رمان مافیایی نامجون سایههای نقرهای
## رمان مافیایی نامجون: سایههای نقرهای
## قسمت چهارم: آزادی در قفس طلایی و سرنخهای پنهان
**مکان:** پنتهاوس، اتاق نشیمن مجلل.
**زمان:** ظهر همان روز.
جیهوپ شما را به اتاق نشیمن بازگرداند. این اتاق، یک فضای باز عظیم با پنجرههایی از کف تا سقف بود که نمایی ۳۶۰ درجه از شهر را ارائه میداد. جیهوپ با لحنی که حالا کمی محتاطانهتر شده بود، گفت: «آقا نامجون دستور دادند که شما تا اطلاع ثانوی در این بخش از طبقه آخر آزاد هستید. هیچ محافظی مستقیماً داخل اتاق نخواهد شد، مگر به درخواست شما. غذا و نیازهای اولیه شما فراهم خواهد بود. اما...»
او مکث کرد و به درهای ورودی پنتهاوس اشاره کرد. «عبور از این آستانه، نقض قوانین است. این را به عنوان یک فرصت برای استراحت ببینید.»
جیهوپ رفت و تنها ماندید. این آزادی، طعم متفاوتی داشت؛ طعم یک **قفس باز**. شما میتوانستید راه بروید، اما میدانستید که هر حرکتتان زیر نظر است. این آزادیِ مشروط، اعصاب خردکن بود.
شما به سمت میز بزرگ مرکز اتاق رفتید که یک نوتبوک چرمی سیاه و یک خودکار لوکس روی آن قرار داشت. در کنارشان، یک پوشه نازک با مهر و موم گروه "لرد نقرهای" وجود داشت.
کنجکاوی، قویتر از ترس بود. شما پوشه را برداشتید. داخل آن، چند عکس چاپ شده بود: عکسهایی از افراد مختلف که لباسهای رسمی پوشیده بودند، احتمالاً اعضای ارشد گروه "اژدهای سیاه". در حاشیه هر عکس، اطلاعات کمی نوشته شده بود: نام، سمت، و یک "نقطه ضعف احتمالی".
در میان عکسها، یک کارت ویزیت ساده و سفید پیدا کردید که هیچ نام یا لوگویی نداشت، فقط یک شماره تلفن حک شده بود. این کارت شبیه کارتهای کسبوکار نبود؛ بیشتر شبیه یک ابزار ارتباطی مخفی بود.
شما به سرعت به یاد آوردید که نامجون شما را "کلید" میخواند و میگفت که اسناد حساس اژدهای سیاه را در اختیار دارید. اما این عکسها... آنها بیشتر شبیه اهداف بودند تا اسناد.
شما تصمیم گرفتید از این فرصت استفاده کنید. جایی در اتاق نشیمن باید یک نقطه کور وجود داشته باشد که جیهوپ نتواند ببیند. شما به سمت کتابخانه کوچکتری که در گوشه اتاق بود رفتید، جایی که مجسمههای برنزی و کتابهای هنری به نمایش گذاشته شده بودند.
پشت یک مجسمه برنزی که شبیه یک جغد بود، یک شکاف کوچک در دیوار احساس کردید. با فشار دادن آن، یک پنل کوچک باز شد. داخل آن، هیچ اطلاعاتی نبود، فقط یک **کلید USB** بسیار قدیمی و ساده. این کلید به هیچ وجه به ظاهر تکنولوژی پیشرفتهای که از یک سازمان مافیایی انتظار میرود، شباهت نداشت.
شما سریعاً کلید را در جیب لباسی که به شما داده بودند، پنهان کردید. باید راهی برای اتصال آن پیدا میکردید.
ناگهان، صدای نرم و آرام نامجون از پشت سرتان آمد. «یک جغد خوب همیشه چیزهای پنهان را میبیند.»
شما چرخیدید. نامجون وارد شده بود، بدون هیچ هیاهویی. او به نظر میآمد که تمام شب را بیدار بوده و حالا با همان خستگی زیبا ایستاده بود.
«من چیزی برنداشتم،» شما سریعاً گفتید، دستتان روی جیبش بود.
نامجون به آرامی به سمت شما آمد و دستش را روی دست شما گذاشت، درست روی جایی که کلید USB پنهان شده بود. «میدانم. اگر میخواستی فرار کنی، این همه وقت را صرف بررسی اتاق نمیکردی. تو دنبال اطلاعات بودی. مثل خودم.»
او لبخند زد و نگاهش در چشمان شما قفل شد. «تو به طور غریزی میدانی که در این دنیا، اطلاعات از طلا ارزشمندتر است. این را از کجا یاد گرفتی؟»
نامجون لحظهای سکوت کرد، انگار منتظر بود تا شما پاسخ دهید، اما شما فقط به چشمان او خیره شدید. او به آرامی کلید USB را از جیب شما خارج کرد.
«این کلید، کلید دسترسی به سرور قدیمی اژدها است، نه؟ اگر آن را به من بدهی، شاید بفهمم چرا این گروه انقدر روی تو اصرار دارند.»
او کلید را به شما پس داد. «اما یک شرط دارد. تو این را به من نمیدهی، بلکه قرار است *همراه من* آن را باز کنی. بیا نشانم بدهی که چطور یک متخصص امنیتی کار میکند، ا.ت.»
## قسمت چهارم: آزادی در قفس طلایی و سرنخهای پنهان
**مکان:** پنتهاوس، اتاق نشیمن مجلل.
**زمان:** ظهر همان روز.
جیهوپ شما را به اتاق نشیمن بازگرداند. این اتاق، یک فضای باز عظیم با پنجرههایی از کف تا سقف بود که نمایی ۳۶۰ درجه از شهر را ارائه میداد. جیهوپ با لحنی که حالا کمی محتاطانهتر شده بود، گفت: «آقا نامجون دستور دادند که شما تا اطلاع ثانوی در این بخش از طبقه آخر آزاد هستید. هیچ محافظی مستقیماً داخل اتاق نخواهد شد، مگر به درخواست شما. غذا و نیازهای اولیه شما فراهم خواهد بود. اما...»
او مکث کرد و به درهای ورودی پنتهاوس اشاره کرد. «عبور از این آستانه، نقض قوانین است. این را به عنوان یک فرصت برای استراحت ببینید.»
جیهوپ رفت و تنها ماندید. این آزادی، طعم متفاوتی داشت؛ طعم یک **قفس باز**. شما میتوانستید راه بروید، اما میدانستید که هر حرکتتان زیر نظر است. این آزادیِ مشروط، اعصاب خردکن بود.
شما به سمت میز بزرگ مرکز اتاق رفتید که یک نوتبوک چرمی سیاه و یک خودکار لوکس روی آن قرار داشت. در کنارشان، یک پوشه نازک با مهر و موم گروه "لرد نقرهای" وجود داشت.
کنجکاوی، قویتر از ترس بود. شما پوشه را برداشتید. داخل آن، چند عکس چاپ شده بود: عکسهایی از افراد مختلف که لباسهای رسمی پوشیده بودند، احتمالاً اعضای ارشد گروه "اژدهای سیاه". در حاشیه هر عکس، اطلاعات کمی نوشته شده بود: نام، سمت، و یک "نقطه ضعف احتمالی".
در میان عکسها، یک کارت ویزیت ساده و سفید پیدا کردید که هیچ نام یا لوگویی نداشت، فقط یک شماره تلفن حک شده بود. این کارت شبیه کارتهای کسبوکار نبود؛ بیشتر شبیه یک ابزار ارتباطی مخفی بود.
شما به سرعت به یاد آوردید که نامجون شما را "کلید" میخواند و میگفت که اسناد حساس اژدهای سیاه را در اختیار دارید. اما این عکسها... آنها بیشتر شبیه اهداف بودند تا اسناد.
شما تصمیم گرفتید از این فرصت استفاده کنید. جایی در اتاق نشیمن باید یک نقطه کور وجود داشته باشد که جیهوپ نتواند ببیند. شما به سمت کتابخانه کوچکتری که در گوشه اتاق بود رفتید، جایی که مجسمههای برنزی و کتابهای هنری به نمایش گذاشته شده بودند.
پشت یک مجسمه برنزی که شبیه یک جغد بود، یک شکاف کوچک در دیوار احساس کردید. با فشار دادن آن، یک پنل کوچک باز شد. داخل آن، هیچ اطلاعاتی نبود، فقط یک **کلید USB** بسیار قدیمی و ساده. این کلید به هیچ وجه به ظاهر تکنولوژی پیشرفتهای که از یک سازمان مافیایی انتظار میرود، شباهت نداشت.
شما سریعاً کلید را در جیب لباسی که به شما داده بودند، پنهان کردید. باید راهی برای اتصال آن پیدا میکردید.
ناگهان، صدای نرم و آرام نامجون از پشت سرتان آمد. «یک جغد خوب همیشه چیزهای پنهان را میبیند.»
شما چرخیدید. نامجون وارد شده بود، بدون هیچ هیاهویی. او به نظر میآمد که تمام شب را بیدار بوده و حالا با همان خستگی زیبا ایستاده بود.
«من چیزی برنداشتم،» شما سریعاً گفتید، دستتان روی جیبش بود.
نامجون به آرامی به سمت شما آمد و دستش را روی دست شما گذاشت، درست روی جایی که کلید USB پنهان شده بود. «میدانم. اگر میخواستی فرار کنی، این همه وقت را صرف بررسی اتاق نمیکردی. تو دنبال اطلاعات بودی. مثل خودم.»
او لبخند زد و نگاهش در چشمان شما قفل شد. «تو به طور غریزی میدانی که در این دنیا، اطلاعات از طلا ارزشمندتر است. این را از کجا یاد گرفتی؟»
نامجون لحظهای سکوت کرد، انگار منتظر بود تا شما پاسخ دهید، اما شما فقط به چشمان او خیره شدید. او به آرامی کلید USB را از جیب شما خارج کرد.
«این کلید، کلید دسترسی به سرور قدیمی اژدها است، نه؟ اگر آن را به من بدهی، شاید بفهمم چرا این گروه انقدر روی تو اصرار دارند.»
او کلید را به شما پس داد. «اما یک شرط دارد. تو این را به من نمیدهی، بلکه قرار است *همراه من* آن را باز کنی. بیا نشانم بدهی که چطور یک متخصص امنیتی کار میکند، ا.ت.»
- ۳.۴k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط