پدر خانده؟ ۳ (پایان)
پدر خانده؟ ۳ (پایان)
سه سال گذشت. ات هجده ساله شد.
جونگکوک دیگر نمیتوانست نقش «پدر خوانده» را بازی کند. نگاهش عوض شده بود. وقتی ات لباس میپوشید، خیره میشد. وقتی ات میخندید، مشتهایش را گره میکرد.
تا یک شب، مهمانی بزرگ در قصر. همهٔ لیدرهای مافیا آمده بودند. ات با لباس قرمزی که جونگکوک برایش خریده بود، توی سالن قدم زد. مردها نگاهش میکردند.
یکی از آنها، یکی از رقبای جونگکوک به اسم «هیونگ» (۳۰ ساله)، جرأت کرد به ات نزدیک شود.
؟چه دختر قشنگی. خواهرته؟
ات نخندید.
+فرزندخواندشم.
هیونگ دست گذاشت روی کمر ات.
سه ثانیه بعد، جونگکوک بود پشت سرش. بدون هیچ کلمه ای، چاقو را فرو کرد توی دست هیونگ. توی جمعیت. مهمانها جیغ کشیدند.
_دستت رو بذاری رو دخترم، دفعه بعد قلبته که میکشم.
ات لرزید. نه از ترس جونگکوک، از حس عجیبی که توی شکمش پیچید. حسادت؟ تملک؟ شاید عشق...
اون شب، جونگکوک ات را برد توی اتاق شخصی اش. در را قفل کرد. با کت و شلوار خونی اش ایستاد روبروی ات.
_الان دیگه هجده سالته، ات. قانون دیگه بهم میگه "پدر" نیستم.
صدایش گرفت.
>سه سال هر شب توی فکر تو بیدار موندم. هر بچهٔ پرورشگاهی رو نجات دادم تا شبیه تو نباشن. تا فراموشت کنم. اما نشد.
ات به سمتش رفت. دستش را گذاشت روی گونهاش. جونگکوک چشمانش را بست.
_میترسم اگه دست بزنمت، دیگه نتونم نگهت دارم. میترسم خرابت کنم.
ات لبخند زد. اولین بار بود که جونگکوک را ضعیف میدید.
+تو به من یاد دادی که قفس زرین هم قفسه، جونگکوک. اما...
لبهایش را چسباند به گوش جونگکوک:
اسمات کامنت.
سه سال گذشت. ات هجده ساله شد.
جونگکوک دیگر نمیتوانست نقش «پدر خوانده» را بازی کند. نگاهش عوض شده بود. وقتی ات لباس میپوشید، خیره میشد. وقتی ات میخندید، مشتهایش را گره میکرد.
تا یک شب، مهمانی بزرگ در قصر. همهٔ لیدرهای مافیا آمده بودند. ات با لباس قرمزی که جونگکوک برایش خریده بود، توی سالن قدم زد. مردها نگاهش میکردند.
یکی از آنها، یکی از رقبای جونگکوک به اسم «هیونگ» (۳۰ ساله)، جرأت کرد به ات نزدیک شود.
؟چه دختر قشنگی. خواهرته؟
ات نخندید.
+فرزندخواندشم.
هیونگ دست گذاشت روی کمر ات.
سه ثانیه بعد، جونگکوک بود پشت سرش. بدون هیچ کلمه ای، چاقو را فرو کرد توی دست هیونگ. توی جمعیت. مهمانها جیغ کشیدند.
_دستت رو بذاری رو دخترم، دفعه بعد قلبته که میکشم.
ات لرزید. نه از ترس جونگکوک، از حس عجیبی که توی شکمش پیچید. حسادت؟ تملک؟ شاید عشق...
اون شب، جونگکوک ات را برد توی اتاق شخصی اش. در را قفل کرد. با کت و شلوار خونی اش ایستاد روبروی ات.
_الان دیگه هجده سالته، ات. قانون دیگه بهم میگه "پدر" نیستم.
صدایش گرفت.
>سه سال هر شب توی فکر تو بیدار موندم. هر بچهٔ پرورشگاهی رو نجات دادم تا شبیه تو نباشن. تا فراموشت کنم. اما نشد.
ات به سمتش رفت. دستش را گذاشت روی گونهاش. جونگکوک چشمانش را بست.
_میترسم اگه دست بزنمت، دیگه نتونم نگهت دارم. میترسم خرابت کنم.
ات لبخند زد. اولین بار بود که جونگکوک را ضعیف میدید.
+تو به من یاد دادی که قفس زرین هم قفسه، جونگکوک. اما...
لبهایش را چسباند به گوش جونگکوک:
اسمات کامنت.
- ۵۶۴
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط