{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔
سایه های ممنوعه
𝕻𝖆𝖗𝖙:۹

صبحِ روزِ بعد، نورِ ملایمِ خورشید از لای پرده‌ها به داخلِ اتاقِ ا.ت خزید، اما او با حسی از تهی‌بودن و تنهایی بیدار شد. با اولین کار، گوشی‌اش را چک کرد. پیامِ سویون مادرش، مثلِ یک خنجرِ سرد در قلبش نشست.
«دخترِ عزیزم، ما مجبور شدیم به خاطرِ ماموریتِ کاریِ فوریِ پدرت (دویون)، یک یا دو هفته‌ای به کشورِ دیگه سفر کنیم. مراقب خودت باش.»

ا.ت گوشی را روی تخت رها کرد. اتاقِ بزرگ و باشکوه، حالا مثلِ یک زندانِ متروک به نظر می‌رسید. او تنها بود. ناگهان، فکری مثلِ جرقه از ذهنش گذشت: *«بزار برم به جونگ کوک بگم .. اه اصلا حوصله ی اون دوتا مرغ عشق رو نداشتم(مادرش و دویون) ...»*

او بدونِ فکر کردن، با قدم‌هایِ شتاب‌زده و قلبی که به شدت می‌تپید، از اتاقش بیرون دوید. تنها کسی که در این عمارتِ خالی بود، جونگ‌کوک بود. او می‌خواست با سرعت به اتاقِ او برود و بگوید که حالا مجبورند با هم بمانند، که شاید این تنهایی، فرصتی برایِ چیزی باشد که هر دو از آن می‌گریختند.

اما وقتی به جلویِ درِ اتاقِ جونگ‌کوک رسید، ایستاد. در، نیمه‌باز بود.

صحنه‌ای که مقابلِ چشمانِ ا.ت بود، تمامِ نفس‌هایِ او را بند آورد. جونگ‌کوک تازه از حمام بیرون آمده بود. او فقط یک حوله‌یِ سفید و نرم به پایین‌تنه‌اش بسته بود و بالاتنه‌اش... کاملاً لخت و درخشان بود، انگار که هنوز قطراتِ آب از روی عضلاتِ ورزیده و پوستِ برنزه‌اش سُر می‌خوردند. او با حوله‌یِ دیگری، با آرامشی که ا.ت را به مرزِ جنون می‌برد، داشت موهایِ خیسش را خشک می‌کرد.

چشمانِ ا.ت چهارتا شد. او نمی‌توانست نگاهش را بردارد. تمامِ آن خشم و لجبازیِ شبِ قبل، در برابرِ این تصویر، ذوب شد.

جونگ‌کوک، در حالی که از کنارِ آینه رد می‌شد، ناگهان از باز شدنِ در متوجهِ حضورِ او شد. اما به جای اینکه دستپاچه شود، با همان خونسردیِ همیشگی و با یک لبخندِ کنایه‌آمیز که گوشه‌یِ لبش نقش بسته بود، نگاهی به او انداخت.

— «چیزی شده؟ » صدایِ بم و آرامِ او در فضایِ اتاق پیچید. « زیبایی رو حال میکنی؟ داشتن داداشی مثل من که اینقدر بدن خوبی داشته باشه خوبه نه؟»

ا.ت حس کرد خون به تمامِ صورتش دویده است. او حتی نتوانست کلمه‌ای برایِ دفاع از خودش پیدا کند. با نهایتِ سرعت، انگار که از آتش فرار می‌کند، چرخید و به سمتِ راهرو دوید. قلبش داشت از سینه‌اش بیرون می‌زد. او تمامِ روز را در اتاقش محبوس کرد. او نمی‌توانست، اصلاً نمی‌توانست با آن مردی روبرو شود که حالا مثلِ یک سایه‌یه‌یِ وسوسه‌انگیز در ذهنش حک شده بود.

درِ دیگری از زندگیِ آن‌ها، در حالِ چرخش بود. جونگ‌کوک که برای فرار از سنگینیِ اتمسفرِ خانه و آن نگاه‌هایِ پر از معنا، شب را کنار تهیونگ، یکی از دوستانش گذرانده بود، صبحِ خیلی زود به خانه بازگشت. او با خستگی و ذهنی که هنوز درگیرِ آن صحنه‌ و حرف های ا.ت بود ،قدم به عمارت گذاشت.

وقتی وارد شد، خانه در سکوتِ مطلق فرو رفته بود. اما وقتی از کنارِ اتاقِ ا.ت رد می‌شد، متوجهِ چیزی شد. درِ اتاقِ او بسته بود، اما صدایِ ملایم و آرامِ برخوردِ آب با بدنی که در حالِ شستشو بود، به گوش می‌رسید.

او در برابرِ در ایستاد. ا.ت در حمامِ اتاقش بود. سکوتِ خانه حالا با صدایِ آب، معنایِ دیگری پیدا کرده بود. جونگ‌کوک می‌دانست او در آنجا پنهان شده است. او می‌دانست که ا.ت از دیدنِ او فرار کرده است. و این، برایِ جونگ‌کوک، هم همه‌چیز بود و هم هیچ.

این داستان ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 سایه های ممنوعه 𝕻𝖆𝖗𝖙:۸بعد از اینکه ا.ت با ...

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 سایه های ممنوعه 𝕻𝖆𝖗𝖙:۷سویون، با چهره‌ای که...

#ارباب_من#پارت_پنججونگ کوک: تو بیخود کردییی(داد) حالا هم  گم...

_____________________________________CARTOGRAPHER'S OATH PAR...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط