{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پادشاهی درویشی را به زندان انداخت،

پادشاهی درویشی را به زندان انداخت،

نیمه شب خواب دیدکه بیگناه است،

پس او را آزاد کرد،

پادشاه گفت : حاجتی بخواه !


درویش گفت: وقتی خدایی دارم که نیمه شب تو را بیدار میکند تا مرا از بند رها کنی، نامردیست که از دیگری حاجت بخواهم.
دیدگاه ها (۳)

پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله فرمودند:عرامه الصّبیّ فی صغ...

سلامی از مرگ نجاتش داد :می گویند در یکی از کشورها کارگری در...

مردی بود قرآن میخواند و معنی قرآن را نمیفهمید . دخترکوچکش از...

ﻧﻤﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺍﻣﺎ ﻧﻤﮏ ﭘﺎﺵ ﺯﺧﻢ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﻫﺮﮔﺰ !!!ﻋﺠﯿﺐ ﺍ...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

#تاج_و_طوفانپارت ۳۵: سیاهچالی که صداها را می‌بلعید(بخش اول)ش...

پارت 13 : عشق در آغوش سلطنتپادشاه برای چند ثانیه‌ی کش‌دار، م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط