Enter in castle or heart
Enter in castle or heart?
Part:⁷
تهجو چند لحظه هیچ حرکتی نکرد.
دستهایش در هوا معلق مانده بود، انگار مطمئن نبود باید چه کار کند.
بعد آهسته گفت:
«شاهزاده… این کار مناسب نیست.»
هیچ جوابی نیامد.
چند ثانیه گذشت.
تهجو پایین نگاه کرد.
سهیون… خوابش برده بود.
نفسهایش آرام و منظم شده بود و هنوز دستهایش دور تهجو بود، انگار اگر رهایش کند دوباره گم میشود.
تهجو نفس آهستهای کشید.
«…»
او لحظهای مردد ماند.
بعد خیلی آرام، طوری که بیدارش نکند، یک دستش را پشت شانهی سهیون گذاشت و او را بلند کرد.
سهیون ناخودآگاه سرش را بیشتر به گردن او تکیه داد.
وقتی تهجو وارد اتاق شد و او را روی تخت گذاشت، سهیون هنوز دستش را رها نکرده بود.
حتی در خواب، انگشتهایش پارچهی لباس تهجو را گرفته بود.
تهجو سعی کرد دستش را آزاد کند.
سهیون در خواب زیر لب چیزی نامفهوم گفت و محکمتر چسبید.
تهجو آهسته زمزمه کرد:
«شاهزاده…»
اما سهیون فقط کمی تکان خورد و صورتش را بیشتر در بالش فرو برد.
در نهایت تهجو کنار تخت نشست، چون اگر بلند میشد احتمالاً بیدارش میکرد.
چند دقیقه در سکوت گذشت.
نور ماه از پنجره روی صورت آرام سهیون افتاده بود.
کاملاً متفاوت از آن پسر دردسرسازی که تمام روز قصر را به هم میریخت.
تهجو بیاختیار فکر کرد:
*او هیچچیز خبر ندارد...*
از نقشهها.
از خیانت.
از خونی که شاید به زودی ریخته شود.
سهیون در خواب آهسته نفس کشید و انگشتهایش هنوز لباس او را گرفته بودند.
تهجو نگاهش را از او گرفت و به تاریکی اتاق خیره شد.
در ذهنش یک فکر آرام اما آزاردهنده شکل گرفت:
اگر روزی این پسر بفهمد…
کسی که همیشه کنارش ایستاده… همان کسی بوده که برای کشتن پدرش آمده است.
تهجو آرام چشمهایش را بست.
و برای اولین بار از شروع مأموریتش،
کمی احساس سنگینی کرد.
---
ممنون میشم لایک و فالو کنید و با حمایتت خوشحالم کنین💖💖
Part:⁷
تهجو چند لحظه هیچ حرکتی نکرد.
دستهایش در هوا معلق مانده بود، انگار مطمئن نبود باید چه کار کند.
بعد آهسته گفت:
«شاهزاده… این کار مناسب نیست.»
هیچ جوابی نیامد.
چند ثانیه گذشت.
تهجو پایین نگاه کرد.
سهیون… خوابش برده بود.
نفسهایش آرام و منظم شده بود و هنوز دستهایش دور تهجو بود، انگار اگر رهایش کند دوباره گم میشود.
تهجو نفس آهستهای کشید.
«…»
او لحظهای مردد ماند.
بعد خیلی آرام، طوری که بیدارش نکند، یک دستش را پشت شانهی سهیون گذاشت و او را بلند کرد.
سهیون ناخودآگاه سرش را بیشتر به گردن او تکیه داد.
وقتی تهجو وارد اتاق شد و او را روی تخت گذاشت، سهیون هنوز دستش را رها نکرده بود.
حتی در خواب، انگشتهایش پارچهی لباس تهجو را گرفته بود.
تهجو سعی کرد دستش را آزاد کند.
سهیون در خواب زیر لب چیزی نامفهوم گفت و محکمتر چسبید.
تهجو آهسته زمزمه کرد:
«شاهزاده…»
اما سهیون فقط کمی تکان خورد و صورتش را بیشتر در بالش فرو برد.
در نهایت تهجو کنار تخت نشست، چون اگر بلند میشد احتمالاً بیدارش میکرد.
چند دقیقه در سکوت گذشت.
نور ماه از پنجره روی صورت آرام سهیون افتاده بود.
کاملاً متفاوت از آن پسر دردسرسازی که تمام روز قصر را به هم میریخت.
تهجو بیاختیار فکر کرد:
*او هیچچیز خبر ندارد...*
از نقشهها.
از خیانت.
از خونی که شاید به زودی ریخته شود.
سهیون در خواب آهسته نفس کشید و انگشتهایش هنوز لباس او را گرفته بودند.
تهجو نگاهش را از او گرفت و به تاریکی اتاق خیره شد.
در ذهنش یک فکر آرام اما آزاردهنده شکل گرفت:
اگر روزی این پسر بفهمد…
کسی که همیشه کنارش ایستاده… همان کسی بوده که برای کشتن پدرش آمده است.
تهجو آرام چشمهایش را بست.
و برای اولین بار از شروع مأموریتش،
کمی احساس سنگینی کرد.
---
ممنون میشم لایک و فالو کنید و با حمایتت خوشحالم کنین💖💖
- ۲.۵k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط