طبق قولم

╭────༺ ♕ ༻────╮
#my_mistake
#part1
⋆┈┈。゚❃ུ۪ ❀ུ۪ ❁ུ۪ ❃ུ۪ ❀ུ۪ ゚。┈┈⋆
#اشتباه_من
#پارت۱


مقدمه :
داستان از زبان من!

یه لحظه هایی از زندگیمون هست که توصیفمون میکنن....
لحظه هایی که بهشون برمیگردیم......
زندگیم قبلا همیشه سرشار از...کار های از پیش برنامه ریزی شده بود...
حالا زندگیم تشکیل شد از انواع اشتباهاتی که کرده بودم.....و این دیگه واقعا برام عادی شده بود....
اما الان بعد از اون......فقط.......بعدشه :)

︶︶︶︶︶︶︶︶︶︶︶

با شنیدن صدای گوشیم از خواب پرید و با کلافگی چشمامو مالوندم گوشیم رو از روی میز کنار تخت برداشتم و صداشو خفه کردم و دوباره بالشتمو تنظیم کردم سرمو گذاشتم روش تا به کار مورد علاقم ادامه بدم که مامانم از بیرون اتاق صدام کرد
_سونیک...سونیک بیداری؟!
_اووم...آره بیا تو مامان...
مامانم درو باز کرد و اومد تو و با دیدن منکه مثل جنازه رو تخت ولوو بودم اخمی کرد و شروع به غر زدن کرد
مامان: تو که هنوز خوابی...چرا وسایلت پخشو پلاس مگه نگفتم باید همون دیشب جمشون میکردی الان باید راه بیوفتیم!!!
سونیک:اه...باشه مامان چقد غر میزنی الان بلند میشم جمع میکنم
مامان: پس پاشو جمع کن فقط سریع ببینم دیشب بت گفتم حموم کن کردی؟!
سونیک: آره...من که همون دیشب گفتم:/
مامان:باشه حالا بلند شو
از اتاق رفت بیرون و درو بست
کلافه خمیازه ای کشیدمو از جام بلند شدم و یه کشی به خودم دادم
تیغام از حموم دیشب هنوز خیس بود و نم داشت این حس خوبی بهم میداد ولی وقتی خودمو تو آینده دیدم شبی جنگ زدها بودم پس سریع یه سروسامنی به خودم دادم و لباسامو جمع کردم و کیفمو آماده کردم
خب از دیشبم آماده بود ولی چون حال نداشتم جمعش کنم لباسا همینجوری ریخته بود دور ورش برا همین همشون چروک شدن...ای گ*ی به قبم:/
بالاخره آماده شدم و زدم بیرون و تو آینده راه رو به خودم یه نگاهی انداختم....اوف چقد من جذابم اللهی بگردم *-*
از آینه خودمو جدا کردم و از پله ها اومدم پایین و رفتم تو پذیرایی و مامان رو دیدم که روی میز بساته صبحونه رو پهن کرده و بوی پنکیک هایی که روشون عسل ریخته بود و کنارش مربای آیبالو،وای خدا گشنمهههههه....اومد جلو و کیفمو گذاشتم روی مبل و شروع کردم مثل خرس خردم
مامان:یواش بچه خودتو خفه کردی...
سونیک: ماما من میخوام خودم برم کالج تو لازم نیس بیای
مامان:چی!! نه نه ببین من مامانتم پس باید حتما بات بیام و تازه میخوام اتاقت و هم اتاقی هات و کالج رو هم ببینم و با مدیرش یکم صحبت کنم میدونی که...
سونیک: باشه باشه هرجور راحتی ولی وقتی رسیدیم اونجا هی..اممم چجوری بگم...کم تر مامان باش میدونی که چی میگم
مامان: خیله خوب باشه...خب حالا اگه خوردنت تموم شد دیگه بلند شو بریم
سونیک: باشه فقط یه لحظه...
لقمه بزرگی گرفتم و چپوندم تو دهنم و مامانم با دیدنم خنده ای کرد و هردو بلند شدیم رفتیم که بریم دیگه
تو پارکینگ سوار ماشین شدیم و زدیم به جاده
تو تمام مسیر در حال تماشای بیرون بودم و میدونستم که دیگه قرار نیست ببینمشون برای همین از تماشاشون لذت میبردم
هوای خوبی بود ایرپادمو در آوردم و موزیک موردعلاقمو گذاشتم و شیشه رو کشیدم پایین
خیابون تقریبا خلوت بود و کسی تو این بیابون پیداش نبود معلوم نیست مردم رفتن مردن :/
مامان: چقد امروز هوا گرمه
سونیک: خیلی هم خوبه من دارم عشق میکنم
مامان: خب حالا باید از کدوم طرف بریم
سونیک: بعد از دوبار رفتن و اومدن هنوز جاشو یاد نگرفتی...بزار تا آدرسو دوباره برات بخونم
گوشیم باز کردم و جی پی اس رو روشن کردم و مسیر کالج رو بارگذاری کردم
سونیک: خب مسیرش سر راسته فقط اینو بپیچ و باقیش مستقیمه....
مامان: باشه باشه...اه این روزا یکم کم حافظه شدم...خب نگفتی بلاخره اونجا میخوای چه رشته ای بری ؟!
سونیک: نمیدونم بین ادبیات و اقتصاد گیر کردم ولی همه دوستام میگن برو زبان...
مامان: نگران نباش بالاخره توعم هیچی نری اونجا معلما خودشون یه فکری میکنن نمیزارن بلاتکلیف بمونی...خب دیگه فکر کنم رسیدیم
سونیک: وای چقد بزرگه....
با دیدن ساختمون بزرگ کالج حسابی کف کردم عجب چیزیه پشمام!!
تعداد زیادی ماشین مدل بالا جلوی در پاک بودن که فکر کنم مال مدیر معاون و یک سری معلما باشه... چه ماشینی آدم میبینه کیف میکنه!!
یکم جلو تر ماشینو نگه داشتیم و پیاده شدیم و من مثل ماست خیره شدم به در دیوار...چقد همچی اینجا باکلاسه ذوق مرگ شدم *-*
مامان از ماشین پیاده شد و باهم رفتیم سمت ورودی
کلی از دانشجوها جلوی در بودن و معلوم بود بعضی ها سال بالایی هستم و منی که تازه سال اولیم مقابلشون خیلی کوشولو ام...عررر...این غول بیابونی از کجا در امده!!
دیدگاه ها (۵)

سوالی ساده دارم از حضورت ... من آیا زنده ام وقت ظهورت ... اگ...

╭────༺ ♕ ༻────╮ ⊊ #my_mistake #part2⋆┈┈。゚❃ུ۪ ❀ུ۪ ❁...

هلو

ست

وحشی پارت: 1••••سلام من اتم و 17 سالمه ما تو کره زندگی میکنی...

ادامه پارت پنجسونیک: اوکی پس بیاد بریم... برگشتیم و از امی و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط