شرلوکSherlock
🌀✒️شرلوک*Sherlock
part 1۲ (2)
بیمارستان هنوز بوی خون میداد، ولی این بار بویِ امیدِ کمرنگ. جان روی تخت، چشمهاش باز بود، ولی انگار هنوز توی دنیایِ تاریکیِ انبار سرگردون بود. نگاهش، خیره به سقف، انگار داشت تصویرِ اون لحظههایِ مرگ و زندگی رو مرور میکرد.
شرلوک کنار تختش ایستاده بود، ولی دیگه اون شرلوکِ تیزبین و منطقیِ همیشه نبود. یه جور خستگیِ عمیق، یه سیاهیِ مرموز تو چشمهاش بود که قبلاً ندیده بودیم. کتِ پاره، جایِ خونِ خشکیده رویِ صورتش… انگار خودِ انبار رو با خودش به بیمارستان آورده بود.
«فکر کنم… باید یه تشکرِ ویژه بهت بدم، جان.» صداش گرفته بود، انگار از تهِ چاه درمیاومد. «تو بهم یاد دادی… که گاهی منطق و استدلال کافی نیست. گاهی باید… فقط حس کرد. حتی اگه اون حس، درد باشه.»
جان به سختی سرشو تکون داد. «فکر کنم… منم باید از تو تشکر کنم، شرلوک. که بهم یاد دادی… چطور تویِ جهنم هم دووم بیارم.»
صدایِ مایکرافت اومد: «خبر داری؟ اون مرد… همون «رئیس»… تونست فرار کنه.»
شرلوک آروم برگشت. یه لبخندِ سرد، خیلی سرد، رویِ لبهاش نشست. «فرار نکرد، مایکرافت. فقط… جایِ بازی رو عوض کرد.»
اون لحظه، یه پیام رویِ گوشیِ شرلوک اومد. یه عکس. عکسِ همون مردِ شرور، کنارِ خانوادهاش. همون عکسی که معلوم بود رازِ خانوادگیِ زاغِ سیاه رو لو داده. اما این بار، یه چیزِ جدید داشت. عکسِ یه دختربچه بود، با چشمهایِ درشت و معصوم… کنارِ عکسِ زاغِ سیاه.
شرلوک ماتش برد. «این… این دختر…»
مایکرافت جلو اومد، عکس رو دید. «زاغ سیاه؟ چطوری ممکنه؟»
شرلوک انگشتشو کشید رویِ صورتِ بچه. «فکر کنم… پیدا کردم. اون فقط یه دشمن نبود. اون یه قربانی بود. قربانیِ یه بازیِ بزرگتر.»
اون لحظه، شرلوک فهمید. این تمومِ ماجرا نبود. این تازه شروعِ یه تراژدیِ جدید بود. یه بازیِ خطرناکتر، که هدفش دیگه فقط قدرت نبود، بلکه انتقامِ ریشهدار بود.
«مایکرافت،» شرلوک گفت، صداش دیگه آرامشِ قبل رو نداشت، یه جور خشمِ یخزده توش بود. «ما باید پیداش کنیم. قبل از اینکه دیر بشه. چون این بار… این فقط یه پرونده نیست. این یه جنگِ شخصیِ منه.»
اون از اتاقِ جان بیرون رفت، مستقیم رفت سمتِ ایستگاهِ پلیس. نه برایِ گزارش دادن. برایِ گرفتنِ جسدِ اون مردِ زخمی. چون میدونست… هنوز یه قطعهیِ مهم تویِ پازلِشه که باید ازش حرف بکشه.
ادامه دارد...
پایان پارت ۱۲(بخش دوم)...
part 1۲ (2)
بیمارستان هنوز بوی خون میداد، ولی این بار بویِ امیدِ کمرنگ. جان روی تخت، چشمهاش باز بود، ولی انگار هنوز توی دنیایِ تاریکیِ انبار سرگردون بود. نگاهش، خیره به سقف، انگار داشت تصویرِ اون لحظههایِ مرگ و زندگی رو مرور میکرد.
شرلوک کنار تختش ایستاده بود، ولی دیگه اون شرلوکِ تیزبین و منطقیِ همیشه نبود. یه جور خستگیِ عمیق، یه سیاهیِ مرموز تو چشمهاش بود که قبلاً ندیده بودیم. کتِ پاره، جایِ خونِ خشکیده رویِ صورتش… انگار خودِ انبار رو با خودش به بیمارستان آورده بود.
«فکر کنم… باید یه تشکرِ ویژه بهت بدم، جان.» صداش گرفته بود، انگار از تهِ چاه درمیاومد. «تو بهم یاد دادی… که گاهی منطق و استدلال کافی نیست. گاهی باید… فقط حس کرد. حتی اگه اون حس، درد باشه.»
جان به سختی سرشو تکون داد. «فکر کنم… منم باید از تو تشکر کنم، شرلوک. که بهم یاد دادی… چطور تویِ جهنم هم دووم بیارم.»
صدایِ مایکرافت اومد: «خبر داری؟ اون مرد… همون «رئیس»… تونست فرار کنه.»
شرلوک آروم برگشت. یه لبخندِ سرد، خیلی سرد، رویِ لبهاش نشست. «فرار نکرد، مایکرافت. فقط… جایِ بازی رو عوض کرد.»
اون لحظه، یه پیام رویِ گوشیِ شرلوک اومد. یه عکس. عکسِ همون مردِ شرور، کنارِ خانوادهاش. همون عکسی که معلوم بود رازِ خانوادگیِ زاغِ سیاه رو لو داده. اما این بار، یه چیزِ جدید داشت. عکسِ یه دختربچه بود، با چشمهایِ درشت و معصوم… کنارِ عکسِ زاغِ سیاه.
شرلوک ماتش برد. «این… این دختر…»
مایکرافت جلو اومد، عکس رو دید. «زاغ سیاه؟ چطوری ممکنه؟»
شرلوک انگشتشو کشید رویِ صورتِ بچه. «فکر کنم… پیدا کردم. اون فقط یه دشمن نبود. اون یه قربانی بود. قربانیِ یه بازیِ بزرگتر.»
اون لحظه، شرلوک فهمید. این تمومِ ماجرا نبود. این تازه شروعِ یه تراژدیِ جدید بود. یه بازیِ خطرناکتر، که هدفش دیگه فقط قدرت نبود، بلکه انتقامِ ریشهدار بود.
«مایکرافت،» شرلوک گفت، صداش دیگه آرامشِ قبل رو نداشت، یه جور خشمِ یخزده توش بود. «ما باید پیداش کنیم. قبل از اینکه دیر بشه. چون این بار… این فقط یه پرونده نیست. این یه جنگِ شخصیِ منه.»
اون از اتاقِ جان بیرون رفت، مستقیم رفت سمتِ ایستگاهِ پلیس. نه برایِ گزارش دادن. برایِ گرفتنِ جسدِ اون مردِ زخمی. چون میدونست… هنوز یه قطعهیِ مهم تویِ پازلِشه که باید ازش حرف بکشه.
ادامه دارد...
پایان پارت ۱۲(بخش دوم)...
- ۳.۰k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط