رمان دختر خاص پارت 18

رمان دختر خاص پارت 18



جونگ‌کوک اول واکنش نشون داد. «چی؟ چرا؟ مگه اینجا خونه‌ت نیست؟»

«چرا، هست... منظورم خونهٔ خودمه. اون آپارتمونه. باید برگردم اونجا. وسایلم اونجاست... زندگی‌م...»

جیمین با آرامش خطرناکی قهوه‌اش رو نوشید و بعد گف: «نه.»

ات چشم گرد کرد. «چی یعنی نه؟»

«یعنی نه. تو اینجا می‌مونی.» جیمین نگاهش رو به ات دوخت. «وسایلت رو امروز میاریم. یا خودت لیست بده ما می‌خریمش. آپارتمونت رو هم می‌شه اجاره بدی یا نگهش داری برای مهمونی‌ها. ولی محل زندگی اصلی‌ت اینجاست.»

ات احساس کرد داره کنترل رو از دست می‌ده. «صبر کن! شماها نمی‌تونید بهم بگید کجا زندگی کنم! من یه آدم آزادم!»

تهیونگ دستش رو روی دست ات گذاشت. صداش نرم اما محکم بود. «ات... دیشب و امروز صبح رو فراموش کردی؟ ما اینجا با هم زندگی می‌کنیم. سه‌تا من و اون دوتا. و تو. این تصمیم گرفته شده.»

«توسط کی؟» ات صداش بلند شد. «توسط شما؟ بدون اجازه من؟»

«توسط همهٔ ما،» جونگ‌کوک گفت. «وقتی دیروز تصمیم گرفتیم کنارت باشیم، یعنی همه‌چی. زندگی جداگانه دیگه معنی نداره.»

ات از جا بلند شد. «این احمقانه‌ست! من تازه شماها رو شناختم! شماها دارین مثل بچه‌های لوس رفتار می‌کنین که می‌خوان اسباب‌بازی‌شون رو پیش خودشون نگه دارن!»

جیمین هم آروم از جا بلند شد. قد بلندش بر ات سایه انداخت. صورتش کاملاً جدی بود. «ات. بنشین.»

«نه! من دارم می‌رم!»

ات برگشت تا بره، اما جونگ‌کوک سریع از میز رد شد و جلوی در ورودی آشپزخانه وایساد. قیافه‌اش معمولاً مهربون بود، اما حالا یه جور جدی بود که ات قبلاً ندیده بود.

«لطفاً نرو،» جونگ‌کوک گفت. «ما نمی‌خوایم مثل زندون عمل کنیم. ولی می‌خوایم مطمئن بشیم که خوبی. که تنها نیستی. اگه بری اون آپارتمون، دوباره تو افکارت غرق می‌شی. دوباره به اون آدم... جی‌هوپ... فکر می‌کنی.»

اسم جی‌هوپ که اومد، ات احساس کرد یه چاقو تو قلبش فرو می‌ره.

«پس شماها دارین از ضعف گذشتهٔ من سوءاستفاده می‌کنین تا منو اینجا نگه دارین؟» صداش از عصبانیت می‌لرزید.

جیمین به آرومی پشت سرش اومد. خیلی نزدیک. «نه. داریم از قدرت حال حاضر خودمون استفاده می‌کنیم تا بهترین چیز رو برات فراهم کنیم. و بهترین چیز، بودن کنار ماست.»

ات خودش رو به در تکون داد، اما جونگ‌کوک تکان نخورد. تهیونگ هم الان پشتش بود. محاصره شده بود.

اشک به چشم‌هاش هجوم آورد. از درماندگی، از سردرگمی، از این احساس عجیب که همزمان هم می‌خواست فرار کنه و هم تو همین آغوش‌ها بمونه.

«من... من گیج شدم...» آهسته گریست.

همون لحظه، حلقهٔ محاصره شکست. جونگ‌کوک کنار رفت. صورتش از دیدن اشک‌های ات نرم شده بود.

جیمین به جای جلو رفتن، عقب رفت و روی صندلیش نشست. «ما مجبورت نمی‌کنیم. هر تصمیمی بگیری، ما همینجا هستیم. اما قبل از تصمیم، یه چیز رو بدون.»

ات با آستینش اشک‌هاش رو پاک کرد. «چی؟»

تهیونگ پاسخ داد، صداش پر از ناراحتی عمیق: «این که ما سه‌تامون، اولین و آخرین باریم که اینقدر به کسی نزدیک شدیم. این که ما انتخاب کردیم که با وجود تمام پیچیدگی‌ها، باهم و با تو باشیم. این پیشنهاده... شاید یه جورایی غیرمعمول. ولی تنها چیزیه که می‌تونیم بهت بدیم. همهٔ وجودمون رو.»

ات به نوبت به هر سه‌نفر نگاه کرد. به جونگ‌کوک که با چشمانی معصوم و نگران بهش نگاه می‌کرد. به تهیونگ که صورتش پر از امید و ترس بود. به جیمین که با آن وقار همیشگی، اما با درخششی آسیب‌پذیر در چشمانش، منتظر بود.

قلب شکسته‌اش، که فکر می‌کرد فقط تکه‌هایش باقی مونده، یه جوری تو این لحظه شروع کرد به تپیدن برای چیزی جدید. نه یک عشق، بلکه سه عشق. نه یک پناهگاه، بلکه سه قلعه.

آروم برگشت و به سمت میز اومد. روی صندلیش، مقابل جیمین نشست.

«باشه،» صداش رو کرد. «امتحانش می‌کنم. فقط برای چند روز. بعدش دوباره تصمیم می‌گیرم.»

لبخندهایی که روی صورت سه پسر شکفت، مثل آفتاب بعد از طوفان بود.

جیمین دستش رو دراز کرد، کف دستش رو به سمت ات گرفت. یه دعوت.
ات بعد از مکثی کوتاه، دستش رو گذاشت روی دست جیمین.
جونگ‌کوک دستش رو گذاشت روی دست ات.
و تهیونگ دستش رو تکمیل کرد، روی دست جونگ‌کوک.

یه حلقهٔ به هم پیوسته. عجیب، غیرمنتظره، و پر از حس.

«پس قرارداد بستیم،» جیمین گفت.
«برای چند روز،» ات تأکید کرد.
«برای شروع،» جونگ‌کوک اضافه کرد.
و تهیونگ با چشمکی گفت: «که قطعاً بیشتر می‌شه.»

و ات، تو اعماق وجودش، می‌دونست که تهیونگ راست می‌گه.
دیدگاه ها (۱۶)

سناریو

چندپارتی جونگ کوک

پارت ۸ | رئیس، شما مشکل دارین! 😂ساعت ده صبح بود.تهیونگ پشت م...

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

حدود نیم ساعت گذشته بود.بارون هنوز شدید می‌بارید و هر چند دق...

پارت ۱۹۵

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

𓆩 پارت ۵۳ 𓆪 🖤جیمین هنوز داشت به ات می‌خندید که گوشی‌اش زنگ خ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط