Enter in castle or heart
Enter in castle or heart?
Part:⁶
وقتی گفت و گویشان تمام شد، تهجو آخرین نفری بود که از انبار بیرون آمد.
هوای شب سردتر شده بود و راهروهای قصر تقریباً خالی بودند. مشعلها کمنور میسوختند و سایهها روی دیوارهای سنگی کش میآمدند.
او آرام از پلهها بالا رفت.
در ذهنش هنوز صدای هانگو میپیچید:
«شب مراسم… شاه باید بمیره.»
تهجو فکش را کمی سفت کرد و قدمهایش را تندتر برداشت.
وقتی به راهروی اتاق شاهزاده رسید، انتظار داشت همهچیز ساکت باشد.
اما نبود.
کنار در، یک سایه کوچک نشسته بود.
تهجو مکث کرد.
سهیون بود.
با موهای آشفته، لباس خواب نازک، و چشمهایی که هنوز از خواب نیمهباز مانده بودند. سرش به دیوار تکیه داشت و انگار همانجا خوابش برده بود.
تهجو زیر لب گفت:
«شاهزاده…؟»
سهیون تکان خورد. چشمهایش را با سختی باز کرد و وقتی تهجو را دید، آهسته بلند شد.
صدایش خوابآلود و گرفته بود.
«کجا بودی…؟»
تهجو چند لحظه جواب نداد.
«گشت شبانه.»
سهیون پلک زد. انگار داشت فکر میکرد.
«دروغ میگی.»
تهجو ابرو کمی بالا برد.
«چرا اینطور فکر میکنید؟»
سهیون شانهاش را بالا انداخت.
«چون خیلی طول کشید.»
بعد چند قدم نزدیکتر آمد.
پاهایش هنوز کمی نامتعادل بود؛ انگار هنوز نصفه در خواب راه میرفت.
او ایستاد درست جلوی تهجو و چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
«من بیدار شدم… تو نبودی.»
تهجو آرام گفت:
«باید استراحت میکردید.»
سهیون چیزی نگفت.
فقط ناگهان جلو آمد و بازوهایش را دور تهجو حلقه کرد.
تهجو کاملاً خشک شد.
سهیون صورتش را به سینهی او تکیه داد و با صدای خیلی آرامی زمزمه کرد:
«سردمه.»
---------
نظرت ؟
ممنون میشم لایک و فالو کنید و با حمایتتون خوشحالم کنین 💖💖
Part:⁶
وقتی گفت و گویشان تمام شد، تهجو آخرین نفری بود که از انبار بیرون آمد.
هوای شب سردتر شده بود و راهروهای قصر تقریباً خالی بودند. مشعلها کمنور میسوختند و سایهها روی دیوارهای سنگی کش میآمدند.
او آرام از پلهها بالا رفت.
در ذهنش هنوز صدای هانگو میپیچید:
«شب مراسم… شاه باید بمیره.»
تهجو فکش را کمی سفت کرد و قدمهایش را تندتر برداشت.
وقتی به راهروی اتاق شاهزاده رسید، انتظار داشت همهچیز ساکت باشد.
اما نبود.
کنار در، یک سایه کوچک نشسته بود.
تهجو مکث کرد.
سهیون بود.
با موهای آشفته، لباس خواب نازک، و چشمهایی که هنوز از خواب نیمهباز مانده بودند. سرش به دیوار تکیه داشت و انگار همانجا خوابش برده بود.
تهجو زیر لب گفت:
«شاهزاده…؟»
سهیون تکان خورد. چشمهایش را با سختی باز کرد و وقتی تهجو را دید، آهسته بلند شد.
صدایش خوابآلود و گرفته بود.
«کجا بودی…؟»
تهجو چند لحظه جواب نداد.
«گشت شبانه.»
سهیون پلک زد. انگار داشت فکر میکرد.
«دروغ میگی.»
تهجو ابرو کمی بالا برد.
«چرا اینطور فکر میکنید؟»
سهیون شانهاش را بالا انداخت.
«چون خیلی طول کشید.»
بعد چند قدم نزدیکتر آمد.
پاهایش هنوز کمی نامتعادل بود؛ انگار هنوز نصفه در خواب راه میرفت.
او ایستاد درست جلوی تهجو و چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
«من بیدار شدم… تو نبودی.»
تهجو آرام گفت:
«باید استراحت میکردید.»
سهیون چیزی نگفت.
فقط ناگهان جلو آمد و بازوهایش را دور تهجو حلقه کرد.
تهجو کاملاً خشک شد.
سهیون صورتش را به سینهی او تکیه داد و با صدای خیلی آرامی زمزمه کرد:
«سردمه.»
---------
نظرت ؟
ممنون میشم لایک و فالو کنید و با حمایتتون خوشحالم کنین 💖💖
- ۲.۵k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط