{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۸

پارت ۸
ساعت ۹ و ۳۳ دقیقه ی شب_یونگی:
از کلاب برگشتم خونه که دیدم مادرم با چند تا دختر نشسته تو حال خونه و داره از من تعریف میکنه:
مادر یونگی:پسرم یه الفای خوشتیپه.رایحه اش رو نگم براتون.رایحه اش ویسکیه که مستتون میکنه.عه پسرم اینجایی
یونگی:سلام مادر.جیمین کجاست؟
یونگی این رو پرسید چون همیشه وقتی میومد خونه جیمین میومد به استقبالش
مادر یونگی:رقیب یه امگا میخواست منم دادمش بره
یونگی وقتی این رو شنید اصلا به طرف مقابلش که مادرش بود توجهی نکرد و با داد گفت:
یونگی:یعنی چی که دادیش رفت؟مگه وسیله است
مادر یونگی:اون هیچ ارزشی نداشت فقط یه امگای بدبخت بود
یونگی:اون یه امگای بدبخت نبود.اون امگای من بود.اون تموم وجودم بود.الانم بهتره هم خودت هم این هرزه ها از اینجا برید
دیدگاه ها (۵)

#معشوقه_آلفا

🖤 «پشت نیمکت آخر» — پارت ۱صبح دوشنبه، حیاط مدرسه مثل همیشه ش...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁹---سالن ساکت شد.همه به...

Fabric of Love~P5ویو بار*صدای خنده های مرد ها و زن های مست ت...

🍷…………………………پارت۷…………………………🍷🌹ویو مین عصبی بودم آنقدر عصبی که ...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲زنگ مدرسه خورد.حیاط کم‌کم خالی شد.اما...

گرگ و بره کوچکپارت ۳اتاقِ خوابِ تهیونگ مثلِ خودش بود؛ سرد، م...

پارت ۵ساعت ۱۳ و ۳۶ دقیقه_جیمین:چند بار دستگیره ی در رو کشیدم...

چند پارتی درخواستی

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁵دو هفته بعد...یونگی از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط