{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

* دروغ های مادر (3)*

* دروغ های مادر (3)*


قدری بزرگ تر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازا آن مبلغی دستمزد بگیرد.

شبی از شب‎های زمستان، باران می ‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح." لبخندی زد و گفت:

"پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.
دیدگاه ها (۱)

* دروغ های مادر (4)*به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام م...

* دروغ های مادر (5)*بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده م...

* دروغ های مادر (2) *زمان گذشت و قدری بزرگ تر شدم. مادرم کار...

* دروغ های مادر (1) *داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود. ت...

★彡   Part 5 彡★ صبح، با سردرد بیدار شدم.گیج نگاهی به اطرافم ک...

🥀 قسمت هشتم فاطمه چه کسی بود؟تا اینجا شاید فکر کرده با...

رمان لونا و ویلیام قسمت ۵

خیلی ذوق دارمشبیه همان شوقی که بارها در نگاهت دیده بودم.می‌د...

𝐌𝐲 𝐌𝐚𝐧𝐏𝐚𝐫𝐭:8 تو یه چشم به هم زدن آخر هفته رسید.با مادرم به س...

رمان | آخرین زنگِ قبل از خداحافظی🏀⃢⋆ژانر: مدرسه‌ای | عاشقانه...

قسمت ۶

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

چند پارتی پارت ۴ | فقط وانمود کن دوست‌پسرمیباران آرامی می‌با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط