✍🏻او قدم می‌گذارد،

✍🏻او قدم می‌گذارد،
در میانِ جاده‌ای که تا بی‌نهایت کش آمده؛
جاده‌ای که مثل یک خطِ سیاه و بی‌رحم،
از میانِ سبزیِ انبوه، می‌گذرد.
‌
پسر تنها،
با کوله‌پشتی‌ای که سنگین‌تر از خاطراتش است،
و چشم‌هایی که به دنبالِ نشانی می‌گردند؛
نه در نقشه‌ها،
بلکه در میانِ سایه‌های لرزانِ درختان.
‌
جنگل،
با آن درختانِ بلند و پیر،
او را تماشا می‌کند.
برگ‌ها، مثل پیام‌هایی از گذشته،
زیرِ پاهایش خش‌خش می‌کنند؛
و باد، در میانِ شاخه‌ها،
زمزمه‌ای دارد که فقط او می‌فهمد.
‌
او میانِ جاده و جنگل،
در مرزِ میانِ حرکت و سکون ایستاده است.
جاده او را به سوی جایی می‌برد که نمی‌شناسد،
و جنگل، او را در آغوشِ تنهایی‌اش پناه می‌دهد.
‌
او تنها نیست،
او بخشی از این سکوتِ بزرگ شده است؛
پسرکی که راه را گم نکرده،
بلکه در میانِ جاده و جنگل،
خودش را پیدا می‌کند.
✍🏻نوشته های یک زن
دیدگاه ها (۱)

🩵🤍 چشم‌هایت رادر رؤیاییکه پایان نداشت،دیده‌ام...پناهِ روشنِ ...

🟠 #پاییز آرام #آرام از #راه می رسد🟢 با #عطر باران و #رقص برگ...

👑🇮🇷 به نام وطن و زیبایی‌های بی‌پایانش… ❤️🤍💚🍁🌿 مازندران در پا...

بیدی از بلور، سپیداری از آب،فواره‌ای بلند که باد کمانی‌اش می...

♦️🌲🌧️ شکوه جنگل‌های هیرکانی مازندران 🌫️🍃💚اینجا جاییه که طبیع...

شخصیت‌های داستان اتفاق ممنوعه ✦🖤 BTSRM | کیم نامجونرهبر گروه...

🍁🌲 پاییز آرام می‌آید؛ جنگل هنوز به سبز ماندن دل بسته است! 🌿🍂...

🎥🌿🌳💚✨ گردنه الماس؛ تابلویی بی‌نظیر از زیبایی‌های ایرانِ ما ✨...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۲**(روز اردو - جنگل سرسبز و خوش‌منظره...

🌿🌸✨ طبیعت گلستان؛ آمیزه‌ای از رنگ، زندگی و آرامش 🏞️💚🦋🌳🌿 جایی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط