{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

( استاد جذاب من ) )⁦ლ( پارت 30 ⁠`⁠ლ⁠

( استاد جذاب من ) )⁦ლ( پارت 30 ⁠`⁠ლ⁠


وارده خونه کوچیک اش شد بعد از در آوردن کفش هایش با وسایل خوراکی های که تو دستش بود وارده سالن شد به آشپزخانه رفت و کسیه های مواد خوراکی را گذاشت رویه اپن مادربزرگش به آشپزخانه آمد
ات : مادر بزرگ همه جا برق میزنه یعنی کی میاد که آنقدر خونه رو تمیز مردی
م/ات : قرار به نفر خیلی مهمی بیاد آخ آخ من کمرم درد گرفت آشپزی رو تو بکن منم کمکت میکنم به چیز خیلی خوب درست کن
ات : باشه هرچی تو بگی اما لباس من کثیف شدن
م/ات : اشکالی نداره اول غذا درست کن بعدن به خودت برس
ات : باشه باشه ..... اما نمیگی که کی قراره بیاد
م/ات : استاد پارک جیمین رو امشب دعوت کردم
دختره برای لحظه ای چشم هایش گرد شده اش را از پاک زدن متوقف کرد هنوز در شوک بود یعنی استاد جذاب اون قرار بود بیاد سریع به خودش آمد سریع گفت ات : چیییییییییی من آماده نشدم مادر بزرگ خودت غذا ها رو بپز
م/ات: نه نمیشه زود باش بپز منم کمکت میکنم
ات : اما مادر بزرگ
م/ات: زود باش زود باش
دختره وقتی فهمید نمیتونه از زیر کار در بره پس سریع دست به کار شد آستین هایش را بالا کرد و سمته سینک ظرفشویی رفت ...

تویه ماشین پشته فرمون نشسته، تویه افکارش غرق بود آن استاد جذاب و سرد چطوری اون دعوت را قبول کرد و (چرا من قبول کردم من که همچین کارای نمی‌کردم نه نمیشه من باید برم ) دستش را گذاشت رویه فرمون ماشین اما دوباره یاده آن دختر افتاد اگه نمی‌رفت اون دختر ناراحت میشد کلافه از ماشین پیاده شد چند قدمی برداشت و جلوی درب خونه ایستاد نفس عمیقی کشید و با چهره جدی اش درب خونه رو زد کمی منتظر موند سرش پایین بود با باز شدن در جشن کوچیک و ظریف آن دختر نمایان شد با اون پاهای لاغر سفید دامن کوتاه سفید موهای کیوت بسته شده زیبایش را به هزاران برار تبدیل شده بود با صدای آن زن پیر نگاهش رو از دختره گرفت
م/ات : بیا داخل پسرم
جیمین بدون هیچ حرفی وارده آن خونه کوچیک شد وقتی فهمید آنها با کفش نمیرن داخل خونه ایستاد و منتظر موند دختره سریع گفت ات : استاد پارک نیازی نیست کفش هاتون رو بکشید بریم بشینیم
جیمین : باشه خانم گانگ
استاد پارک رو همراهی کرد سمته آن سالن کوچیک رفتن جیمین رویه یکی از اون مبل ها نشست مادر بزرگ هم روبه رویش رویه مبل نشست ات سریع رویه مبل کناری جیمین نشست اون که در شوک بود این خونه برای زندگی نبود اصلا ( چطور میتونن اینجا زندگی کنن یعنی خانواده نداره خونه رو اون میگردونه خیلی دختر سرپاییه چطور ممکنه ) .
دیدگاه ها (۰)

( استاد جذاب من ) )⁦ლ( پارت 31 ⁠`⁠ლ⁠با صدای مادر بزرگ پیر با...

(استاد جذاب من) )⁦ლ( پارت 32 ⁠`⁠ლ⁠سریع سمته جیمین رفت و یهو ...

(استاد جذاب من) )⁦ლ( پارت 29 ⁠`⁠ლ⁠جه بوم رو جلوی در گذاشت خ...

( استاد جذاب من) ლ( پارت 28 ⁠`⁠ლ⁠)ات : مادربزرگ سیر شدم م/ات...

فیک تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط