{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

* دروغ های مادر (2) *

* دروغ های مادر (2) *


زمان گذشت و قدری بزرگ تر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می ‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:

"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟" و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.
دیدگاه ها (۶)

* دروغ های مادر (3)*قدری بزرگ تر شدم و ناچار باید به مدرسه م...

* دروغ های مادر (4)*به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام م...

* دروغ های مادر (1) *داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود. ت...

نصیحت

007-پنهان در مه - پارت ۶۸

پارت ششمآسا:اه...چان...فقط امیدوارم حق با تو باشهچان انگشت ه...

p13

بچه ها پروفایل فیکشن معامله تغییر کرد

تک پارتی _ آیین گوشت و سکوت

P : 23

پارت اولکامیل مثل همیشه روبروی اینه شکسته اش نشسته بود و و م...

p4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط