{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب تولدم

شب تولدم
پارت 25
همه داشتن به عمارت نگاه میکردن رفتم و سلام کردم به همه بعد از چند مین بالاخره همه نشستن روی صندلی
مادر بزرگش: دختر رسما پولدار شدیا
ات: اینجا مال من نیست مامانجون مال جونگ کوک
مادر بزرگش: خودت خونه داری
ات: یه عمارت تو جنگل اینجا یکم بزرگتره از عمارتم
زنگ در به صدا در اومد رفتم در رو باز کردم تهیونگ بود بم کلی بالا پایین پرید و پرید بغل تهیونگ خیلی وقت بود ندیده بودش اومد به همه سلام کرد و نشست کنار جونگ کوک
ات: کجا بودی؟
تهیونگ: بیرون
ات: نه بابا جدی
تهیونگ: بعدا حرف میزنیم
ات: باشه اتفاقی افتاده
تهیونگ: بعدا حرف میزنیم
ات: خب خاله جان من اون روز همین 6 ماه پیش شما رو تو خیابون دیدم ببخشید نشناختم اخه کوک معرفی نکرد
میا: اشکال نداره عزیزم
ات:(لبخند) خب مامانجون شما چخبر
مادر بزرگش: ات سلامتی عزیزم
ویو ات: به کوک نگاه کردم سرشو انداخته بود پایین دستمو گذاشتم زیر صورتش و صورتشو بالا اوردم انگار خجالت میکشید تو چشمای مامانجونم نگاه کنه با چشمم گفتم برو اشپز خونه
ویو کوک:
با حرکت چشمای ات رفتم اشپز خونه بعد از چند مین ات هم اومد
ات: جونگ کوک چرا همش سرتو میندازی پایین
جونگ کوک: اتمن خجالت میکشم به مادر بزرگت نگاه کنم بگم چی دخترتو کشتم حالا هم عاشق نوت شدم
ات: اره بگو خجالت نکشو رو نده لطفا
جونگ کوک: چشم پرنسسم اجوما بیا ببر پذیرایی کن
اجوما: چشم
ات: مرسی
پرش به اخر شب
مادر بزرگش: خب ات نمیخوای اینجا رو نشونمون بدی
ات: حتما کجا رو میخواید ببینید
مادر بزرگش: اتاقتو
ات: بله از این طرف
ات مادر بزرگش رو برد تا عمارتو نشون بده ماهم نشسته بودیم
هان: چطور ات رو راضی کردی بعد اینکه اتفاقا رو میدونه
تهیونگ: من بعد از اینکه جونگ کوک همه چیزو به ات گفت ات رو 6 ماه دور کردم از کوک خودسو داغون کرده بود (دستو کوک رو به هان نشون میده)
جونگ کوک: تهیونگ این چیزی نیست (استینشو میده پایین)
هان: پسر چه جرعتی
تهیون: سه باررر
جونگ کوک: ات بیا موقع شامه
ات: الان میایم
50 مین بعد
ات: اجوما ممنونم بابت غذا
اجوما خواهش میکنم دخترم
جونگ کوک: اجوما ظرفا رو جمع کن
اجوما: چشم پسرم
ات: خب امشب نظرتونه اینجا بمونین
میا: فکر خوبیه دیگه حسابی کنارت میمونیم
ات: هروقت بخواین میتونین بیاین پیشم خاله جون
میا: مرسی عزیزم میتونی میا صدام کنی
ات: باشه
مادر بزرگش: نه عزیزم مزاحم نمیشیم تو بیا بریم تهیون و سونگ هو از دیشب اینجان و حسلبی اذیت شدین
ات: این چه حرفیه مامانجون تهیون و سونگ هو میمونن اینجا شما هم بمونید خوش میگذره دور هم
مادر بزرگش: عزیزم فقط امشب باشه اونم به خاطر تو
ات: مرسیی(میپره هوا)
تهیون: منم میخوام بمونم اینجا مامانجون
میا: قرار شد بمونیم دیگه پسرم غرغر نکن
تهیون: مرسی خاله جون
میا خب ات کجا بخوابیم
جونگ کوک: ات اتاق 20 خوابه رو بهشون نشون بده
ات: طبقه سوم؟
جونگ کوک: اره قشنگم بیا مبرمشون
ات: منم میام
جونگ کوک: باشه
ویو کوک:
از روی کاناپه بلند شدم و مهمان ها رو به طبقه سوم بردم طبقه سوم یه اتاق با 20 تا تخت خوابه برای همینجور مواقع استفاده میشه به طبقه سوم رسیدیم
جونگ کوک: این اتاق بفرمایید داخل
دیدگاه ها (۲)

شب تولدم پارت24 جونگ کوک: باشه باشه (خنده) ویو کوک: رفتم سمت...

شب تولدم پارت 23جونگ کوک: پرنسسم زود بیدار شده و صبحانه درست...

شب تولدم پارت 20 ات: اره میدونم همچیو میدونم خواهرتو از دست ...

شب تولدم پارت 14ات: کوک ما با متور بریم جونگ کوک: باشه قشنگم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط