قسمت
قسمت۲۶:
چند روز تو بیمارستان بستری بود پسرا هم بستری بودن چون اوناهم زخم و زیلی شده بودنو تازه فهمیدیم که مشتی زده بود تو شیکم بکی چاقو بوده ....
بقیه پسرا تا فهمیدن خودشونو رسوندن چان داشت عر میزد...../(〇_o)\
فرداش کنسرت مانستر بود پسرا نمیتونستن برن برای همین مجبور بودن کنسرت رو لغو کنن....
بعد از ظهر کنسرت رفتیم پیش منیجر که لغوش کنیم ولی اون گفت نه یه سرمایه گذاری از یه شرکت بزرگ اومده میخواد با ما شریک شه باید حتما اجرا شه...
بک:من باید تو این کنسرت باشم آخخخخ....
دردش گرفت ...
_نه من جات میرم...
_تو؟
_آره....
یهو از درد افتاد زمینو بیهوش شد جیغ زدم بردنش بیمارستان...
چان:مطمئنی میتونی؟
_نگران نباش سعیمو میکنم...
پسرا که تو بیمارستان بودن نتونستن بیان ما لباس آقاهامونو پوشیدیم گریممون کردن...
وسط صحنه بودیم..
به خودم گفتم:اگه اینو خراب کنم هم به خودم ضرر میرسه هم به بکی و اکسو...
یه نفس عمیق کشیدم...
تماشاگرا مونده بودن جیغ بزنن یا تعجی کنن ۵تا دختر و ۴تاپسر....
پسرا باورشون نمیشد به اون خوبی برقصیم و بخونیم....
آخر کنسرت با چان زدیم قدش...
_ایول گل کاشتی دختر...
_آره خودمم باورم نمیشه...
رفتیم بیمارستان...
بک باورش نمیشد....
_چه چه چطور تونستی به اون خوبی برقصیو بخونی؟
_همون رازه بود؟!!!!
_آهاننننن پس بگو.....
بقیه کنجکاو بودن ببینن چیه؟
یهو صدای سارا درومد اون دوازده سال اکسو ال بوده.....
چشمای همه گرد شد؟
اوههههههههه ۱۲سال؟
_اوهوم....
_پس بگوووو...
بکی گفت میشه چند لحظه مارو تنها بزارید؟
همه رفتن ما دوتا موندیم...
بک:خوبی؟
_اوهوم....
_باعث افتخارمه که تو همسرمی...
دستشو گرفتم اشک از چشمام اومد پایین....
اشکاموپاک کرد و صورتمو نوازش کرد
_برو خونه...
_نه من پیشت میمونم باید اون موقع رو جبران کنم....
_خیلی خب....
لباشو بوسیدم .....(。♥‿♥。)
_شب خوش عشقم
_شب خوش اکسیژن من..
برقارو خاموش کردم رفتم بیرون.....
بقیه رفتن....
آروم رفتم تو نشستم رو صندلی بقل تختش دستاشو گرفتم تو دستم خواب بود دستاشو بوسیدم همونجا خوابم برد.....
چند روز تو بیمارستان بستری بود پسرا هم بستری بودن چون اوناهم زخم و زیلی شده بودنو تازه فهمیدیم که مشتی زده بود تو شیکم بکی چاقو بوده ....
بقیه پسرا تا فهمیدن خودشونو رسوندن چان داشت عر میزد...../(〇_o)\
فرداش کنسرت مانستر بود پسرا نمیتونستن برن برای همین مجبور بودن کنسرت رو لغو کنن....
بعد از ظهر کنسرت رفتیم پیش منیجر که لغوش کنیم ولی اون گفت نه یه سرمایه گذاری از یه شرکت بزرگ اومده میخواد با ما شریک شه باید حتما اجرا شه...
بک:من باید تو این کنسرت باشم آخخخخ....
دردش گرفت ...
_نه من جات میرم...
_تو؟
_آره....
یهو از درد افتاد زمینو بیهوش شد جیغ زدم بردنش بیمارستان...
چان:مطمئنی میتونی؟
_نگران نباش سعیمو میکنم...
پسرا که تو بیمارستان بودن نتونستن بیان ما لباس آقاهامونو پوشیدیم گریممون کردن...
وسط صحنه بودیم..
به خودم گفتم:اگه اینو خراب کنم هم به خودم ضرر میرسه هم به بکی و اکسو...
یه نفس عمیق کشیدم...
تماشاگرا مونده بودن جیغ بزنن یا تعجی کنن ۵تا دختر و ۴تاپسر....
پسرا باورشون نمیشد به اون خوبی برقصیم و بخونیم....
آخر کنسرت با چان زدیم قدش...
_ایول گل کاشتی دختر...
_آره خودمم باورم نمیشه...
رفتیم بیمارستان...
بک باورش نمیشد....
_چه چه چطور تونستی به اون خوبی برقصیو بخونی؟
_همون رازه بود؟!!!!
_آهاننننن پس بگو.....
بقیه کنجکاو بودن ببینن چیه؟
یهو صدای سارا درومد اون دوازده سال اکسو ال بوده.....
چشمای همه گرد شد؟
اوههههههههه ۱۲سال؟
_اوهوم....
_پس بگوووو...
بکی گفت میشه چند لحظه مارو تنها بزارید؟
همه رفتن ما دوتا موندیم...
بک:خوبی؟
_اوهوم....
_باعث افتخارمه که تو همسرمی...
دستشو گرفتم اشک از چشمام اومد پایین....
اشکاموپاک کرد و صورتمو نوازش کرد
_برو خونه...
_نه من پیشت میمونم باید اون موقع رو جبران کنم....
_خیلی خب....
لباشو بوسیدم .....(。♥‿♥。)
_شب خوش عشقم
_شب خوش اکسیژن من..
برقارو خاموش کردم رفتم بیرون.....
بقیه رفتن....
آروم رفتم تو نشستم رو صندلی بقل تختش دستاشو گرفتم تو دستم خواب بود دستاشو بوسیدم همونجا خوابم برد.....
- ۱.۹k
- ۳۰ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط