رمان دختر خاص پارت 17
رمان دختر خاص پارت 17
ات در آغوش گرم تهیونگ دراز کشیده بود، هنوز با تمام اتفاقات عجیب صبح درگیر بود که صدای لرزش تلفن روی میز کنار تخت، فضای آرام رو شکست.
«تلفنمه...» ات پچپچ کرد و سعی کرد خودش رو آزاد کنه.
تهیونگ نالهای کرد و محکمتر بغلش کرد. «بیخیال... بعداً جواب میدی.»
اما لرزش قطع نشد. ات با زحمت دستش رو دراز کرد و گوشی رو گرفت. روی صفحه نشون میداد: «مامان❤️»
قلب ات یک مرتبه ریخت تو سینه. «وای نه... مامانمه! باید جواب بدم!»
تهیونگ کمی شل کرد و ات خودش رو خلاص کرد. با نفسنفسزدن، دکمه تماس رو فشار داد.
«الو مامان؟»
صدای نگران و مهربون مامانش اومد: «ات عزیزم! بالاخره جواب دادی! چرا دیشب تماس نگرفتی؟ نگران شدم!»
«ببخشید مامان... یه... مهمونی کوچیک با دوستام بود. حواسم نبود.»
«دوستان جدیدت؟ آره؟ چقدر خوب!» صدای مامان شاد شد. «بگو ببینم کیان؟ دخترن پسرن؟»
ات صورتش از اضطراب سرخ شد. تهیونگ کنارش با چشمهای باز و لبخندی شیطون بهش نگاه میکرد. از اتاق حمام صدای دوش میاومد و از پایین هم صدای تلویزیون.
«اِ... هم دختر... هم پسر...» ات منمن کرد.
«هم پسر؟» مامان کنجکاوتر شد. «خب معرفی کن ببینم چی بلدن! خانوادهشن؟»
ات مغزش به سرعت کار میکرد. دروغ گفتن به مامان براش سخت بود. تهیونگ انگشت اشارهش رو روی لبهاش گذاشت و بعد به اتاق اشاره کرد، انگار میگفت «راحت باش».
ات یک نفس عمیق کشید. «آره مامان. سه تا دوست پسر خیلی خوب دارم. اینجا باهاشون آشنا شدم.»
«سه تا؟ وای خدای من!» مامان خندید. «دخترم قشنگ داره تیم جمع میکنه! اسماشون چیه؟»
«یکی... جیمینه. استاد دانشگاهمه... ولی حالا دوست خوبم هم هست.»
«استاد؟!» مامان یکم مکث کرد. «خب... معلم خوبی هسته؟»
«خیلی خوبه مامان. خیلی بهم تو درسا کمک کرده.»
«خوبه. بعدی؟»
«بعدی... جونگکوکه. دانشجوه، باهام همکلاسه. خیلی باهوشه و... ورزشکاره.»
«آهان! عالیه! و سومی؟»
ات به تهیونگ نگاه کرد که حالا با چهرهای پر از انتظار بهش نگاه میکرد. «سومی... تهیونگه. اونم دانشجوه. نقاش خیلی خوبیه و... خیلی خندهرو و مهربونه.»
مامان سکوت کرد. ات میتونست صدای فکر کردنش رو تقریباً بشنوه.
«ات جان... این سهتا پسر... با هم دوستن؟ همه باهم؟»
«آره مامان. خیلی به هم نزدیکن.»
«و تو... با هر سهتاشون رابطهٔ خوبی داری؟»
ات نفسی رو تو سینه حبس کرد. «آره مامان. خیلی خوب. واقعاً بهم کمک کردن حالمو خوب کنن.»
صدای مامان دوباره نرم شد. «خدای من... پس دلیل اینکه اینقدر سرحال به نظر میرسی همیناست؟ میدونی چقدر خوشحالم که دورت پر از آدمای خوبه؟ بابا رو صدا میکنم بشنوه!»
ات عرق سردی پشتش رو فرا گرفت. «نه مامان صبر کن! هنوز زوده... بعداً بیشتر براتون تعریف میکنم.»
«باشه عزیزم. فقط حواست به خودت باشه ها؟ میدونی چقدرم نگرانت بودم بعد از اون ماجرای جیهوپ...»
نام جیهوپ که اومد، ات احساس کرد بدن تهیونگ کنارش یکهو سفت شد.
«همهچی خوبه مامان. قول میدم. خیلی بهترم. عاشق سئولم.»
بعد از چند دقیقه صحبت دیگه و قول و قرار برای تماس هفتگی، ات تماس رو قطع کرد. انگار از یه ماراتن سخت برگشته باشه.
تهیونگ بلند شد و تکیه داد به دیوار. «مامانت چطور بود؟»
«خوب بود... ولی کلی سؤال پرسید.» ات آهی کشید. «نمیتونم دروغ بگم بهشون. ولی راستش رو هم که نمیتونم بگم...»
تهیونگ خم شد و بوسهای روی شونهاش گذاشت. «یه روزی میفهمن. وقتی ببینن چقدر خوشحالی. اینه که مهمه.»
صدای جیمین از در حمام اومد: «کیه که میفهمن؟»
جیمین با یه حوله دور کمرش از حمام اومد بیرون، موهای خیسش رو با دستهاش پس میزد. بدن خیس و بخارگرفتهش واقعاً چشمگیر بود.
«مامانم زنگ زد،» ات گفت، سعی کرد نگاهش رو روی صورت جیمین متمرکز کنه. «باهاشون صحبت کردم. در مورد شماها پرسیدن.»
جیمین ابرو بالا انداخت. «و چی گفتی؟»
«گفتم سه تا دوست پسر خوب دارم. اسمهاتون رو گفتم.»
جیمین یه لبخند راضی زد. «خوب. قدم اول. حالا بیا پایین صبحونه بخوریم.»
---
پایینتر، تو آشپزخانهٔ بزرگ و مدرن، جونگکوک داشت با تمرکز خاصی املت درست میکرد. بوی قهوه تازه همه جا رو پر کرده بود.
وقتی ات با تهیونگ و جیمین وارد شد، جونگکوک برگشت و لبخند زد. «صبح بخیر پرنسس! آمادهٔ شاهانهترین صبحونهٔ زندگیت باش.»
ات لبخند زد. فضای صمیمی و عادی بودنشون، یه جوری استرس تماس با مامان رو کم کرد.
دور میز ناهارخوری بزرگ نشستن. املت جونگکوک عالی بود. قهوه رو جیمین ریخت. تهیونگ نانها رو آورد.
وسط صبحونه، ات به هر سهتاشون نگاه کرد. حالا که سرحالتر بود، یه واقعیت تو ذهنش روشن شد.
«بچهها...» صدامون کرد. «من واقعاً ازتون ممنونم. برای همه چی. ولی... فکر کنم باید برم خونه.»
ات در آغوش گرم تهیونگ دراز کشیده بود، هنوز با تمام اتفاقات عجیب صبح درگیر بود که صدای لرزش تلفن روی میز کنار تخت، فضای آرام رو شکست.
«تلفنمه...» ات پچپچ کرد و سعی کرد خودش رو آزاد کنه.
تهیونگ نالهای کرد و محکمتر بغلش کرد. «بیخیال... بعداً جواب میدی.»
اما لرزش قطع نشد. ات با زحمت دستش رو دراز کرد و گوشی رو گرفت. روی صفحه نشون میداد: «مامان❤️»
قلب ات یک مرتبه ریخت تو سینه. «وای نه... مامانمه! باید جواب بدم!»
تهیونگ کمی شل کرد و ات خودش رو خلاص کرد. با نفسنفسزدن، دکمه تماس رو فشار داد.
«الو مامان؟»
صدای نگران و مهربون مامانش اومد: «ات عزیزم! بالاخره جواب دادی! چرا دیشب تماس نگرفتی؟ نگران شدم!»
«ببخشید مامان... یه... مهمونی کوچیک با دوستام بود. حواسم نبود.»
«دوستان جدیدت؟ آره؟ چقدر خوب!» صدای مامان شاد شد. «بگو ببینم کیان؟ دخترن پسرن؟»
ات صورتش از اضطراب سرخ شد. تهیونگ کنارش با چشمهای باز و لبخندی شیطون بهش نگاه میکرد. از اتاق حمام صدای دوش میاومد و از پایین هم صدای تلویزیون.
«اِ... هم دختر... هم پسر...» ات منمن کرد.
«هم پسر؟» مامان کنجکاوتر شد. «خب معرفی کن ببینم چی بلدن! خانوادهشن؟»
ات مغزش به سرعت کار میکرد. دروغ گفتن به مامان براش سخت بود. تهیونگ انگشت اشارهش رو روی لبهاش گذاشت و بعد به اتاق اشاره کرد، انگار میگفت «راحت باش».
ات یک نفس عمیق کشید. «آره مامان. سه تا دوست پسر خیلی خوب دارم. اینجا باهاشون آشنا شدم.»
«سه تا؟ وای خدای من!» مامان خندید. «دخترم قشنگ داره تیم جمع میکنه! اسماشون چیه؟»
«یکی... جیمینه. استاد دانشگاهمه... ولی حالا دوست خوبم هم هست.»
«استاد؟!» مامان یکم مکث کرد. «خب... معلم خوبی هسته؟»
«خیلی خوبه مامان. خیلی بهم تو درسا کمک کرده.»
«خوبه. بعدی؟»
«بعدی... جونگکوکه. دانشجوه، باهام همکلاسه. خیلی باهوشه و... ورزشکاره.»
«آهان! عالیه! و سومی؟»
ات به تهیونگ نگاه کرد که حالا با چهرهای پر از انتظار بهش نگاه میکرد. «سومی... تهیونگه. اونم دانشجوه. نقاش خیلی خوبیه و... خیلی خندهرو و مهربونه.»
مامان سکوت کرد. ات میتونست صدای فکر کردنش رو تقریباً بشنوه.
«ات جان... این سهتا پسر... با هم دوستن؟ همه باهم؟»
«آره مامان. خیلی به هم نزدیکن.»
«و تو... با هر سهتاشون رابطهٔ خوبی داری؟»
ات نفسی رو تو سینه حبس کرد. «آره مامان. خیلی خوب. واقعاً بهم کمک کردن حالمو خوب کنن.»
صدای مامان دوباره نرم شد. «خدای من... پس دلیل اینکه اینقدر سرحال به نظر میرسی همیناست؟ میدونی چقدر خوشحالم که دورت پر از آدمای خوبه؟ بابا رو صدا میکنم بشنوه!»
ات عرق سردی پشتش رو فرا گرفت. «نه مامان صبر کن! هنوز زوده... بعداً بیشتر براتون تعریف میکنم.»
«باشه عزیزم. فقط حواست به خودت باشه ها؟ میدونی چقدرم نگرانت بودم بعد از اون ماجرای جیهوپ...»
نام جیهوپ که اومد، ات احساس کرد بدن تهیونگ کنارش یکهو سفت شد.
«همهچی خوبه مامان. قول میدم. خیلی بهترم. عاشق سئولم.»
بعد از چند دقیقه صحبت دیگه و قول و قرار برای تماس هفتگی، ات تماس رو قطع کرد. انگار از یه ماراتن سخت برگشته باشه.
تهیونگ بلند شد و تکیه داد به دیوار. «مامانت چطور بود؟»
«خوب بود... ولی کلی سؤال پرسید.» ات آهی کشید. «نمیتونم دروغ بگم بهشون. ولی راستش رو هم که نمیتونم بگم...»
تهیونگ خم شد و بوسهای روی شونهاش گذاشت. «یه روزی میفهمن. وقتی ببینن چقدر خوشحالی. اینه که مهمه.»
صدای جیمین از در حمام اومد: «کیه که میفهمن؟»
جیمین با یه حوله دور کمرش از حمام اومد بیرون، موهای خیسش رو با دستهاش پس میزد. بدن خیس و بخارگرفتهش واقعاً چشمگیر بود.
«مامانم زنگ زد،» ات گفت، سعی کرد نگاهش رو روی صورت جیمین متمرکز کنه. «باهاشون صحبت کردم. در مورد شماها پرسیدن.»
جیمین ابرو بالا انداخت. «و چی گفتی؟»
«گفتم سه تا دوست پسر خوب دارم. اسمهاتون رو گفتم.»
جیمین یه لبخند راضی زد. «خوب. قدم اول. حالا بیا پایین صبحونه بخوریم.»
---
پایینتر، تو آشپزخانهٔ بزرگ و مدرن، جونگکوک داشت با تمرکز خاصی املت درست میکرد. بوی قهوه تازه همه جا رو پر کرده بود.
وقتی ات با تهیونگ و جیمین وارد شد، جونگکوک برگشت و لبخند زد. «صبح بخیر پرنسس! آمادهٔ شاهانهترین صبحونهٔ زندگیت باش.»
ات لبخند زد. فضای صمیمی و عادی بودنشون، یه جوری استرس تماس با مامان رو کم کرد.
دور میز ناهارخوری بزرگ نشستن. املت جونگکوک عالی بود. قهوه رو جیمین ریخت. تهیونگ نانها رو آورد.
وسط صبحونه، ات به هر سهتاشون نگاه کرد. حالا که سرحالتر بود، یه واقعیت تو ذهنش روشن شد.
«بچهها...» صدامون کرد. «من واقعاً ازتون ممنونم. برای همه چی. ولی... فکر کنم باید برم خونه.»
- ۴.۰k
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط