{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه پارت ۱۶

ادامه پارت ۱۶


تهیونگ پچ پچ کرد: «وای... نگاش کن. چقدر کیوت خوابیده.» منظورش ات بود.

جونگ‌کوک نگاهش رو از روی خطوط عضلانی پشت جیمین برداشت و به صورت ات دوخت. دلش یه تیر کشید. «آره... منم می‌خوام کنارش بخوابم.»

تهیونگ با اخم گفت: «یااا! پس من چی؟»

جونگ‌کوک با بی‌تفاوتی شونه بالا انداخت. «تو برو واسش چند دست لباس بخر. می‌خوایم چند روز پیشمون بمونه. باید کاملاً بهمون و به این فضا عادت کنه. کلاً بیاد پیش ما.»

تهیونگ فکر کرد. «هوم... باشه. ولی قول بده شب نوبت من باشه. منم می‌خوام پیشش بخوابم.»

جونگ‌کوک چشمک زد. «حالا تو برو. تا شب هنوز خیلی وقته.»

تهیونگ با اکراه، یه نگاه آخر به ات خوابیده انداخت و به آرومی در رو بست و رفت. جونگ‌کوک چند لحظه در جا موند. بعد با یه تصمیم سریع، تیشرت خاکستری‌اش رو از تن درآورد و انداخت روی زمین. با احتیاط روی تخت خوابید، پشت به جیمین. بدن گرمش رو به پشت ات چسبوند، دستش رو دور کمر باریکش حلقه کرد، صورتش رو تو موهاش فرو برد و چشم‌هاشو بست. یه لبخند راضی روی لباش نشست.

---

دو ساعت بعد – ویو ات

چشمام رو باز کردم. سرم سنگین بود. یه گرمای عجیب از جلو و عقب می‌اومد. وقتی حواسم کامل جمع شد، فهمیدم کجام و با کیام. بین دوتا پسر لخت خوابیدم. وای... خاک تو سرم.

اول می‌خواستم جیغ بزنم. ولی بعد... نگاهم افتاد روی بدن جیمین که پشتش به من بود. خط عضلات پشتش، فرورفتگی کنار ستون فقرات، تتوی بالای باسنش... نفس‌م در سینه حبس شد. بعد نگاهم به دست محکمی افتاد که دور کمرم حلقه زده بود. دست جونگ‌کوک. با نگاه بدن عضلانی و پرتاتویش رو دنبال کردم. عررر... سیکس پکاش رو نگاه کن... تتوهای بازوش... وای. صورتم از خجالت و یه هیجان کثیف دار می‌سوخت.

در همون حال، جونگ‌کوک چشم‌هاشو باز کرد. خواب‌آلود بهم نگاه کرد و بعد یه لبخند شیرین و شیطون روی لباش نشست.

«بیبی... بیدار شدی؟» صداش خسته و خوش‌آهنگ بود.

«هوم...» فقط تونستم اینو بگم.

«خوب خوابیدی، پرنسس خانوم؟» دستش رو روی شکمم کشید.

«آره...» بعد یادم اومد: «تو... تو دیگه چرا لختی؟»

جونگ‌کوک خندید، مثل بچه‌ای که نقشه‌ای کشیده. «پرنسس... باید عادت کنی. از این به بعد با ما زندگی می‌کنی. قراره هر روز مارو لخت ببینی. مخصوصاً شب‌ها.» و بعد بهم چشمک زد!

«وای کوک! واقعاً که... خیلی پررویی!»

«می‌دونم عزیزم.» بی‌خیال گفت. «می‌دونم.»

یه لحظه سکوت کردم. «اصلاً... کی گفته من با شماها زندگی کنم؟ من خودم خونه دارم.»

پشت سرم، جیمین حرکت کرد. صدای خشن و خواب‌آلودش اومد: «ما گفته ایم.»

برگشتم. جیمین به پشت خوابیده بود و با چشم‌های نیمه‌باز بهم نگاه می‌کرد.

گفتم: «یعنی چی؟ من خودم یه آدمم!»

جیمین لبخند زد: «نوچ. تو از این به بعد مال مایی. پیش ما می‌مونی. بحث تمومه.»

دلم می‌خواست اعترض کنم که در اتاق با صدا باز شد. تهیونگ وارد شد، با چند تا بستهٔ خرید بزرگ.

«عه! بیدار شدین؟» نگاهش بهم و جونگ‌کوک افتاد و اخم کرد. «حالا جفتتون کنار برین. نوبت منه. منم می‌خوام پیش ات بخوابم.»

جونگ‌کوک ناله‌ای کرد ولی کمی جا باز کرد.

من چشمامو گرد کردم: «تو هم حتماً می‌خوای لخت بشی؟»

تهیونگ با یه نگاه «که چی شده» گفت: «معلومه عزیزم. راحته.» و واقعاً شروع کرد به درآوردن لباس‌هاش. تاپش رو انداخت دور، شلوار جینش رو... تا رسید به یه شورتک ورزشی مشکی.

جیمین با آه بلندی از تخت بلند شد. بدن کاملاً لخت و بی‌پرواش رو دیدم. صورت‌م آتیش گرفت. او فقط بهم نگاه کرد و گفت: «می‌رم دوش می‌گیرم. تهیونگ، زیاد اذیتش نکن.»

جیمین رفت تو حمام. جونگ‌کوک هم با اکراه از تخت پایین اومد و گفت: «منم می‌رم یه چیزی بخورم.» ولی قبل از رفتن، خم شد و یه بوسهٔ سریع روی گونه‌ام گذاشت.

حالا فقط من و تهیونگ بودیم. او با چشمانی درخشان و پر از علاقه بهم نگاه می‌کرد. آهسته کنارم روی تخت نشست. دستش رو روی صورتم کشید.

«تنهایی؟ نترس. من فقط می‌خوام کنارت باشم.»

و دراز کشید کنارم، بدن گرمش رو بهم چسبوند. صورتش رو تو موهام فرو کرد و آهی کشید از عمق وجود.

«دلم برات تنگ شده بود... از همون لحظه‌ای که رفتی.»

اون بیرون، صدای دوش حموم می‌اومد. پایین‌تر، صدای باز و بسته شدن در یخچال. و من، توی این قصر عجیب، توی آغوش تهیونگ، داشتم با این فکر کلنجار می‌رفتم که آیا دارم به بهشت قدم می‌ذارم، یا خودم رو توی چاله‌ای عمیق تر می‌کنم. ولی یه چیزو واضح می‌دونستم: دیگه هیچ چیز مثل قبل نبود.
دیدگاه ها (۱۶)

رمان دختر خاص پارت 17ات در آغوش گرم تهیونگ دراز کشیده بود، ه...

رمان دختر خاص پارت 18جونگ‌کوک اول واکنش نشون داد. «چی؟ چرا؟ ...

رمان دختر خاص پارت ۱۶درب عظیم چوبی خونهٔ جیمین پشت سرشون بست...

تکپارتی تهیونگ اتاق پر از نورهای گرم و ریز فانری بود که از س...

شب تولدم پارت 22ویو ات: از رو تخت بلند شدم و رفتم داخل حموم ...

شب تولدم پارت 5ات: بریم پایین نیلا: بریم جونگ کوک رو ببینیم ...

پیشت اومدم...۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط