تتو آرتیست من part
تتو آرتیست من [part³]
*ا/ت ویو*
+چرا؟
¤تو کار نداشته باش... آقای جئون امروز رو مهمون من باشید.
-نه نیازی به این کارا نیست...
¤نه بابا... این چه حرفیه... خواهش میکنم... نیازی نیست پول بدین.
اون هم سرشو به نشونهی باشه تکون داد، سفارش بهش دادم و اون هم ازم تشکر کرد، رفتم پشت پیشخوان و دوباره روی صندلی پشت پیشخوان نشستم.
خداروشکر که بعد از مدتی خایه مالی، جان گورشو گم کرد و من با خیال راحت میتونستم بهش نگاه کنم. خدایااااااا آخه کی در حالت عادی میتونه جذاب باشه ولی در حال خوراکی خوردن کیوت باشه. (نینا: جئون جونگکوک) وااااای نه، الان دوباره عین گوجه میشم... سریع دویدم و رفتم توی دستشویی و به دست و صورتم آبی زدم و سعی کردم خودم رو عادی جلوه بدم.
بعد از مدتی از دستشویی بیرون اومدم که دیدم جئون میخواد بره، سریع رفتم پشت پیشخوان و وایستادم.
-هفت تای دیگه هم میخوام، لطفا برام درست کنید.
+عااام... بله چشم... حالا چرا هفتا تو که یه نفری! (تیکه آخر رو با خودش زمزمه کرد)
بعد از چند دقیقه هر هفتا رو درست کردم و بهش دادم، وقتی آمریکانو ها رو گرفت بهم یه ۲۰۰ وونی داد.
+آقای جئون من نمیتونم اینو ازتون بگیرم... مهمون من باشید.
-نه نیازی نیست... به عنوان انعام حسابش کن.
+آخه این خیلی زیاده... خب... پس صبر کنید... بقیه پولتون رو بهتون بدم.
بقیهی پولشو دادم و اون بعد از گرفتن بقیهی پولش خدافظی کرد و رفت... هعیی... رفت... خیلی خوشگل بوداااااا... یه پسر جذاب دیگه هم از دست دادم... حیف شدددد.
ساعت نزدیک ۸ شب بود و هوا تاریک شده بود، با بی حوصلگی دوباره روی صندلی نشستم، زمان کند شده بود، انگار با رفتن جئون زمان متوقف شده بود.
زمان طاقت فرسا بالاخره گذشت و ساعت ۹ شد، شروع به جمع کردن صندلی ها و خاموش کردم و بعد از یه مدتی که کارم تموم شد، از کافه بیرون اومدم و چون جان رفته بود در کافه رو قفل کردم.
رفتم سمت ایستگاه اتوبوس و منتظر موندم تا اتوبوس بیاد.
+هااااه... خداروشکر بالاخره اتوبوس داره میاد.
سوار اتوبوس شدم و رفتم خونه.
*کوک ویو*
وقتی آمریکانو ها رو از اون دختر گرفتم، اومدم بیرون و سوار ماشین شدم و فقط داشتم به اسمش (ا/ت) فکر میکردم، اسم عجیب و باحالی بود. به سمت خونه حرکت کردن و به اعضا زنگ زدم و گفتم بیان خونم تا یکم خوش بگذرونیم.
اول رفتم فروشگاه و ۷ تا سوجو و چند تا خوراکی دیگه گرفتم و رفتم خونه. وقتی رسیدم ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و از ماشین پیاده شدم و انتظار داشتم که همشون تک تک بیان و وقتی رسیدم دم در دیدم شیش تا کفش دم دره.
به کل فراموش کردم که نامجون هیونگ کلید یدک داره. رفتم تو و دیدم نشستن رو کاناپه و دارن حرف میزنن.
جین: سلام خرگوش کوچولو
نامجون: هایییی
شوگا: ... (خوابه)
نامجون: هوووووی پاشوووو... (با آرنجش زد تو شکم شوگا)
شوگا: هممم؟ چیشده؟
نامجون: کوک اومده...
شوگا: خب به جمالش بابا... بزار من بخوابم
نامجون:🫥🫥
جیهوپ: سلام کوچولو
جیمین: سلامممممم
تهیونگ: سلام داوشم
-سلام بچه ها چقد زود اومدین!
نامجون: من زود اومدم تا اگه تو دیر اومدی بچه ها پشت در نمونن.
-از کجا میدونستی بیرونم؟
نامجون: چون خودم بهت گفتم بری احمق جون.
-عهههه راست میگیااااا... راستی بچه ها من جاجایمیونگ و پیتزا سفارش دادم... تا سفارشا بیاد بیاین این آیس آمریکانو ها رو بخورین.
آیس آمریکانو ها رو بین اعضا تقسیم کردم و شوگا هم با سروصدای ما بلند شد و با کلی فحش باهامون همراه شد.
نامجون: چقد این خوشمزست.
-آره منم همین نظرو دارم. از همون کافهی معروف توی سئول گرفتم... اسمش چی بود؟... آهااا... اسپرینگ. (این فقط یه اسم ساختگیه و واقعی نیستاا)
تهیونگ: نظرتون چیه فردا بریم اونجا؟!
جین: فکر بدی نیست.
-باشه... پس فردا میریم اونجا... فقط ساعت چند بریم اونجا؟!
شوگا: ساعت ۵ غروب خوبه؟!
-آره خوبه... بعد تمرین هم هست... بچه نظرتون چیه؟
همه اعضا: آره خوبه.
*ا/ت ویو*
تا برسم خونه ساعت ۹:۳۰ شده بود و مامانم رو در حال غذا درست کردم دیدم، بهش سلام کردن و بعدش رفتم حموم، بعد از ۱۰ دقیقه از حموم بیرون اومدم و رفتم توی اتاقم تا لباسام رو بپوشم، لباسام رو پوشیدم موهام رو با سشوار خشک کردم و چون خیلی گرسنم بود، رفتم سر میز شام، تا غذا آماده بشه ۱۰ دقیقه طول کشید و توی این مدت با گوشیم ور رفتم.
بالاخره غذا آماده شد و شروع به خوردن کردیم.
(علامت مامان ا/ت ×)
×خب ا/ت... امروز کار چطور بود؟
+هیچی... مثل همیشه... کسل کننده... ولی...
اینم از پارت سوم امیدوارم خوشتون بیاد... اگه خوشتون اومد حتما لایک کنید و کامنت بزارید... هر لایک و کامنت شما باعث گیشه خستگی نوشتنش یادم بره...😝
از اونجایی که بیکارم پس به نوشتن پارت بعدی ادامه میدم
بدرود سیسیاااا😘
*ا/ت ویو*
+چرا؟
¤تو کار نداشته باش... آقای جئون امروز رو مهمون من باشید.
-نه نیازی به این کارا نیست...
¤نه بابا... این چه حرفیه... خواهش میکنم... نیازی نیست پول بدین.
اون هم سرشو به نشونهی باشه تکون داد، سفارش بهش دادم و اون هم ازم تشکر کرد، رفتم پشت پیشخوان و دوباره روی صندلی پشت پیشخوان نشستم.
خداروشکر که بعد از مدتی خایه مالی، جان گورشو گم کرد و من با خیال راحت میتونستم بهش نگاه کنم. خدایااااااا آخه کی در حالت عادی میتونه جذاب باشه ولی در حال خوراکی خوردن کیوت باشه. (نینا: جئون جونگکوک) وااااای نه، الان دوباره عین گوجه میشم... سریع دویدم و رفتم توی دستشویی و به دست و صورتم آبی زدم و سعی کردم خودم رو عادی جلوه بدم.
بعد از مدتی از دستشویی بیرون اومدم که دیدم جئون میخواد بره، سریع رفتم پشت پیشخوان و وایستادم.
-هفت تای دیگه هم میخوام، لطفا برام درست کنید.
+عااام... بله چشم... حالا چرا هفتا تو که یه نفری! (تیکه آخر رو با خودش زمزمه کرد)
بعد از چند دقیقه هر هفتا رو درست کردم و بهش دادم، وقتی آمریکانو ها رو گرفت بهم یه ۲۰۰ وونی داد.
+آقای جئون من نمیتونم اینو ازتون بگیرم... مهمون من باشید.
-نه نیازی نیست... به عنوان انعام حسابش کن.
+آخه این خیلی زیاده... خب... پس صبر کنید... بقیه پولتون رو بهتون بدم.
بقیهی پولشو دادم و اون بعد از گرفتن بقیهی پولش خدافظی کرد و رفت... هعیی... رفت... خیلی خوشگل بوداااااا... یه پسر جذاب دیگه هم از دست دادم... حیف شدددد.
ساعت نزدیک ۸ شب بود و هوا تاریک شده بود، با بی حوصلگی دوباره روی صندلی نشستم، زمان کند شده بود، انگار با رفتن جئون زمان متوقف شده بود.
زمان طاقت فرسا بالاخره گذشت و ساعت ۹ شد، شروع به جمع کردن صندلی ها و خاموش کردم و بعد از یه مدتی که کارم تموم شد، از کافه بیرون اومدم و چون جان رفته بود در کافه رو قفل کردم.
رفتم سمت ایستگاه اتوبوس و منتظر موندم تا اتوبوس بیاد.
+هااااه... خداروشکر بالاخره اتوبوس داره میاد.
سوار اتوبوس شدم و رفتم خونه.
*کوک ویو*
وقتی آمریکانو ها رو از اون دختر گرفتم، اومدم بیرون و سوار ماشین شدم و فقط داشتم به اسمش (ا/ت) فکر میکردم، اسم عجیب و باحالی بود. به سمت خونه حرکت کردن و به اعضا زنگ زدم و گفتم بیان خونم تا یکم خوش بگذرونیم.
اول رفتم فروشگاه و ۷ تا سوجو و چند تا خوراکی دیگه گرفتم و رفتم خونه. وقتی رسیدم ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و از ماشین پیاده شدم و انتظار داشتم که همشون تک تک بیان و وقتی رسیدم دم در دیدم شیش تا کفش دم دره.
به کل فراموش کردم که نامجون هیونگ کلید یدک داره. رفتم تو و دیدم نشستن رو کاناپه و دارن حرف میزنن.
جین: سلام خرگوش کوچولو
نامجون: هایییی
شوگا: ... (خوابه)
نامجون: هوووووی پاشوووو... (با آرنجش زد تو شکم شوگا)
شوگا: هممم؟ چیشده؟
نامجون: کوک اومده...
شوگا: خب به جمالش بابا... بزار من بخوابم
نامجون:🫥🫥
جیهوپ: سلام کوچولو
جیمین: سلامممممم
تهیونگ: سلام داوشم
-سلام بچه ها چقد زود اومدین!
نامجون: من زود اومدم تا اگه تو دیر اومدی بچه ها پشت در نمونن.
-از کجا میدونستی بیرونم؟
نامجون: چون خودم بهت گفتم بری احمق جون.
-عهههه راست میگیااااا... راستی بچه ها من جاجایمیونگ و پیتزا سفارش دادم... تا سفارشا بیاد بیاین این آیس آمریکانو ها رو بخورین.
آیس آمریکانو ها رو بین اعضا تقسیم کردم و شوگا هم با سروصدای ما بلند شد و با کلی فحش باهامون همراه شد.
نامجون: چقد این خوشمزست.
-آره منم همین نظرو دارم. از همون کافهی معروف توی سئول گرفتم... اسمش چی بود؟... آهااا... اسپرینگ. (این فقط یه اسم ساختگیه و واقعی نیستاا)
تهیونگ: نظرتون چیه فردا بریم اونجا؟!
جین: فکر بدی نیست.
-باشه... پس فردا میریم اونجا... فقط ساعت چند بریم اونجا؟!
شوگا: ساعت ۵ غروب خوبه؟!
-آره خوبه... بعد تمرین هم هست... بچه نظرتون چیه؟
همه اعضا: آره خوبه.
*ا/ت ویو*
تا برسم خونه ساعت ۹:۳۰ شده بود و مامانم رو در حال غذا درست کردم دیدم، بهش سلام کردن و بعدش رفتم حموم، بعد از ۱۰ دقیقه از حموم بیرون اومدم و رفتم توی اتاقم تا لباسام رو بپوشم، لباسام رو پوشیدم موهام رو با سشوار خشک کردم و چون خیلی گرسنم بود، رفتم سر میز شام، تا غذا آماده بشه ۱۰ دقیقه طول کشید و توی این مدت با گوشیم ور رفتم.
بالاخره غذا آماده شد و شروع به خوردن کردیم.
(علامت مامان ا/ت ×)
×خب ا/ت... امروز کار چطور بود؟
+هیچی... مثل همیشه... کسل کننده... ولی...
اینم از پارت سوم امیدوارم خوشتون بیاد... اگه خوشتون اومد حتما لایک کنید و کامنت بزارید... هر لایک و کامنت شما باعث گیشه خستگی نوشتنش یادم بره...😝
از اونجایی که بیکارم پس به نوشتن پارت بعدی ادامه میدم
بدرود سیسیاااا😘
- ۷.۸k
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط