اینم قسمته آخره اولین وانشاتم☺✌
اینم قسمته آخره اولین وانشاتم☺✌
این درخواستی و هدیه ای از طرف من برای فاطی تهیون لاور بود^__^
امیدوارم هم فاطی و هم کسایی که خوندن ، خوششون اومده باشه :)
ببخشید دیگه بد بود من هنوز قلمه کار نیومده دستم(⌒_⌒;)
نظرتونو بگید واقعا میخوام بدونم چطور نوشتم :)
هر انتقاد و پیشنهادیم داشتین بگید که بعدا تویه دفه های بعد جبران کنم ^_^
(من هلاکه کاوریم که درست کردم*_*چان چانی*_*)
خب دیگه زیاد حرف زدم ادامه :
Ep5_last part
سریع برگشتم طرفش
صدام درنمیومد...مرد من در چند قدمی من بود و دستاشو کرده بود توی جیبش و داشت با یه لبخند غمگین نگام میکرد
$خوشگل بودی خوشگل تر شدی :). (اوه مااای هاااارت❤_❤)
دستمو گزاشتم روی قلبم...داشت خودشو دیوونه وار به اینور و اونور می کوبید
بلند شدم و با پاهای لرزون مقابلش ایستادم و توی چشماش نگاه کردم
_تو؟... چـــ چان؟...خدای من ...چطور ممکنه؟
محکم منو طرف خودش کشید و بغلم کرد
_چانیول...
$هیچی نگو ته ته ی من...بزار از این دقایق لذت ببرم...
دستمو دور کمرش حلقه کردم و سرمو بیشتر توی سینش فرو بردم
با به یاد آوردن دلیل حضورش اینجا سریع از بغلش دراومدم و هلش دادم و باعث شد دستاش از دورم باز شه
$عه تهیون چیکار میکنی؟ ⊙︿⊙
_پس دروغ گفتی؟
$وات؟*_*
_دروغ گفتی که منو دوست داری؟
یه قدم به طرفم برداشت و گفت
$این چه حرفیه آخه تهیون؟من واقعا دوستت دارم...
_پس اگه دروغ نمیگفتی چطور حاضر شدی با دختری که خانوادتت برات انتخاب کردن ازدواج کنی؟
لبامو جلو دادمو کلمو انداختم پایین
چانی سریع اومد طرفم و دستاشو دوطرف صورتم قرار داد و سرمو بلند کرد
سرش توی چند سانتی متری سرم بود
داشت با لبخند نگام میکرد
_خنده نـــ...
با کاری که کرد حرفم نصفه موند...
با حس لباش روی لبام انگار بهم آرامش تزریق کردن
آروم چشمامو بستمو دستامو دور کمرش حلقه کردم...
با حسه اینکه دیگه داریم نفس کم میاریم از هم جدا شدیم
پیشونیشو به پیشونیم چسبوند
$ههه خانوم کوچولو داری به خودت حسودی میکنی؟
اخمامو کردم توهم
_چان!!
$عزیزم همه مثل تو نیستن که قبل از قرارشون عکس طرفو نبینن
_ها ؟*_*
$دیگه نمیزارم از دستم فرار کنی :)
آروم پیشونیمو بوسید و دستشو جلوم دراز کرد
$خانومم؟بریم به همه بگیم موافقیم ؟ ^_~
دستمو با اطمینان توی دستش قرار دادم
خواست طرف در بره که دستشو محکم نگه داشتم تا جلوتر نره
با تعجب برگشت طرفم
$چیزی شده؟
_یه چیزی یادم رفت بگم
$چی؟
_عاشقتم چان :) ❤
$اوه قلبمممم❤_______❤
اومد طرفم و بدن نحیف منو بین بازوهای مردونش زندانی کرد...
$من بیشتر عاشقتم خانومم^_^
#the_and
#my_prince
#F_K
چطور بود؟ :)
این درخواستی و هدیه ای از طرف من برای فاطی تهیون لاور بود^__^
امیدوارم هم فاطی و هم کسایی که خوندن ، خوششون اومده باشه :)
ببخشید دیگه بد بود من هنوز قلمه کار نیومده دستم(⌒_⌒;)
نظرتونو بگید واقعا میخوام بدونم چطور نوشتم :)
هر انتقاد و پیشنهادیم داشتین بگید که بعدا تویه دفه های بعد جبران کنم ^_^
(من هلاکه کاوریم که درست کردم*_*چان چانی*_*)
خب دیگه زیاد حرف زدم ادامه :
Ep5_last part
سریع برگشتم طرفش
صدام درنمیومد...مرد من در چند قدمی من بود و دستاشو کرده بود توی جیبش و داشت با یه لبخند غمگین نگام میکرد
$خوشگل بودی خوشگل تر شدی :). (اوه مااای هاااارت❤_❤)
دستمو گزاشتم روی قلبم...داشت خودشو دیوونه وار به اینور و اونور می کوبید
بلند شدم و با پاهای لرزون مقابلش ایستادم و توی چشماش نگاه کردم
_تو؟... چـــ چان؟...خدای من ...چطور ممکنه؟
محکم منو طرف خودش کشید و بغلم کرد
_چانیول...
$هیچی نگو ته ته ی من...بزار از این دقایق لذت ببرم...
دستمو دور کمرش حلقه کردم و سرمو بیشتر توی سینش فرو بردم
با به یاد آوردن دلیل حضورش اینجا سریع از بغلش دراومدم و هلش دادم و باعث شد دستاش از دورم باز شه
$عه تهیون چیکار میکنی؟ ⊙︿⊙
_پس دروغ گفتی؟
$وات؟*_*
_دروغ گفتی که منو دوست داری؟
یه قدم به طرفم برداشت و گفت
$این چه حرفیه آخه تهیون؟من واقعا دوستت دارم...
_پس اگه دروغ نمیگفتی چطور حاضر شدی با دختری که خانوادتت برات انتخاب کردن ازدواج کنی؟
لبامو جلو دادمو کلمو انداختم پایین
چانی سریع اومد طرفم و دستاشو دوطرف صورتم قرار داد و سرمو بلند کرد
سرش توی چند سانتی متری سرم بود
داشت با لبخند نگام میکرد
_خنده نـــ...
با کاری که کرد حرفم نصفه موند...
با حس لباش روی لبام انگار بهم آرامش تزریق کردن
آروم چشمامو بستمو دستامو دور کمرش حلقه کردم...
با حسه اینکه دیگه داریم نفس کم میاریم از هم جدا شدیم
پیشونیشو به پیشونیم چسبوند
$ههه خانوم کوچولو داری به خودت حسودی میکنی؟
اخمامو کردم توهم
_چان!!
$عزیزم همه مثل تو نیستن که قبل از قرارشون عکس طرفو نبینن
_ها ؟*_*
$دیگه نمیزارم از دستم فرار کنی :)
آروم پیشونیمو بوسید و دستشو جلوم دراز کرد
$خانومم؟بریم به همه بگیم موافقیم ؟ ^_~
دستمو با اطمینان توی دستش قرار دادم
خواست طرف در بره که دستشو محکم نگه داشتم تا جلوتر نره
با تعجب برگشت طرفم
$چیزی شده؟
_یه چیزی یادم رفت بگم
$چی؟
_عاشقتم چان :) ❤
$اوه قلبمممم❤_______❤
اومد طرفم و بدن نحیف منو بین بازوهای مردونش زندانی کرد...
$من بیشتر عاشقتم خانومم^_^
#the_and
#my_prince
#F_K
چطور بود؟ :)
۲.۳k
۱۳ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۶۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.