{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب شد و ات سریع رفت رو تخت و خودو زد به خواب و ...

شب شد و ات سریع رفت رو تخت و خودو زد به خواب و کوک اومد گفت: من که میدونم الکی خوابیدی.
(تیشرتشو در آورد اومد روی تخت)
کوک: ات منو اذیت نکن....پاشو لباساتو دربیار....من گرممه.....لطفا
ات: من یه تصمیمی گرفتم.
کوک: چه‌ تصمیمی
ات: فقط آخر هفته ها میتونی با من انجام بدی نه هر شب
کوک: باشه.
کوک و ات اون شب رو خوابیدن .
چند روز گذشت و کوک خجالت میکشید به ات بگه که نمیتونه تا آخر هفته صبر کنه و با یه لیوان قهوه رفت نشست روی کاناپه و ات هم تازه از حموم اومده بود بیرون و با حوله ای که پوشیده بود رفت سمت آشپزخونه و برای خودش اسپرسو درست کرد.
کوک رو دید که انگار خیلی خمار بود و گفت: ات
دیدگاه ها (۰)

ات: چیه؟ کوک: من نمیتونم صبر کنم تا آخر هفته...لطفاااااات: ک...

خیلی زشته اگه به رنگ موهام نظر ندی🥺

شوگا: فک کنم زمان بدی اومدیمات با استرس گف: نه نه نه...ما......

شب شد کوک با ات روی تخت خوابیده بود و کوک ات رو توی بغلش کشی...

کوک میخواست صورت ات سمت خودش نگه داره ولی ات ترسید و فک کرد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط