{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من ناچار از کنارشان رفتم  تاقت نیاوردم  یک کاغذ برداشتم

من ناچار از کنارشان رفتم  تاقت نیاوردم  یک کاغذ برداشتم
روی ان نوشتم
 (یا بکو چه گوهی خوردم یا خودمو خلاص می کنم ...اگر خودزنی نکنم مطمئن باش از ناراحتی سکته میکنم )

نزدیک رفتم و گفتم پریسا خانم الان برم سر کلاس استاد سوال کنه من هیچ جوالی براشون ندارم این مساله را جواب بدین خواهش میکنم

پریسا یاد داشت را خواند و به مخبوبی گفت من و با سیاوش تنها بزارید  محبوبی رفت  پریسا از گوشه چشم نگاهم کرد و گفت عرضه خودکشی داری ؟ گفتم یک ثانیه هم تردید نکن خودکشی بهتر از سکته است  بکو من چه گوهی خوردم این چه شکنجه ای که راه انداختی ؟ تو میدونی الان رگ زندگیم دست خودته این طور شکنجم نکن

خیره به زمین نگاه کرد و ساکت شد انقدر ناراحت و عصبانی بودم که میترسیدم با حرف زدنم همه چیز را خراب تذ کنم ساکت نگاهش کردم و نفس عمیق کشیدم ...

اهی کشید و گفت تاقت شنیدن نداری برو
گفتم برای من فرقی نمیکند یا  بعد از شنیدن خرفهای تو حالم  خراب میشود یا چند ساعت دیگر به خاطر سکوت تو

پریسا گفت بعد از کلاس داخل کتاب فروشی ×××××××منتظرم باش خواهش میکنم در دانشگاه یک کلمه  هم با من حرف نزن

گفتم چشم ...

ولی ذهنم هزار راه رفت این تغییر ناگهانی پریسا برای چه بود ؟ باز هم ازاده ؟ پریسا عاشق محبوبی شده بود ؟ من پیش چشمش رنگ باخته بودم ؟ اگر میخواست بگوید پشیمان شده چه میکردم ؟ نابودیم صد درصد بود تمام اعتماد به‌ نفسم را از پریسا میگرفتم

وقتی به  کتاب فروشی امد گفت  من در ایستکاه تاکسی می ایستم تو از کنار خیابان قدم بزن  تاکسی میگرم و تو را سوار میکنم در راه با هم صحبت میکنیم
قبول کردم  قدم زدم تا پریسا امد و سوارم کرد گفتم کجا میرویم ؟ گفت  پارک لاله
در تاکسی گفت سیاوش خیلی خراب کردی خیلی ...
دچار تردید شده ام  ...
دیدگاه ها (۹)

ص ۵۵پرسیدم تردید در مورد چی ؟ چشمت به محبوبی افتاد و تردید ک...

ص ۵۶ پریسا گفت مخبوبی  روز اول گفت سیاوش ناراحت نشه از شما س...

بعد از دوروز پرستاری از پدر راهی دانشگاه شدم  وقتی رسیدم دان...

نقدو بررسی داستان عفریته تاریکی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط