part:47
((زخم های رقم خورده))
ویو جهیون
با ذوق برای پدرم کارهایی که این چندروز انجام داده بودم رو تعریف میکردم...
پدرم همیشه جای خالی دیگران رو برام پر کرده بود...
اگه اون نبود قطعا تویه این خونه دق میکردم..
پدرم رو به سمت مبل جمع و جور کوچیکی هدایت کردم و بعد خودم نشستم روی فرش...
خانمی که همراه پدرم اومده بود خیلی باوَقار و زیبا بود....
((بابا))
تهیونگ نگاهش رو روی جهیون دوخت.
((بله پسرم))
جهیون اشاره کرد به سمتی که رزا ایستاده.
((این خانم کیه))
تهیونگ به رزا نگاهی کوتاه انداخت اما قبل از اینکه حرفی بزند رزا جلو اومد درست روبه روی جهیون خم شُد تا بتواند هم قَد پسرش باشد.
((اگه بگم من مادرتم چه واکنشی داری ))
جهیون ناخودآگاه دو قدم عقب رفت.
((قطعا شمارو به عنوان مادرم نمیپذیرم))
رزا لبخندی که روی لبش بود کم کم مَحو شُد.
((میتونی دلیلشو بهم بگی گل پسر))
جهیون داخل چشمای رزا نگاهی عمیق انداخت .
((موقعی که به آغوشش احتیاج داشتم نبوده موقعی که مُحتاج یه بار امتحان غذاش بودم نبوده موقعی که سردم میشد اون نبود که روم پتو بندازه ))
جهیون کمی مکث کرد و سپس ادامه داد.
((پس الانم نباشه بهتره))
تهیونگ خواست حرفی به جهیون بزنه ولی رزا به نشانه سکوت انگشتش رو روی دهانش قرار داد....
((کوچولو اگه مامانت توضیح داشته باشه چی))
رزا با مهربانی گفت...
((اون موقع میشینم و میخوام از جون و دل حرفاشو بشنوم))
جهیون این جمله را با شجاعت کامل گفت .
((حالا نگفتید کی هستید خانم))
رزا موهای جهیون رو آروم نوازش کرد...
((من همکار باباتم ))
تهیونگ برای اینکه بحث بین مادر و پسر ادامه پیدا نکند پیشنهاد داد تا باهم قایم ماشک بازی کنن.......
________________________________________
دور اول قایم ماشک رزا چشم گذاشت تهیونگ و جهیون قایم شدن ...
رزا فقط تونست تهیونگ و پیدا کنه...
دور دوم تهیونگ چشم گذاشت رزا و جهیون هردو داخل یه کمد باهم قایم شدن...
((بنظرت پیدامون میکنه))
جهیون خیلی آروم گفت...
((نمیدونم شاید آره شاید نه))
رزا داخل گوش جهیون زمزمه کرد...
و در کسری از همون ثانیه ...
*پیپ پیپ*
در باز شد و قامت بزرگ تهیونگ جلوی کمد نمایان شد.....
تهیونگ لبخند خبیصانه ای زد
جهیون جیغ نسبتاً بلندی کشید
و به سمت جایی که باید هپ میکردن رفت تهیونگم پشت سرش......
اما رزا فقط به رفتن پدر و پسر نگاه انداخت و لبخندی روی لباش شکل گرفت....
حس میکرد اگر واقعا این لحظه متوقف میشد خیلی زیبا و خاطره ساز بود
شرایط پارت بعد ۱۵ کامنت ۹ بازنشر
ویو جهیون
با ذوق برای پدرم کارهایی که این چندروز انجام داده بودم رو تعریف میکردم...
پدرم همیشه جای خالی دیگران رو برام پر کرده بود...
اگه اون نبود قطعا تویه این خونه دق میکردم..
پدرم رو به سمت مبل جمع و جور کوچیکی هدایت کردم و بعد خودم نشستم روی فرش...
خانمی که همراه پدرم اومده بود خیلی باوَقار و زیبا بود....
((بابا))
تهیونگ نگاهش رو روی جهیون دوخت.
((بله پسرم))
جهیون اشاره کرد به سمتی که رزا ایستاده.
((این خانم کیه))
تهیونگ به رزا نگاهی کوتاه انداخت اما قبل از اینکه حرفی بزند رزا جلو اومد درست روبه روی جهیون خم شُد تا بتواند هم قَد پسرش باشد.
((اگه بگم من مادرتم چه واکنشی داری ))
جهیون ناخودآگاه دو قدم عقب رفت.
((قطعا شمارو به عنوان مادرم نمیپذیرم))
رزا لبخندی که روی لبش بود کم کم مَحو شُد.
((میتونی دلیلشو بهم بگی گل پسر))
جهیون داخل چشمای رزا نگاهی عمیق انداخت .
((موقعی که به آغوشش احتیاج داشتم نبوده موقعی که مُحتاج یه بار امتحان غذاش بودم نبوده موقعی که سردم میشد اون نبود که روم پتو بندازه ))
جهیون کمی مکث کرد و سپس ادامه داد.
((پس الانم نباشه بهتره))
تهیونگ خواست حرفی به جهیون بزنه ولی رزا به نشانه سکوت انگشتش رو روی دهانش قرار داد....
((کوچولو اگه مامانت توضیح داشته باشه چی))
رزا با مهربانی گفت...
((اون موقع میشینم و میخوام از جون و دل حرفاشو بشنوم))
جهیون این جمله را با شجاعت کامل گفت .
((حالا نگفتید کی هستید خانم))
رزا موهای جهیون رو آروم نوازش کرد...
((من همکار باباتم ))
تهیونگ برای اینکه بحث بین مادر و پسر ادامه پیدا نکند پیشنهاد داد تا باهم قایم ماشک بازی کنن.......
________________________________________
دور اول قایم ماشک رزا چشم گذاشت تهیونگ و جهیون قایم شدن ...
رزا فقط تونست تهیونگ و پیدا کنه...
دور دوم تهیونگ چشم گذاشت رزا و جهیون هردو داخل یه کمد باهم قایم شدن...
((بنظرت پیدامون میکنه))
جهیون خیلی آروم گفت...
((نمیدونم شاید آره شاید نه))
رزا داخل گوش جهیون زمزمه کرد...
و در کسری از همون ثانیه ...
*پیپ پیپ*
در باز شد و قامت بزرگ تهیونگ جلوی کمد نمایان شد.....
تهیونگ لبخند خبیصانه ای زد
جهیون جیغ نسبتاً بلندی کشید
و به سمت جایی که باید هپ میکردن رفت تهیونگم پشت سرش......
اما رزا فقط به رفتن پدر و پسر نگاه انداخت و لبخندی روی لباش شکل گرفت....
حس میکرد اگر واقعا این لحظه متوقف میشد خیلی زیبا و خاطره ساز بود
شرایط پارت بعد ۱۵ کامنت ۹ بازنشر
- ۱۱.۸k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط