Enter in castle or heart
Enter in castle or heart?
part:⁵
سکوت سنگین شد.
اضطراب کوتاهی در فضا شناور ماند.
یونهوی آهسته گفت:
«تهجو… ما میخوایم شاه رو بندازیم. نه شاهزاده رو.»
تهجو سرش را پایین انداخت، انگشتهایش را مشت کرد.
بعد با صدایی آرام اما قاطع گفت:
«سهیون… بیخطره.
دشمن نیست. پادشاه دشمنه.
پسرش فقط… یه بچهست که تو قصر گیر افتاده.»
همه چند ثانیه ساکت ماندند.
هانگو آهسته پرسید:
«تهجو… نکنه دل بستی بهش؟»
تهجو سریع و تیز جواب داد:
«نه.»
ولی مکث کوتاهی که کرد… بیش از جوابش حرف میزد.
تهجو ادامه داد:
«دل نبستم. فقط… میخوام کسی که تقصیری نداره آسیب نبینه. همین.»
یونهوی تمسخرآمیز گفت:
«به نظر من تقصیر داره. چون پسرشاهه. همین کافیه.»
تهجو نگاه سردش را دوخت در چشم او.
«نه. این کافی نیست.»
فضا لحظهای متشنج شد، اما هانگو با تکان دادن دست گفت:
«بس کنید. بحث اصلی رو ادامه بدیم.»
او نقشهی قصر را پهن کرد.
«تهجو. تو هر روز به شاه نزدیک میشی. الان فرق کردی با هفتهی قبل. اطلاعات داری.
پس باید بگی:
بهترین زمان برای کشتن شاه کیه؟»
تهجو آرام گفت:
ده روز دیگه.
مراسم کوچکی برای بزرگان کشور داره. همه حواسشون به مهمانهاست.
محافظا پخش میشن، نه متمرکز.
شاه تا دو ساعت در سالن اصلی میمونه.
این بهترین فرصته.»
موجین لبخند زد.
«بالاخره حرفی که منتظرش بودیم.»
اما تهجو ادامه داد—بهطور غیرمنتظره:
«اما…»
همه نگاهشان را به او دوختند.
«تا وقتی مطمئن نشم شاهزاده موقع حادثه نزدیک اونجا نیست… شروع نمیکنیم.»
یونهوی عصبی خندید.
«تو برای بچه بازی نمیکنی، تو برای انقلاب کار میکنی!»
تهجو محکم گفت:
«من برای عدالت کار میکنم.
نه برای قتل بیگناهان.»
هانگو سکوت کرد؛ جدیت تهجو را میشناخت.
بعد به بقیه نگاه کرد.
«باشه. تهجو حق داره. نمیخوایم خون ریخته بشه که لازم نیست.
سهیون رو دور نگه میداریم. بهانه درست میکنیم. هر کاری.
اما شب مراسم… شاه باید بمیره.»
تهجو آهسته سر تکان داد.
اما در ذهنش… چیزی آرام و آزاردهنده نجوا میکرد:
*سهیون… اگه بفهمه، چی؟*
*اگه اشتباهی خودش وسط ماجرا باشه چی؟*
*اگه…*
و این فکر، برای اولین بار، کمی او را ترساند.
------
نظرت؟
ممنون میشم لایک و فالو کنید و با حمایتتون خوشحالم کنین 💖💖
part:⁵
سکوت سنگین شد.
اضطراب کوتاهی در فضا شناور ماند.
یونهوی آهسته گفت:
«تهجو… ما میخوایم شاه رو بندازیم. نه شاهزاده رو.»
تهجو سرش را پایین انداخت، انگشتهایش را مشت کرد.
بعد با صدایی آرام اما قاطع گفت:
«سهیون… بیخطره.
دشمن نیست. پادشاه دشمنه.
پسرش فقط… یه بچهست که تو قصر گیر افتاده.»
همه چند ثانیه ساکت ماندند.
هانگو آهسته پرسید:
«تهجو… نکنه دل بستی بهش؟»
تهجو سریع و تیز جواب داد:
«نه.»
ولی مکث کوتاهی که کرد… بیش از جوابش حرف میزد.
تهجو ادامه داد:
«دل نبستم. فقط… میخوام کسی که تقصیری نداره آسیب نبینه. همین.»
یونهوی تمسخرآمیز گفت:
«به نظر من تقصیر داره. چون پسرشاهه. همین کافیه.»
تهجو نگاه سردش را دوخت در چشم او.
«نه. این کافی نیست.»
فضا لحظهای متشنج شد، اما هانگو با تکان دادن دست گفت:
«بس کنید. بحث اصلی رو ادامه بدیم.»
او نقشهی قصر را پهن کرد.
«تهجو. تو هر روز به شاه نزدیک میشی. الان فرق کردی با هفتهی قبل. اطلاعات داری.
پس باید بگی:
بهترین زمان برای کشتن شاه کیه؟»
تهجو آرام گفت:
ده روز دیگه.
مراسم کوچکی برای بزرگان کشور داره. همه حواسشون به مهمانهاست.
محافظا پخش میشن، نه متمرکز.
شاه تا دو ساعت در سالن اصلی میمونه.
این بهترین فرصته.»
موجین لبخند زد.
«بالاخره حرفی که منتظرش بودیم.»
اما تهجو ادامه داد—بهطور غیرمنتظره:
«اما…»
همه نگاهشان را به او دوختند.
«تا وقتی مطمئن نشم شاهزاده موقع حادثه نزدیک اونجا نیست… شروع نمیکنیم.»
یونهوی عصبی خندید.
«تو برای بچه بازی نمیکنی، تو برای انقلاب کار میکنی!»
تهجو محکم گفت:
«من برای عدالت کار میکنم.
نه برای قتل بیگناهان.»
هانگو سکوت کرد؛ جدیت تهجو را میشناخت.
بعد به بقیه نگاه کرد.
«باشه. تهجو حق داره. نمیخوایم خون ریخته بشه که لازم نیست.
سهیون رو دور نگه میداریم. بهانه درست میکنیم. هر کاری.
اما شب مراسم… شاه باید بمیره.»
تهجو آهسته سر تکان داد.
اما در ذهنش… چیزی آرام و آزاردهنده نجوا میکرد:
*سهیون… اگه بفهمه، چی؟*
*اگه اشتباهی خودش وسط ماجرا باشه چی؟*
*اگه…*
و این فکر، برای اولین بار، کمی او را ترساند.
------
نظرت؟
ممنون میشم لایک و فالو کنید و با حمایتتون خوشحالم کنین 💖💖
- ۲.۹k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط