{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خاطرات یک آرمی فصل پارت

خاطرات یک آرمی فصل ۳ پارت ۳۰




با حیرت به جای خالیش نگاه میکردم! اهههه وانی احمق باید گیرش مینداختی!!! شت!! مردهای هوس‌باز! مرتیکه زورویی فهمیده یه دختره تنها توی این خونه زندگی میکنه با خودش گفته برم یکم ماچش کنم زود بیام!!! خدا لعنتتتتت!


______________



+وانیا چقدر زود اومدی..
_آره دکتر یکم هیجان دارم!
+خیلی هم عالی! تا حالا تجربه ی شفادهی داشتی؟!
_عاممم.. راستش نه.. یعنی نمیتونین قبولم کنین؟!
+نه عیبی نداره! به هرحال هر کسی باید از یه جایی شروع کنه مگه نه؟؟
با یک لبخند شیرین روی لباش برام حرف میزد، این مرد چقدر مهربون و پرآرامشه.. اههه وانی یه وقت عاشق نشیا! به تو چه آخع؟! مبارکه دوست دخترش! والا..
+خب تو دانشگاه نمرات خیلی بالایی داشتی! پس خوش اومدین به بیمارستان ما خانم دکتر خدادادی.
خنده ام گرفت.. چه به کره ای فامیلم ضایع‌ست..
+به چی میخندین؟
_هیچی همینجوری!
+خب پس همینطور ک میخندین بریم اتاقت رو هم ببینیم؟
_من اتاق هم دارم؟؟؟؟؟
+اِه! مگه شما دکتر نیستین؟!
رده اشک از تو چشام رد شد.
_واا گریه دیگه چرا؟!
+آاا.. دکتر! از من یه نیشگون بگیرین!!
خندید و دوباره نگام کرد:
_چرا؟
+آخه احساس میکنم خوابم!
_نه مطمئن باشین خواب نیستین! هرچند.. چقدر این حس شوخ‌طبعیتون رو دوست دارم.
یک ذره خجالت کشیدم. (نگوووووو! وانیا تو و خجالت!؟!؟ یا بسم الله! گایز کاراکترم از دست رفت! بخدا این دکتره رو میندازم لای چرخ😐.. وانیم تو عوض بشی من چه غلطی کنم آخه؟؟؟ )
آقای دکتر خیلی بهم لطف داشت، نباید با دیوونه بازی کاری میکردم ک از راه دادن من به بیمارستانش سرافکنده بشه.. باید کاری کنم که بهم افتخار کنه! بگه خوب کاری کردم استخدامش کردم! تمام زندگیمو صرف شوخی و مسخره بازی کردم الان دیگه باید روی کارم جدی تمرکز کنم! بازی با جون آدما شوخی نیست.. راستی! آقای دکتر!؟ هه.. من حتی نمیدونم اسمش چیه!
به سمت اتاقش میرفتو بی ربط پرسیدم.
_آاه ببخشید رییس.. اسم شما چیه؟!
از تلفظ اسم رییس تک خنده ای کرد و درحالی که داشت دره اتاقش رو میبست گفت:
من شیون‌می ام.. توام با اسم صدام کن!
با لبخند نگاش کردم.. اوهووو! چه باکلاس! اسم خودشو گذاشته رو بیمارستانش! خداا ضایع شدنو نصیب گرگ بیابون هم نکنه!!! وانیا خدادای هستم محافظ حقوق بشریه گرگ های بیابون! خخخ!
اه اه وانیااااا! تمرکز کن دختر!! الان دیگه دکتری!..
نه آقا من نمیتونم! بخدا این حرفا تو ذاتمه.. عوض نمیشم که! حالا جلوی اون شیون‌می یکم کلاس میذاریم به خیالش تضاهر میکنیم خیلی مودبیم.. والا! بیا نقش بازی کردن هم به سناریوی زندگی ما اضافه شد! دمت گرم خانوم نویسنده (چاکرتم!)
...
دیدگاه ها (۲۰)

خاطرات یک آرمی فصل ۳ پارت ۳۱داشتم میرفتم به سمت اتاقم ک صدای...

خاطرات یک آرمی فصل ۳ پارت ۳۲بابا این پسره از ما که روانی تره...

خاطرات یک آرمی فصل ۳ پارت ۲۹هه! چه زندگیه دردناکی دارمو هیچک...

خاطرات یک آرمی فصل ۳ پارت ۲۸خودمم نمیدونستم طرفدار کودومم فق...

فریب

سایه در گذشته

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط