ادامه ی پست قبل
ادامه ی پست قبل
قسمت آخر
قلب من یکسر .سراپا منگ شد
هم نفس در سینه ۍ من تنگ شد
دست و پاهایم بشدّت سست گشت
قلب من باز هم به غصه بازگشت
یکدم او من را بدید و منگ شد
دست و پایش همچو سیمان سنگ شد
کرد رها دستان ز دست همسرش
یک نگاه انداخت بسوی مادرش
مادرش تندی دوید به سوی او
دختر بیچاره غش کرد روی او
دخترک من را بدید از حال رفت
ساغرِ قلبش بیفتادو شکست
بی نوای نای او داد میزدم
من بیاد عشق فریاد میزدم
هعی ،همه دنیای من فانی شد
چه بگویم آنچه میدانی شد
بی خبر نیستم از احوالش کمی
خود خبر دارم که دارد او غمی
آنقدَر غمش عظیم به یاد من
نام فرزندش نهاده نام من
پایان
قسمت آخر
قلب من یکسر .سراپا منگ شد
هم نفس در سینه ۍ من تنگ شد
دست و پاهایم بشدّت سست گشت
قلب من باز هم به غصه بازگشت
یکدم او من را بدید و منگ شد
دست و پایش همچو سیمان سنگ شد
کرد رها دستان ز دست همسرش
یک نگاه انداخت بسوی مادرش
مادرش تندی دوید به سوی او
دختر بیچاره غش کرد روی او
دخترک من را بدید از حال رفت
ساغرِ قلبش بیفتادو شکست
بی نوای نای او داد میزدم
من بیاد عشق فریاد میزدم
هعی ،همه دنیای من فانی شد
چه بگویم آنچه میدانی شد
بی خبر نیستم از احوالش کمی
خود خبر دارم که دارد او غمی
آنقدَر غمش عظیم به یاد من
نام فرزندش نهاده نام من
پایان
- ۲۲۹
- ۲۶ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۷۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط