{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه ی پست قبل

ادامه ی پست قبل

پارت دوم


آمدیم بیرون بگفتش ای پدر
من قبول کردم .بخواهم این پسر

دخترک پیش همه من را ستود
هیچ دلیلی هم جلو دارش نبود

گفت پدر: دختر شتابی می نکن
هرچه قسمت بود ، دخالت می نکن

شد تمام آن خواستگاری شب شدو
قلب عشاق پر ز تاب و تب شدو

لحظه های پر ز درد رفتنو
لب خداحافظ .دل تمنای تنو

چشمهامان قفل درون چشم هم
هر قدم دور میشدم غم هم دو چند


بغض درونٍ سینه ام را میفشرد
چشم دختر را به یادم میسپرد

کاش میفهمیدم آن دیدار ما
بود دیدار آخر ای خدا

لحظه ها چه عاشقانه میگذشت
شاعرانه صادقانه میگذشت

ادامه دارد
دیدگاه ها (۹)

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

ابلیس

پارت ۳۰"نههه بچم، بچمو از زیر دست و پا نجات بدین!"صدای کوبید...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 7|فلش بک عمارت جئون ...

کسی که خانوادم شد p 76

فریب کار p39

چی‌هیونگ داشت گریه میکرد اشک می‌ریخت و به دنبال مالش می‌دوید...

بحر طویل-ضربت خوردن و بستر شهادت  سحر بود و غم و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط