وانشات یونگی
وانشات یونگی
*وقتی دعوا میکنید*
(یونگی به عنوان دوست پسرت )
............................................................
یونگی از سرکار اومده بود و خسته بود تو رفتی براش در رو براش باز کردی و رفتی به استقبالش اما اون فقط یه بغل خشک و خالی بهت داد و رفت اتاق تو ناراحت شدی ولی به روی خودت نیاوردی رفتی ادامه ی شامت رو درست کنی ، وقتی شام رو درست کردی رفتی صداش کردی و اومد شروع کرد شام خوردن و تو ازش پرسیدی : امروز چطور بود ؟
اون جواب داد : هیچی مثل هر روز .
تو گفتی : حالت خوبه عزیزم ؟
اون با تندی جواب داد : میشه ولم کنی میبینی حوصله ندارم تو هم هی سوال های چرت و پرت میپرسی !
تو تعجب کردی ولی هیچی نگفتی و فقط پاشدی ظرفت رو گذاشتی توی ظرف شویی و مستقیم رفتی تو اتاق و در رو محکم بستی یونگی یه لحظه به خودش اومد دید چیکار کرده و اومد دم در اتاق و در زد : هینا ب..بخشید واقعا بد حرف زدم !
تو گفتی : ولم کن بابا !
یونگی در اتاق رو باز کرد دید داری گریه میکنی و بغلت کرد و گفت : ببخشید عشقم !
تو هم همینجوری سرت رو گذاشتی رویه سرش و خوابت برد !
. پایان .
*وقتی دعوا میکنید*
(یونگی به عنوان دوست پسرت )
............................................................
یونگی از سرکار اومده بود و خسته بود تو رفتی براش در رو براش باز کردی و رفتی به استقبالش اما اون فقط یه بغل خشک و خالی بهت داد و رفت اتاق تو ناراحت شدی ولی به روی خودت نیاوردی رفتی ادامه ی شامت رو درست کنی ، وقتی شام رو درست کردی رفتی صداش کردی و اومد شروع کرد شام خوردن و تو ازش پرسیدی : امروز چطور بود ؟
اون جواب داد : هیچی مثل هر روز .
تو گفتی : حالت خوبه عزیزم ؟
اون با تندی جواب داد : میشه ولم کنی میبینی حوصله ندارم تو هم هی سوال های چرت و پرت میپرسی !
تو تعجب کردی ولی هیچی نگفتی و فقط پاشدی ظرفت رو گذاشتی توی ظرف شویی و مستقیم رفتی تو اتاق و در رو محکم بستی یونگی یه لحظه به خودش اومد دید چیکار کرده و اومد دم در اتاق و در زد : هینا ب..بخشید واقعا بد حرف زدم !
تو گفتی : ولم کن بابا !
یونگی در اتاق رو باز کرد دید داری گریه میکنی و بغلت کرد و گفت : ببخشید عشقم !
تو هم همینجوری سرت رو گذاشتی رویه سرش و خوابت برد !
. پایان .
- ۶۰.۹k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط