیتونم که برم اتاقش!
یعنی تاحالا نرفتم...یهویی برم بگم چی؟
اووف حالا چیکار کنم؟؟...همین ی بار که عیبی نداره.
برم ببینم چی میشه.
کفشامو از پام در اوردم و پاورچین پاورچین به سمت اتاقش رفتم.
اروم در اتاقش رو باز کردم.
اتاقش زیادی تاریک بود....تنها با نوری که از پنجره اتاقش میومد میشد دید
این کجا غیبش زده تو اتاقشم که نیست!؟
جلو تر رفتم و کنار تختش ایستادم
حتما خونه نیست...رفته جایی!
_بهت در زدن یاد ندادن؟
از ترس زهرم ترکید!برگشتم طرفش که تو ی سانتی متری بدنم بود،از ترس روی تخت افتادم.
مثل جن یهو ظاهر میشه!
خدمو نباختم و با تخسی گفتم
+چرا بلدم ولی چیکار کنم مرض تو به منم سرایت کرده!
پوزخند صدا داری زد و به طرفم اومد...
اینقدر نزدیک شد که حالا دقیقا رو°م بود!
_ببینم مجلس خواستگاریت چطور پیش رفت؟؟خوب بود؟؟داماد به دلت نشست؟
جایی برای فرار نداشتم پس با بلبل زبونی گفتم
+اره جات خالی خیلی خوب بود.
یهو لحنش عوض شد و از رو°م کنار رفت و دقیقا کنارم نشست و با حالت سردی گفت
_نگفتی کاری داشتی اومدی ؟!
از جام بلند شدم ایستادم.
+نه....ولی...
_اگه کاری نداری پس برو بیرون!!
_____________
غلط املایی بود معذرت🎀
لایک:۳۰
کامنت:۳۰
- ۱۲.۴k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط