پدرخانده؟ ۲.
پدرخانده؟ ۲.
قصر جونگکوک توی هانیام (منطقه ثروتنشین سئول) بود. ات اتاقی داشت بزرگتر از کل پرورشگاه. ولی پنجره هایش از سقف تا کف شیشه بود، طوری که حس میکرد توی ویترین نشسته.
جونگکوک هرگز بدرفتاری نکرد. صبح صبحانه را خودش میآورد توی سینی نقره. همیشه میپرسید:
_خوابت خوب بود؟
همیشه مواظب بود کسی به ات نزدیک نشود.
اما ات میدید که جونگکوک چطور توی زیرزمین، آدم هایی را که به او خیانت میکردند، با دست خودش بیصدا از بین میبرد. میدید که ماموران پلیس پشت در قصر میایستند و بعد با یک تماس تلفنی، فرار میکنند.
یک ماه بعد، سارا به طرز عجیبی پشت در قصر پیدا شد. چشمانش قرمز، موهایش کثیف. داد زد:
&ات! منو ببر تو! منم میخوام اینجا باشم!
ات خواست برود طرف در، اما جونگکوک دستش را گرفت.
_نه.
+اما سارا دوستمه...
_دوستت نبود. اون دختر توی پرورشگاه بهت حسود بود. الان اومده چون میدونه اینجا امنه. نه به خاطر تو.
ات حرفی نزد. اما سارا آن شب را پشت در قصر گریه کرد و صبح دیگر نبود. هیچکس به ات نگفت چه بلایی سرش آمد. فقط جونگکوک همانطور که قهوه میخورد، آرام گفت:
_رفته مسافرت. خیلی دور. جایی که دیگه بهت حسادت نکنه.
ات لرزید. اما در کمال تعجب، ترس نداشت. احساس آرامش عجیبی داشت. کسی از او محافظت میکرد. حتی اگر این محافظت، به قیمت ناپدید شدن بقیه بود.
اون شب، ات جرأت کرد برود توی اتاق جونگکوک. رئیس مافیا با لباس ابریشمی مشکی روی مبل نشسته بود و ویسکی میخورد.
_چرا بیداری؟
ات لبش را گاز گرفت.
+میخوام... بغلم کنی.
جونگکوک جام ویسکی را زمین گذاشت. برای چند ثانیه نگاهش سنگین شد.
_تو میدونی من چه کسی هستم، ات؟ من آدم میکشم.
+میدونم.
_پس چرا ازم نمیترسی؟
+چون تو از من نمیترسی که پس بزنی.
جونگکوک نفس عمیقی کشید. بازوهایش را باز کرد. ات دوید توی آغوشش و صورتش را فرو کرد توی گردن سرد جونگکوک. بوی خون و چوب صندل. جونگکوک دست زد به پشتش، محکم.
_تو امانی، ات. ولی اگه روزی... اگه روزی بخوای بری...
+نمیخوام برم.
دروغ میگفت. اما جونگکوک باورش کرد..
قصر جونگکوک توی هانیام (منطقه ثروتنشین سئول) بود. ات اتاقی داشت بزرگتر از کل پرورشگاه. ولی پنجره هایش از سقف تا کف شیشه بود، طوری که حس میکرد توی ویترین نشسته.
جونگکوک هرگز بدرفتاری نکرد. صبح صبحانه را خودش میآورد توی سینی نقره. همیشه میپرسید:
_خوابت خوب بود؟
همیشه مواظب بود کسی به ات نزدیک نشود.
اما ات میدید که جونگکوک چطور توی زیرزمین، آدم هایی را که به او خیانت میکردند، با دست خودش بیصدا از بین میبرد. میدید که ماموران پلیس پشت در قصر میایستند و بعد با یک تماس تلفنی، فرار میکنند.
یک ماه بعد، سارا به طرز عجیبی پشت در قصر پیدا شد. چشمانش قرمز، موهایش کثیف. داد زد:
&ات! منو ببر تو! منم میخوام اینجا باشم!
ات خواست برود طرف در، اما جونگکوک دستش را گرفت.
_نه.
+اما سارا دوستمه...
_دوستت نبود. اون دختر توی پرورشگاه بهت حسود بود. الان اومده چون میدونه اینجا امنه. نه به خاطر تو.
ات حرفی نزد. اما سارا آن شب را پشت در قصر گریه کرد و صبح دیگر نبود. هیچکس به ات نگفت چه بلایی سرش آمد. فقط جونگکوک همانطور که قهوه میخورد، آرام گفت:
_رفته مسافرت. خیلی دور. جایی که دیگه بهت حسادت نکنه.
ات لرزید. اما در کمال تعجب، ترس نداشت. احساس آرامش عجیبی داشت. کسی از او محافظت میکرد. حتی اگر این محافظت، به قیمت ناپدید شدن بقیه بود.
اون شب، ات جرأت کرد برود توی اتاق جونگکوک. رئیس مافیا با لباس ابریشمی مشکی روی مبل نشسته بود و ویسکی میخورد.
_چرا بیداری؟
ات لبش را گاز گرفت.
+میخوام... بغلم کنی.
جونگکوک جام ویسکی را زمین گذاشت. برای چند ثانیه نگاهش سنگین شد.
_تو میدونی من چه کسی هستم، ات؟ من آدم میکشم.
+میدونم.
_پس چرا ازم نمیترسی؟
+چون تو از من نمیترسی که پس بزنی.
جونگکوک نفس عمیقی کشید. بازوهایش را باز کرد. ات دوید توی آغوشش و صورتش را فرو کرد توی گردن سرد جونگکوک. بوی خون و چوب صندل. جونگکوک دست زد به پشتش، محکم.
_تو امانی، ات. ولی اگه روزی... اگه روزی بخوای بری...
+نمیخوام برم.
دروغ میگفت. اما جونگکوک باورش کرد..
- ۱۴۷
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط