{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی خرداد سال شصت و نه زلزله رودبار و منجیل اتفاق افتاد،

وقتی خرداد سال شصت و نه زلزله رودبار و منجیل اتفاق افتاد، محمودرضا، هشت نه سال بیشتر نداشت. با دوستش دو تایی تصمیم گرفته بودند به زلزله زده ها کمک کنند و قرار گذاشته بودند هر کدامشان بروند و چیزی از خانه بردارند و به محل جمع آوری کمکهای مردمی ببرند و تحویل بدهند. محمودرضا آن روز آمد خانه و قضیه را به مادرم گفت. و گفت که چون زلزله زده ها شب مجبورند بیرون بخوابند، احتیاج به پتو و این چیزها دارند و برای همین می خواهد برایشان پتو ببرد. دو تا پتوی آبی رنگ تقریبا قدیمی در خانه داشتیم که تا آنروز استفاده نشده و نو باقی مانده بودند. محمودرضا گفت یکی از این پتوها را می برد. اما مادرم مخالفت کرد و پیشنهاد کرد کمک مالی بکنیم و قرار شد محمودرضا تا عصر و آمدن پدر به خانه صبر کند. اما آنروز بعد از آمدن پدر، محمودرضا تا شب چیزی از پدر نخواست و صحبتی از کمک به زلزله ها در خانه نکرد. چند وقت گذشت و یکروز متوجه شدیم یکی از آن دو تا پتویی که حرفش بود، توی خانه نیست! وقتی محمودرضا فهمید که مادر قضیه را فهمیده؛ خودش آمد و به مادرم گفت که چون زلزله زده ها به کمک فوری احتیاج داشتند، آنروز نتوانسته تا عصر و آمدن پدر صبر کند برای همین پتو را بی خبر برداشته و برده تحویل داده! انتظار داشتیم مادر دعوایش کند اما مادر تشویق کرد و گفت ایرادی ندارد و بخیر گذشت
دیدگاه ها (۳)

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

رمان عشق ممنوع

پارت هفتمپدر و مادر چان لبخند هایشان محو میشه و با نگرانی به...

داستان عاشقانه جدید

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

شاهزاده» فصل اول: دختر گمشده... در دل جنگلی سرسبز و دورافتاد...

🖤 پارت شانزدهم | صدای مادرجونگکوک هنوز به صفحه‌ی خاموش گوشی ...

سناریو قهوه با بوی شکلات

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط