love in the dark⑦①
love in the dark⑦①
یعنی چی؟ این واقعا چه دروغیه؟ مگه میشه؟
سرم درد گرفته بود
سریع رفتم دفتر بابام
دیدم اونجا و اسناد مهمش رو ببینم شاید بتونم یه چیزی پیدا کنم....
اما بعد از دو ساعت زیرورو کردن اتاق هیچی ندیدم و رفتم بیرون....
چند ساعت بعد
برگشتم خونه
سریع ا/ت و یومی اومدن بغلم کردن
کوک: چیزی شده؟
یومی: نه فقط میخواستیم بابا رو بغل کنیم
کوک: عزیزم
ا/ت: بیا عشقم بیا شام بخور
کوک: الان میام...
یک ساعت بعد
کوک: یومی خوابید؟
ا/ت: آره
کوک: بیا توهم بخواب
ا/ت: حس میکنم یه چیزی هست نمیخوای بگی؟ چیزی شده؟ امشب هم درست شام نخوردی منم نمیخواستم جلوی یومی ازت بپرسم
کوک: نه چیزی نیست خستم فقط
ا/ت: بخواب عزیزم
کوک: ا/ت
ا/ت: جانم
کوک: درمورد مرگ پدرو مادرت چیزی میدونی؟
ا/ت: پدر و مادرم؟ نه چطور؟
کوک: هیچی
ا/ت: میدونی که بچه بودم تصادف کردن همین چیز خاصی نیست که بدونم
کوک: نمیدونی با کی تصادف کرد؟
ا/ت: نه نمیدونم تصادفه دیگه چیکار میشه کرد
کوک: گفتم شاید عمت یا مادربزرگت چیزی میدونستن و بهت گفتن
ا/ت: نه پدرم انگار سرعت غیرمجاز داشته ماشینش ترمزش خراب بوده و تصادف کردند همین
کوک: اها فقط سوال شد برام بخواب عزیزم
ا/ت: شب بخیر
کوک: ا/ت اگر بعد از این همه سال متوجه بشی پدر و مادرت رو کسی کشته یعنی دستور قتلش رو داده بوده چیکار میکنی؟
ا/ت: این چه حرفیه؟
کوک: خب جواب بده
ا/ت: این چیز غیرممکنه و اینکه چیکار میخوام کنم میدم دست قانون
کوک: یعنی نمیبخشیش
ا/ت: دیوونه شدی؟ کسی که باعث شد من و برادرم یتیم بشیم و به سختی بزرگ بشیم
ببخشمش؟ مهم نیست کی باشه نمیبخشمش و باید اول عذاب بکشه بعد اعدام بشه
کوک: راستمیگی آره ببخشید سوال های عجیبی پرسیدم بخواب عزیزم شب بخیر
ا/ت: شب بخیر...
چند روز بعد
میدونم اگر از مامانم بپرسم
جواب درستی نمیده و خیلی سوال میپرسه که چرا اینهارو پرسیدم میرم پیش مینسو زن بابام
مینسو: سلام پسرم خوش اومدی
کوک: سلام ممنون کسی پیشتون نیست تنهایین؟
مینسو: آره جانم اتفاقی افتاده بگو
کوک: نه فقط یک سوال دارم درمورد گذشته ی پدرم چون میدونم تو بهتر میدونی
مینسو: جانم پسرم
کوک: خانواده ی کیم درسته که قبلا شریک بابا بوده؟
مینسو: آره پدرت یه شریک داشت ولی مرد متاسفانه
کوک: دلیل مرگش میدونی؟
مینسو: کسی چیزی گفته؟
کوک: شنیدم که بابا یه کاری کرده
مینسو: نمیدونم چی بگم؟واقعیت رو بگم؟
کوک:آره لطفا واقعیت رو بگو
مینسو: پدرت دستور داد در واقع پدرت و آقای کیم مثل دوتا داداش صمیمی بودن
اما یه روز آقای کیم سهام یه شرکت دیگه هم میخره و با یه نفر دیگه شریک میشه پدرت که دوست نداشته موفقیت دوست صمیمیش رو ببینه دستور میده ماشینش رو خراب کنند
کوک: دوست صمیمیش بود چرا دستور کشتمش رو داد؟
مینسو: پدرت درسته آقای کیم دوستش بود آما رقیبش هم بود نمیدونم چرا اینکارو کرد
کوک: میدونستی آقای کیم پدر واقعیه ا/ت هست؟
مینسو: چی؟ واقعا؟ شوخیش هم زشته پسرم
کوک: نه واقعا پدرشه
مینسو: بهش نگی یه وقت
کوک: نه ا/ت نباید بفهمه
مینسو: آره
کوک: خب من باید برم
مینسو: مراقب خودت باش خداحافظ
کوک: خداحافظ....
چند دقیقه بعد
هوجو
هوجو: خاله راستمیگی؟ باور کرد؟
مینسو: آره باور کرد چند روز دیگه روز عروسیه
هوجو: جونگکوک از باباش سوال نکنه بدبخت بشیم
مینسو: نه نترس نمیکنه
هوجو: یعنی واقعا ا/ت رو شکست دادم عروس میشم؟
مینسو: آره قربونت بشم
هوجو: وایییی چه خوبببب عالیهههه...
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
یعنی چی؟ این واقعا چه دروغیه؟ مگه میشه؟
سرم درد گرفته بود
سریع رفتم دفتر بابام
دیدم اونجا و اسناد مهمش رو ببینم شاید بتونم یه چیزی پیدا کنم....
اما بعد از دو ساعت زیرورو کردن اتاق هیچی ندیدم و رفتم بیرون....
چند ساعت بعد
برگشتم خونه
سریع ا/ت و یومی اومدن بغلم کردن
کوک: چیزی شده؟
یومی: نه فقط میخواستیم بابا رو بغل کنیم
کوک: عزیزم
ا/ت: بیا عشقم بیا شام بخور
کوک: الان میام...
یک ساعت بعد
کوک: یومی خوابید؟
ا/ت: آره
کوک: بیا توهم بخواب
ا/ت: حس میکنم یه چیزی هست نمیخوای بگی؟ چیزی شده؟ امشب هم درست شام نخوردی منم نمیخواستم جلوی یومی ازت بپرسم
کوک: نه چیزی نیست خستم فقط
ا/ت: بخواب عزیزم
کوک: ا/ت
ا/ت: جانم
کوک: درمورد مرگ پدرو مادرت چیزی میدونی؟
ا/ت: پدر و مادرم؟ نه چطور؟
کوک: هیچی
ا/ت: میدونی که بچه بودم تصادف کردن همین چیز خاصی نیست که بدونم
کوک: نمیدونی با کی تصادف کرد؟
ا/ت: نه نمیدونم تصادفه دیگه چیکار میشه کرد
کوک: گفتم شاید عمت یا مادربزرگت چیزی میدونستن و بهت گفتن
ا/ت: نه پدرم انگار سرعت غیرمجاز داشته ماشینش ترمزش خراب بوده و تصادف کردند همین
کوک: اها فقط سوال شد برام بخواب عزیزم
ا/ت: شب بخیر
کوک: ا/ت اگر بعد از این همه سال متوجه بشی پدر و مادرت رو کسی کشته یعنی دستور قتلش رو داده بوده چیکار میکنی؟
ا/ت: این چه حرفیه؟
کوک: خب جواب بده
ا/ت: این چیز غیرممکنه و اینکه چیکار میخوام کنم میدم دست قانون
کوک: یعنی نمیبخشیش
ا/ت: دیوونه شدی؟ کسی که باعث شد من و برادرم یتیم بشیم و به سختی بزرگ بشیم
ببخشمش؟ مهم نیست کی باشه نمیبخشمش و باید اول عذاب بکشه بعد اعدام بشه
کوک: راستمیگی آره ببخشید سوال های عجیبی پرسیدم بخواب عزیزم شب بخیر
ا/ت: شب بخیر...
چند روز بعد
میدونم اگر از مامانم بپرسم
جواب درستی نمیده و خیلی سوال میپرسه که چرا اینهارو پرسیدم میرم پیش مینسو زن بابام
مینسو: سلام پسرم خوش اومدی
کوک: سلام ممنون کسی پیشتون نیست تنهایین؟
مینسو: آره جانم اتفاقی افتاده بگو
کوک: نه فقط یک سوال دارم درمورد گذشته ی پدرم چون میدونم تو بهتر میدونی
مینسو: جانم پسرم
کوک: خانواده ی کیم درسته که قبلا شریک بابا بوده؟
مینسو: آره پدرت یه شریک داشت ولی مرد متاسفانه
کوک: دلیل مرگش میدونی؟
مینسو: کسی چیزی گفته؟
کوک: شنیدم که بابا یه کاری کرده
مینسو: نمیدونم چی بگم؟واقعیت رو بگم؟
کوک:آره لطفا واقعیت رو بگو
مینسو: پدرت دستور داد در واقع پدرت و آقای کیم مثل دوتا داداش صمیمی بودن
اما یه روز آقای کیم سهام یه شرکت دیگه هم میخره و با یه نفر دیگه شریک میشه پدرت که دوست نداشته موفقیت دوست صمیمیش رو ببینه دستور میده ماشینش رو خراب کنند
کوک: دوست صمیمیش بود چرا دستور کشتمش رو داد؟
مینسو: پدرت درسته آقای کیم دوستش بود آما رقیبش هم بود نمیدونم چرا اینکارو کرد
کوک: میدونستی آقای کیم پدر واقعیه ا/ت هست؟
مینسو: چی؟ واقعا؟ شوخیش هم زشته پسرم
کوک: نه واقعا پدرشه
مینسو: بهش نگی یه وقت
کوک: نه ا/ت نباید بفهمه
مینسو: آره
کوک: خب من باید برم
مینسو: مراقب خودت باش خداحافظ
کوک: خداحافظ....
چند دقیقه بعد
هوجو
هوجو: خاله راستمیگی؟ باور کرد؟
مینسو: آره باور کرد چند روز دیگه روز عروسیه
هوجو: جونگکوک از باباش سوال نکنه بدبخت بشیم
مینسو: نه نترس نمیکنه
هوجو: یعنی واقعا ا/ت رو شکست دادم عروس میشم؟
مینسو: آره قربونت بشم
هوجو: وایییی چه خوبببب عالیهههه...
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۳۰۷
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط